<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194</id><updated>2012-02-12T11:19:16.307-08:00</updated><title type='text'>این روزها، من</title><subtitle type='html'>می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم.... 
خیال گونه 
در نسیمی کوتاه 
که به تردید می گذرد....
خواب اقاقیاها را بمیرم.....
 
می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم. 
در باغچه های تابستان، 
خیس و گرم</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>181</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-4959212188666650561</id><published>2012-02-05T11:36:00.000-08:00</published><updated>2012-02-06T06:09:35.845-08:00</updated><title type='text'>یکشنبه های ابدی ما</title><content type='html'>&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;زمستان گذشته استهلکم برای ما شکل جدیدی بود؛ یخ دائمی بود و تاریکی و سرما و برف و نور دلنشین درگاهی و اتاق کوچک ما، با صدای هیتر. و زندگی کوچک بود، ساده بود؛ مثل امسال. &lt;br /&gt;&amp;nbsp;خانه اینترنت نداشت و من تمام شنبه و صبح یکشنبه را کل آلبوم های ابی و داریوش و سیاوش قمیشی را پلی می کردم. برف تمام نمی شد، من هر صبح که چشم باز می کردم، همان منظره برفی یخزده را بیرون پنجره می دیدم، بی حتی یک رهگذر، یک جای پا، یک پرنده و یک فریاد. سکوت محض سفید، سکوت یخ زده، سکوت همیشگی دیرگذر تکراری. &lt;br /&gt;&amp;nbsp;زمستان از اکتبر شروع شد و آنهمه رنگ و نور و صدا زود زود جا داد به سیاهی آسمان و ابرهای انبوه همیشه بغض دار. سوئد شروع شد، و ما عادت کردیم. به اتاق کوچک مان، به راه دور تا دانشگاه، به خط آبی مترو و سنتروم شلوغ با بوهای عربی، به بوی غذا و کیک و برنج در آن اتاق کوچک، به طعم ملس پرتقال در زنگ تفریح های بین خواندن ترمودینامیک، به ترموکلک در اتاق کامپیوترهای سرد دانشگاه و  سرفه های خشک .... ما بیش از هرچیز به برف و یخ و تاریکی عادت کردیم. و من.... مدام به خودم می گفتم روزهایی خواهد آمد که دلت برای این روزها بی اندازه تنگ خواهد شد....&lt;br /&gt;یکشنبه شب دیگر تحمل من از سکوت و برف تمام می شد. می گفتم می رویم قدم بزنیم؟ تو مثل همیشه سر تکان می دادی که باشد. شب ساعت هفت یا هشت راه می افتادیم. گاهی حتی زیر قابلمه غذا را خاموش نمی کردیم. کمش می کردیم برای خودش بپزد، و از فکر اینکه اگر دیر برسیم و خانه آتش بگیرد، تالار لهستانی خسیس سکته می کند می خندیدیم. تو دستکش چرمی نداشتی و من داشتم و نمی پوشیدم. پالتو نازکم را می پوشیدم و دچار توهم بودم که زود برمی گردیم و سردم نمی شود. اما کارت مترو را برمی داشتیم که اگر گم شدیم راه برگشت را پیدا کنیم. تو آیفون نداشتی و ما پیاده راه می افتادیم، در جنگل تاریک پوشیده از برف، با رد پاهایی شبیه ردپای خرس، تنها متکی به حس جهت یابی تو، و هرگز گم نمی شدیم... چند دقیقه ای که می رفتیم دست های من یخ می زد و جیب پالتو نازک گرم شان نمی کرد. سعی می کردم به سرما فکر نکنم. و فکر نمی کردم.....&lt;br /&gt;&amp;nbsp;از زیرگذر روشن شده با نورهای کمرنگ جراغ های زرد رد می شدیم و می پیچیدیم توی تاریکی، روی جاده باریک یخ زده. و همه چیز، از درخت و سنگ و حتی رطوبت هوا یخ زده بود؛ ساکت، در سیاهی شب و سفیدی برف نشسته بود، خیره به ما، به من و تو، چشم دوخته بود به شب های طولانی؛ شب طولانی طولانی طولانی....&lt;br /&gt;ما قدم می زدیم در سکوت، از روی پل عابر پیاده مارپیچ می رفتیم سمت یولستا، سمت ساختمان تاریک با سیاهی عبوس پنجره هایش، با کوچه های خالی از رهگذر و خانه های در تاریکی فرو رفته اش، و زیر پای ما دشت بزرگ گسترده بود، غرق در برف، و آن سیاهی دلگیر آلونک ها و باغچه ها در آن حجم بزرگ سفیدی... و من خیره به آن تصویر عجیب، فکر می کردم آیا هرگز در زندگی ام این شب ها را از یاد خواهم برد؟ نگاه می کردم و فکر می کردم که در این زمین بزرگ، با اینهمه آدم .... با اینهمه حیات، زندگی..... خوشبختی به بی نهایت تقسیم شده است و بدبختی.... فکر می کردم و به سختی تلاش می کردم خودم، زمان و زندگی را باور کنم؛ آیا کسی قدرتمندتر از آدم در برابر خودش وجود دارد؟..... استخوان هایم از ورزش چند ساعته درد می کرد و ذهنم چنان خسته بود که انگار پنجه محکمی می خواست دست در جمجمه ام بیاندازد و مغزم را بکشد بیرون....بعد.... من نفس می کشیدم و به تو می گفتم از سنتروم برمی گردیم که من یک پفک بخرم؟&lt;br /&gt;می گفتی نه. می گفتی به جایش میوه بخر. پفک هم شد چیز؟ بعد می خواهی روزی سه ساعت بروی باشگاه که کالری هایش را بسوزانی... می گفتی نه، اما من می دانستم که از جایی نزدیک ایستگاه یولستا می پیچی و می روی از پشت سنتروم درمی آیی، و می دانی که من، هرگز مسیر را یاد نمی گیرم. و من هرگز مسیر را یاد نگرفتم، حتی روزهای آخر مارچ در آن خانه، که می رفتم برای دویدن و بک روز دوراهی شیستا- رینکبی را پیچیدم سمت شیستا و گم شدم و سرآخر از این سمت سنتروم درآمدم؛ یعنی از سمت مخالف جایی که دویدن را شروع کرده بودم. وقتی رسیدم خانه دو ساعتی از رفتن ام گذشته بود و کفش هایم غرق گل و یخ بود و تو مثل همیشه از خنده من به گم شدنم عصبانی شدی....&lt;br /&gt;پفک می خریدیم و برمی گشتیم. غذا نسوخته بود و خانه تاریک و آرام بود. پفک را باز می کردیم و من آنقدر می خوردم که حالم بد می شد. و تو باز حرص می خوردی.... می بینی؟ یک سال گذشت از تمام آن روزها! یک سال، به همین سادگی! یک سال گذشت و تو که در تمام لحظه های این یک سال کنار من بوده ای و هستی، می دانی که من با ملاک های آدمی که یک سال و نیم پیش سوار پرواز قطریش شد، هنوز همان جایی که ایستاده بودم، ایستاده ام. همان جا! منتهی دیگر همان آدم نیستم؛ دیگر هرگز آن آدم نمی شوم... و حالا، امروز، در نقطه ای از زندگی ام هستم که از این موضوع بی اندازه خوشحالم...&lt;br /&gt;امروز برف همه جنگل را پوشانده، همه شاخه ها و سنگ ها و حتی تمام دریای یخ زده را، تا آن دور دست، که من دیگر کشتی ها را نمی بینم، و آدم ها را می بینم که روی یخ اسکی می کنند و سگ های کوچک کنارشان می دوند و آفتاب..... آفتاب که تیغ می زند روی برف ریز تمیز الک شده. ماه های تاریک پاییز گذشته و ما روی دریای یخ زده راه می رویم، و من می دانم که اگر آن صدای نرم ترک خوردن را بشنوم، همچی فرو می روم که انگار از روز اول اصلا صدیقه ای نبوده است! با اینهمه قدم می زنیم، و من فکر می کنم به همه لحظه هایی که زندگی برای من پیش آورده، پیش می آورد. خوشبخت ترین آدم دنیا نیستم، خیلی چیزها را ندارم. گاهی خسته می شوم، سرشار از نفرت، گاهی باید تمام ساعت های شب و روز را با خودم بجنگم، تلاش کنم برای آرام کردن درون تلخ خودم! با اینهمه.... فکر می کنم تمام آن لحظه ها به این ثانیه های خوشایند پر از سکوت، پر از آرامش، پر از سفیدی درخشان برف و هوای یخ زده می ارزد. روی یخ راه می رویم، به ساحل سمت دیگر می رسیم، خانه های سفیدپوش و قایق های روی یخ نشسته، خالی از آدم،....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;آرام باش عزیز من، آرام باش&lt;br /&gt;حکایت دریاست زندگی&lt;br /&gt;&amp;nbsp;گاهی درخشش آفتاب،&amp;nbsp;برق و بوی نمک،&amp;nbsp;ترشح شادمانی&lt;br /&gt;گاهی هم فرو می‌رویم،&lt;br /&gt;چشم‌های مان را می‌بندیم، همه جا تاریکی است....&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;&amp;nbsp;آرام باش عزیز من&lt;br /&gt;&amp;nbsp;آرام باش&lt;br /&gt;&amp;nbsp;دوباره سر از آب بیرون می آوریم&lt;br /&gt;&amp;nbsp;و تلالو آفتاب را می بینیم&lt;br /&gt;&amp;nbsp;زیر بوته ای از برف&lt;br /&gt;&amp;nbsp;که این دفعهدرست&lt;br /&gt;&amp;nbsp;از جایی که تو دوست داری،&amp;nbsp;طالع می شود ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;object width="320" height="266" class="BLOGGER-youtube-video" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0" data-thumbnail-src="http://2.gvt0.com/vi/zLSCJmOIIJI/0.jpg"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/zLSCJmOIIJI&amp;fs=1&amp;source=uds" /&gt;&lt;param name="bgcolor" value="#FFFFFF" /&gt;&lt;embed width="320" height="266"  src="http://www.youtube.com/v/zLSCJmOIIJI&amp;fs=1&amp;source=uds" type="application/x-shockwave-flash"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-4959212188666650561?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/4959212188666650561/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=4959212188666650561' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4959212188666650561'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4959212188666650561'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2012/02/blog-post.html' title='یکشنبه های ابدی ما'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-291845210045028339</id><published>2012-01-22T13:00:00.000-08:00</published><updated>2012-01-22T13:00:49.995-08:00</updated><title type='text'>می خواهم خواب اقاقیا را بمیرم</title><content type='html'>&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;می خواهم خواب اقاقیا ها را بمیرم.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;خیالگونه،&lt;br /&gt;در نسیمی كوتاه&lt;br /&gt;&amp;nbsp;كه به تردید می گذرد&lt;br /&gt;&amp;nbsp;خواب اقاقیاها را&lt;br /&gt;بمیرم....&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم....&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;در باغچه های تابستان،&lt;br /&gt;خیس و گرم&lt;br /&gt;به نخستین ساعت عصر&lt;br /&gt;&amp;nbsp;نفس اطلسی ها را&lt;br /&gt;&amp;nbsp;پرواز گیرم....&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;&amp;nbsp;حتی اگر&lt;br /&gt;&amp;nbsp;زنبق ِ كبود ِ كارد&lt;br /&gt;&amp;nbsp;بر سینه ام&lt;br /&gt;&amp;nbsp;گل دهد-&lt;br /&gt;&amp;nbsp;می خواهم خواب اقاقیا را بمیرم&lt;br /&gt;در آخرین فرصت گل،&lt;br /&gt;و عبور سنگین اطلسی ها باشم&lt;br /&gt;&amp;nbsp;بر تالار ارسی&lt;br /&gt;در ساعت هفت عصر!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-291845210045028339?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/291845210045028339/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=291845210045028339' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/291845210045028339'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/291845210045028339'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2012/01/blog-post_22.html' title='می خواهم خواب اقاقیا را بمیرم'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-4445149032399621073</id><published>2012-01-01T05:09:00.000-08:00</published><updated>2012-01-01T07:51:23.958-08:00</updated><title type='text'>این ترانه بوی نان نمی دهد.....</title><content type='html'>&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-6IqypAF_klw/TwBaO_5lCAI/AAAAAAAAASg/jF4E6LD1DRk/s1600/IMG_0046.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://2.bp.blogspot.com/-6IqypAF_klw/TwBaO_5lCAI/AAAAAAAAASg/jF4E6LD1DRk/s320/IMG_0046.JPG" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;من که به آسمان نگاه نمی کردم؛ آسمان آبی بود و سیاه بود و برف بود و نبود و نور می آمد و می رفت و دود در آنهمه سیاهی با من سر شوخی داشت و چرا آنهمه هوا تمیز بود و یکدست بود و خنک بود و پاک بود؟&lt;br /&gt;&amp;nbsp;صورتک های سنگی به من زل زده بودند، در سکوت، برهنه سر بر شانه هم داشتند، یا چشم در چشم چنان ایستاده بودند، خیره بر زمان، چشم براه؟ و من انگار در تمام پیکره های آن چهارده متر خود خود تهران را می دیدم؛ تهران مخوف!&lt;br /&gt;&amp;nbsp;اما حالا، حالا بر این بلندای تمیز پر از نور غروب شمال، اینجا تو گم می شدی، محو می شدی، چیز خوبی زیر پوست دخترک می دوید، چیزی پاک، یگانه، چیزی خوب، چیزی که می شد بهش ایمان داشت، به بودنش!&lt;br /&gt;&amp;nbsp;تاریکی خیابان های استکهلم پشت نورهای رودهوست و بنیاد نوبل صلح، محو می شد، می خزید بین موج های آرام دریای نروژ، خرد می شد روی سفیدی یخ زده بلندای اپراهوست، و تو ناگهان خیره همان صورتک های سنگی، برای تمام عمر فهمیدی که رفتن، فرار کردن، ادامه دادن، نمی تواند وزن زندگی، این سنگینی تحمل ناپذیر زمان، بودن را از بین ببرد..... و این، نه تقصیر خیابان های کم نور استکهلم و نه تهران پر دود و نه کوچه های تنگ قم نیست....بعد.... تمام صورتک ها به تو لبخند زدند و دست روی شانه هایت گذاشتند....&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;می بینی؟ من، امشب باید این نوشته را تمام کنم! باید آخر این خطوط لعنتی نقطه را بگذارم! امشب یک اولین و آخرین بار باید بتوانم آن روز سپتامبر اسلو را بنویسم، که اگر بنویسمش، باورش می کنم، خودم را، صدیقه را، من را باور می کنم! تا اینکه شاید این یک بار، به بهانه تمام شدن سال قبلی، من بتوانم خطوطی را که هزار بار نوشتم و پاک کردم، روی این صفحه لعنتی بیاورم، تا بعدها، سال ها بعد، یادم بماند که بیست و هفت سالگی یعنی 27 سپتامبر، اسلو، Frognerparken....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;31 دسامبر 2011.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-4445149032399621073?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/4445149032399621073/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=4445149032399621073' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4445149032399621073'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4445149032399621073'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title='این ترانه بوی نان نمی دهد.....'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-6IqypAF_klw/TwBaO_5lCAI/AAAAAAAAASg/jF4E6LD1DRk/s72-c/IMG_0046.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-1021575766494356033</id><published>2011-12-24T03:20:00.000-08:00</published><updated>2012-02-05T11:44:42.825-08:00</updated><title type='text'>خفته است روی لبانم، ترانه ای که نخواهم سرود من هرگز!ا</title><content type='html'>&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;بعد من آنجا نشستم و منتظر تو شدم، سالن تاریک بود و سقف پر بود از نقاشی های رنگی گوزن و آهو و زنی پستان درشت و مردی برهنه. و من یک دفعه به سرم زد که نکند این نقاشی باغ عدن است و اینها اجداد گناهکار من اند؟ که هرچه گشتم، مار را پیدا نکردم، گیرم طاووس نشسته بود بالای سر زن و می توانستم حدس بزنم که نقاش سوئدی روی سقف پردیس دانشگاه محال است زن را مایه سقوط بداند.....&lt;br /&gt;من نشستم و نوید و فی و فردریک و نبیل ها از سالن دیگر درآمدند، برای من دست تکان دادند و رفتند و من، هنوز نشسته بودم زیر آن بهشت خیالی و نور کمرنگ پخش می شد روی سرم، و می دانستم بیرون باد می وزد و شب دیگر روی تمام شهر نشسته و برفی هم نمی بارد....&lt;br /&gt;&amp;nbsp;امسال لوسیا که نیامد، من نشستم در سنترال استیشن، باز منتظر تو!، به شمردن چمدان های آدم های با عجله، پر از بوی خوب شب عید و تعطیلی و سفر و بسته های کادو.... نشستم و.... بعد تو آمدی و ما رفتیم ایکیا و من، حالا دیگر بوی خوب شمع سالن وسایل الکتریکی و بوی چسب و چوب انبار را بی اندازه دوست داشتم.....&lt;br /&gt;&amp;nbsp;امسال لوسیا که نیامد، من گلاگ داغ سر کشیدم با کشمش و پپرکاکور و نارنگی، آواز را خارج می خواندم احتمالا و لینا و کامیلا روبرویم ایستاده بودند و می خندیدند و صورت شان گل انداخته بود و کم مانده بود با تیپ تاپ برقصند.... و دیدم که لوسیا بهم لبخند زد از پس نگاه طلایی لینا و کامیلا...&lt;br /&gt;&amp;nbsp;آن شب تو که آمدی، دیگر همه رفته بودند. ما پیاده رفتیم تی سنترال، باد نمی وزید و خیابان ها پر بود از نور و برف پشت گردنه مانده بود شاید. من تند راه می رفتم و تو هی بهم می گفتی آرام تر!&lt;br /&gt;&amp;nbsp;امشب توی تمام کریدور بوی خوب شیرینی های بیرگیت پیچیده. فکر می کنم اینهمه شیرینی را برای کی می پزد؟ همه رفته اند و فقط ما مانده ایم و چینی ها و بیرگیت. نگاه می کنم به سالی که رفته، سالی پر از من، پر از نبود من.....پر از تمام راه هایی که رفته ام، و تمام راه هایی که مانده هنوز.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;در خواب های کودکی ام&lt;br /&gt;&amp;nbsp;هر شب طنین سوت قطاری&lt;br /&gt;&amp;nbsp;از ایستگاه می گذرد&lt;br /&gt;دنباله ی قطار&lt;br /&gt;&amp;nbsp;انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد&lt;br /&gt;&amp;nbsp;انگار&lt;br /&gt;بیش از هزار پنجره دارد&lt;br /&gt;&amp;nbsp;و در تمام پنجره هایش&lt;br /&gt;شب شعله می کشد&lt;br /&gt;&amp;nbsp;در امتداد راه مه آلود&lt;br /&gt;در دود&lt;br /&gt;&amp;nbsp;دود&lt;br /&gt;&amp;nbsp;دود ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-1021575766494356033?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/1021575766494356033/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=1021575766494356033' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1021575766494356033'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1021575766494356033'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2011/12/blog-post_24.html' title='خفته است روی لبانم، ترانه ای که نخواهم سرود من هرگز!ا'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-3213723259791255116</id><published>2011-12-11T05:20:00.001-08:00</published><updated>2011-12-11T06:44:53.387-08:00</updated><title type='text'>که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن!ا</title><content type='html'>&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;که آفتاب که تیغ بزند و نور یکدست روی سفیدی برف بازی کند در آن سر صبح دور، من کتاب را بیاندازم توی صندوق کتابخانه و پیرمردها خیره نگاهم کنند و تو بروی سمت خانه، من از پشت شانه هایت را ببینم و بدانم هنوز، همیشه هستی.....&lt;br /&gt;&amp;nbsp;که کلاغ ها که ساکت شوند و نور نارنجی خسته بخزد روی شاخه های سیاه، که من تنها نگاه کنم و تاریکی دور شانه ها و روی دست هایم را بگیرد، که آن شب تمام شود و من، جایی بخندم و دستهایم تا خود خود آسمان برسد.....&lt;br /&gt;&amp;nbsp;که بعد یک روز بدانم خطوط صورتم دائمی شده اند، نوارهای سفید باریک روی شقیقه ها جا خوش کرده اند؛ بعد، من راه بروم، بدوم، زود زود، تند، نفس زنان برسم به آن پله های صدها ساله، به آن ساعات مرطوب پر از قهوه، به هرچه بوی آب و نورهای چشمک زن و هرچه شب پر از برف و هرچه سکوت و هرچه خیابان های باریک و مردم عجیب و ....من بدوم تمام ساعت ها، ثانیه ها، تمام خودم را بدوم، تمام بودنم را بدوم و برسم به آنجا، و زنی را ببینم نشسته آنجا، جایی بین واقعیت و خیال، و به خود خود زندگی لبخند می زند.... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-3213723259791255116?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/3213723259791255116/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=3213723259791255116' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/3213723259791255116'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/3213723259791255116'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2011/12/blog-post_11.html' title='که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن!ا'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-2392470517247367100</id><published>2011-12-03T07:59:00.001-08:00</published><updated>2011-12-03T09:56:54.619-08:00</updated><title type='text'>این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟</title><content type='html'>&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-Q-pcGN-K-60/TtpH3lELWNI/AAAAAAAAAR0/FIqch7p8Uk8/s1600/6e0c96c291d932d762014fff10a445bd8a14cd6c_m.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://3.bp.blogspot.com/-Q-pcGN-K-60/TtpH3lELWNI/AAAAAAAAAR0/FIqch7p8Uk8/s320/6e0c96c291d932d762014fff10a445bd8a14cd6c_m.jpg" width="305" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا توقف کنم، چرا؟&lt;br /&gt;پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند&lt;br /&gt;&amp;nbsp;افق عمودی است&lt;br /&gt;&amp;nbsp;افق عمودی است و حرکت: فواره وار!&lt;br /&gt;چرا توقف کنم؟&lt;br /&gt;.......&lt;br /&gt;&amp;nbsp;راه از میان مویرگ های حیات می گذرد&lt;br /&gt;&amp;nbsp;و در فضای شیمیایی بعد از طلوع&lt;br /&gt;&amp;nbsp;تنها صداست&lt;br /&gt;&amp;nbsp;صدا که ذوب ذره های زمان خواهد شد....&lt;br /&gt;&amp;nbsp;چرا توقف کنم؟&lt;br /&gt;......&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-2392470517247367100?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/2392470517247367100/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=2392470517247367100' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2392470517247367100'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2392470517247367100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-Q-pcGN-K-60/TtpH3lELWNI/AAAAAAAAAR0/FIqch7p8Uk8/s72-c/6e0c96c291d932d762014fff10a445bd8a14cd6c_m.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-9121571395283947576</id><published>2011-11-19T04:55:00.001-08:00</published><updated>2011-11-19T04:59:37.923-08:00</updated><title type='text'>خانم محترم، تو نویسنده نمی شوی!ا</title><content type='html'>&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-SsGM3H9nIls/Tsenod_PIII/AAAAAAAAARs/XHE8_XTi3zA/s1600/lonely_man_by_royalmask-d380znb.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://4.bp.blogspot.com/-SsGM3H9nIls/Tsenod_PIII/AAAAAAAAARs/XHE8_XTi3zA/s320/lonely_man_by_royalmask-d380znb.jpg" width="213" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;دلم می خواست این داستان، شبیه قصه های کودکان می شد؛ از آن قصه ها که اگر به نوک مداد کهنه بچسبد، چیز شیرینی می شود؛ چیزی از جنس کلمه های خوشایند، همچی نرم، همچی دلچسب و دلنشین.....دلم می خواست این قصه را عین آن لحظه خوشایند و گرم قطار شلوغ که از حومه خیس استکلهم می گذرد بنویسم؛ عین آن جمعه شب های آرام کودکی، که من روبروی تلویزیون خوابم می برد و بابا رویم را می کشید، آن زمستان های خشک قم، که برف های پشت بام را پارو می کردیم و می ریختیم توی حیاط، آن سالها که بابا برف ها را کومه می کرد وسط حیاط و برایمان سرسره می ساخت، و من، سر صبح که سگ لرز می زدم و می رفتم دستشویی، روی یخ های کف حیاط می دویدم و لیز می خوردم....دلم می خواست داستان من، عین عین آن لحظه ها می شد. بعد، من می نشستم و تکیه می دادم به آن کاناپه تختوابشو سرمه ای ایکیا، و تنها سال های در گذر این زن را نگاه می کردم.....می نشستم و تنها نگاه می کردم. تنها.....نگاه....&lt;br /&gt;&amp;nbsp;اما این خطوط شبیه داستان نمی شود. می نویسم و نوشته ها را یک بار، هزارباره مکرر می کنم و باز از سر.....تو بگو از جنس کدام خطوط تکراری؟ کدام لحظه هزارباره، صد هزار باره نشخوار شده؟ تو بگو..... این نوشته داستان نمی شود....نمی شود، نمی شود، .....نمی شود!&lt;br /&gt;چیزی از جنس بزرگی، از جنس بلوغ، از جنس تکرار، .....تو بگو از جنس هرچه شوخی خنده دار تلخ زندگی، تو بگو....چیزی می خزد زیر تک تک لحظه های من، در تمام ثانیه های بودن من، و تو فکر می کنی: این، باید حقیقتی از جنس زندگی ناب باشد! باید!&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&amp;nbsp;می خواهم و نمی شود.... تنها لحظه ها، ثانیه ها، نگاه ها، جمله ها، کلمه ها؛ تو بگو هرچه کلمه خوب و بد، از لای انگشتانم می لغزد، لیز می خورد و ..... می ریزد و.....من، تنها چنگ می زنم به هرچه یاد که ثانیه ای، لحظه ای را در مشت بگیرم و .....نمی شود! نمی توانم.... این خطوط لعنتی داستان نمی شود! نمی شود! &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-9121571395283947576?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/9121571395283947576/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=9121571395283947576' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/9121571395283947576'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/9121571395283947576'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2011/11/blog-post_19.html' title='خانم محترم، تو نویسنده نمی شوی!ا'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-SsGM3H9nIls/Tsenod_PIII/AAAAAAAAARs/XHE8_XTi3zA/s72-c/lonely_man_by_royalmask-d380znb.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-2597747236028380066</id><published>2011-11-12T11:13:00.001-08:00</published><updated>2011-11-12T12:30:27.345-08:00</updated><title type='text'>Jag undrar inte längre!</title><content type='html'>&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;یکم: غربزده. &lt;/b&gt;خواب می دیدم عروسی ثمره است و من دارم بهش می توپم که برای چی می خواهی عروسی ات را در این کلیساهای مزخرف کوچک بگیری؟ بعد راه افتادم رفتم توی گاملاستان (old town) قم! دنبال کلیسای خالی می گردم برای مراسم عروسی. نهایتا کلیسای سنت پیتر جورج؟ را برای روز شنبه برایش بوک کردم.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;b&gt;دوم: شت به زبان آهنگین سوئدی!&lt;/b&gt; در کلاس سوئدی &amp;nbsp;اس، اف، ای افتاده ایم روی اکسل شومن، هیچ رقمه هم بلند نمی شویم؛ به نظرم خسته کننده ترین کتابی است که در همه عمرم خوانده ام، خود خود سوئدی است. اما کامیلا می گوید در این سطح انتظار داری کتابی برایتان بیاوریم که وقت خواندنش ناخن هایت را هم بجوی؟&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;سوم: می گذرد.&lt;/b&gt; امسال زمستان دیر کرد و آفتاب حالا تابیدنش گرفته؛ آفتاب بیحال بیجان، جان می کند و خودش را می کشد روی کوه ها و درخت ها در دمای صفر درجه بدون برف. شب طولانی شروع شد و ما، همه عادت کرده ایم، انگار. بعد من از خودم می پرسم:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;?Går det bra-&lt;/div&gt;&amp;nbsp;و خودم به خودم جواب می دهم:&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&amp;nbsp;!Ja, det går bra-&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;آخر: او نیست با خودش، او رفته با صدایش.... اما خواندن نمی تواند....&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;object class="BLOGGER-youtube-video" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0" data-thumbnail-src="http://2.gvt0.com/vi/OSy8Ti2rh7Y/0.jpg" height="266" width="320"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/OSy8Ti2rh7Y&amp;fs=1&amp;source=uds" /&gt;&lt;param name="bgcolor" value="#FFFFFF" /&gt;&lt;embed width="320" height="266"  src="http://www.youtube.com/v/OSy8Ti2rh7Y&amp;fs=1&amp;source=uds" type="application/x-shockwave-flash"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-2597747236028380066?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/2597747236028380066/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=2597747236028380066' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2597747236028380066'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2597747236028380066'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2011/11/jag-undrar-inte-langre.html' title='Jag undrar inte längre!'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-4916523893088182811</id><published>2011-11-08T13:07:00.001-08:00</published><updated>2011-11-08T13:09:08.922-08:00</updated><title type='text'>نوامبر خاکستری</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-bBJAbEPLisc/TrmaLwArTpI/AAAAAAAAARY/Qe9DhofYDnI/s1600/4984376591_d77cbeab49.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 226px; height: 320px;" src="http://2.bp.blogspot.com/-bBJAbEPLisc/TrmaLwArTpI/AAAAAAAAARY/Qe9DhofYDnI/s320/4984376591_d77cbeab49.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5672734732306828946" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مه این راه را گرفته بود؛ تا آن دوردست ها، که کشتی ها در سکوت راه می کشیدند روی شیارهای نرم آب، تا درخت های انبوه جزیره های دوردست، و تا اینجا، زیر پا، روی تمام برگ های زرد، روی شاخه های خشک، روی قایق هایی که به لبه لنگرگاه بسته شده بودند و بدنه های فلزی شان تلق، تلق، تلق به هم می خورد.... مه یکدست خاکستری. عمیق. غلیظ. تاریک.&lt;br /&gt;نوامبر خاکستری.&lt;br /&gt;قدم می زد و سکوت، سکوت محض یکنواخت می خزید لابلای شاخه ها و سر می خورد از راه برگ پوش، راه می کشید روی آب، پایین می رفت و خزه ها و سنگ های خاکستری زیرآب را می شست و می روفت.... نوامبر خاکستری.&lt;br /&gt;چشم هایش را که بست، خودش را دید. خسته بود و فکرش کار نمی کرد. غلتی زد و زیر لب غرولند کرد. خودش را دید، کاپشن سبز تنش بود و یک دفعه در را باز کرد و از خانه بیرون رفت. بیرون هوا آفتابی بود؟ ابری بود؟ دوید. تمام راه دوید. جایی کنار آب زیر درختان نشست. دراز و لاغر، ساعت ها، یک، دو چند شبانه روز همان جا نشست.... تا مرد!&lt;br /&gt;از خواب پرید. چیزی روی سینه اش سنگینی می کرد و شقیقه هایش می کوبید. پهلو به پهلو شد و باز خوابش برد.&lt;br /&gt;حالا یکشنبه ظهر بود و بالای پل کمون دندرید خیره شده بود به آب. آب بیصدا، بی زور. ساکت. انگار مه خاکستری در همه چیز نفوذ کرده بود و از حرکت انداخته بودش...&lt;br /&gt;کتانی های سیاه و سفید، پیک شادی، چاله های آب روی آسفالت.&lt;br /&gt;جنگ تمام شده بود، اما مدرسه ابتدایی هنوز پناهگاه داشت، تمام سطح زیر حیاط را کنده بودند و پناهگاه ساخته بودند. حالا دو سال بعد از جنگ، شب عید باران باریده بود و سقف پناهگاه نشست کرده بود. پیک شادی افتاد توی گل. تقصیر کی بود؟ معلم برداشت پاکش کرد داد دستش. تمام شدن دهه شصت. پاک شدن یادگارهای وحشت آور جنگ.&lt;br /&gt;کتانی های سیاه و سفید.&lt;br /&gt;می شد همان جا بنشیند تا بمیرد. می شد. اگر مه خاکستری جا نمی داد به روشنای یخ شب های برفی، با رطوبت یخ زده هوا؛ آن یکشنبه شب های کش دار که کوه برف پوش می نشست زیر آسمان سیاه و صدای قهقهه می آمد و بوی یخ.&lt;br /&gt;می شد.&lt;br /&gt;اما نمی شد. جایی در آن آسمان یکدست آبی رد دود سفیدی راه کشیده بود، از وسط وسط آسمان گذشته بود و خط دنباله دارش می رفت سمت مدرسه ثمره. مامان چادرش را سرش گذاشت و دوید. صدای جیغ و آژیر می آمد و بوی دود. ثمره زودتر از مامان برگشت. مقنعه از سرش افتاده بود و رد سفید اشک راه کشیده بود روی گونه ها....&lt;br /&gt;تا تو اینجا، این سر دنیا بمیری، اینقدر کنار آب بنشینی تا بمیری و این سکوت لعنتی کشدار فراگیر را همان جیغ ها و همان آژیرها، همان عربده ها و پناهگاه ها و حجله ها و پرچم های سیاه بشکند! بشکند و کسی بخندد، به قهقاه خنده بلرزد و وزن سنگین زمان از همان لحظه تبدیل دهه شصت به هفتاد، خودش را از شانه های تو کنار بکشد، به حجم تمام این بیست سال، بیست سال حس تلخ زمان، بیست سال جنگ خودآگاه تو در هر لحظه برای باور زندگی، بیست سال! شاید بعد، تو سبک شوی و بتوانی چشم هایت را روی هم بگذاری. بتوانی دست و پایت را با خودت بکشی، کاپشن سبز را به تن کنی و بخزی گوشه راه کنار آب، روی برگ های زرد بنشینی....آنقدر بنشینی تا بمیری!&lt;br /&gt;نوامبر خاکستری. خاکستری.&lt;br /&gt;مه عمیق. مه غلیظ. جایی برای گم شدن. برای محو شدن. ناپدید شدن. جایی برای مردن. جایی برای رفتن. برای نبودن. نبودن.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-4916523893088182811?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/4916523893088182811/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=4916523893088182811' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4916523893088182811'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4916523893088182811'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2011/11/blog-post_08.html' title='نوامبر خاکستری'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-bBJAbEPLisc/TrmaLwArTpI/AAAAAAAAARY/Qe9DhofYDnI/s72-c/4984376591_d77cbeab49.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-6477049545726803416</id><published>2011-11-03T03:35:00.000-07:00</published><updated>2011-11-03T03:40:45.982-07:00</updated><title type='text'>تا تن مرده ز نو برخیزد</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-upZMhPIVmC0/TrJvLqVmsWI/AAAAAAAAAQ0/45rkhKrTtgs/s1600/4.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 214px;" src="http://1.bp.blogspot.com/-upZMhPIVmC0/TrJvLqVmsWI/AAAAAAAAAQ0/45rkhKrTtgs/s320/4.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5670717126947025250" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;پشت پرچین هراس&lt;br /&gt;چشمه ساریست زلال، که ز بن چشمه ی ایمان جاریست&lt;br /&gt;در کنار چشمه باغ زیتون در آستانه ی صبح&lt;br /&gt;عطر مریم ها را در مسیحایی انفاس سفید می ریزد&lt;br /&gt;تا تن مرده زنده نو برخیزد&lt;br /&gt;نخل ها سبز و بلند&lt;br /&gt;خوشه هاشان پر باد&lt;br /&gt;حاجتی نیست به سنگ، سر به تعظیم تو دارند انگار&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-6477049545726803416?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/6477049545726803416/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=6477049545726803416' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/6477049545726803416'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/6477049545726803416'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2011/11/blog-post_03.html' title='تا تن مرده ز نو برخیزد'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-upZMhPIVmC0/TrJvLqVmsWI/AAAAAAAAAQ0/45rkhKrTtgs/s72-c/4.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-3989523413372370988</id><published>2011-11-03T03:11:00.000-07:00</published><updated>2011-11-03T03:17:24.763-07:00</updated><title type='text'>Välkommen till Estland!</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-lUv37NYTjys/TrJqBoJ8lsI/AAAAAAAAAQo/7g0VD51WMlA/s1600/Vana_Tallinn046-vi.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/-lUv37NYTjys/TrJqBoJ8lsI/AAAAAAAAAQo/7g0VD51WMlA/s320/Vana_Tallinn046-vi.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5670711457004426946" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-NZR3oX-rt1I/TrJpICVe6cI/AAAAAAAAAQE/k_cCgknHk-E/s1600/estonia2005-07.1120911240.tallinn_082.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/-NZR3oX-rt1I/TrJpICVe6cI/AAAAAAAAAQE/k_cCgknHk-E/s320/estonia2005-07.1120911240.tallinn_082.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5670710467599722946" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;از پیاده رو سنگفرش آن سربالایی آرام می رفتیم، آفتاب تا نیمه کوچه را گرفته بود، دیوارهای سنگی بلند روبروی ما قد کشیده بودند؛ دیوارهایی از قرن پانزدهم، شاید هم قدیمی تر. نرم نرم می رفتیم، من زیر سنگینی کوله نفس می زدم، و پسر بچه روبروی ما ایستاده بود، سمت دیگر خیابان و به نرمی ویولون می زد. یک موسیقی ملایم، و به طرز دلنشینی غمگین، تا دورتر که می رفتی، موسیقی پا به پایت می آمد، نرم، و زنان و مردان با لباس های محلی در گرمای ملایم خورشید نشسته بودند و نقاشی می کردند؛ با مداد رنگی، رنگ، روی بوم، کاغذ، نقش شهر قدیمی، نقش های موهومی، نقش سیاه های دست دراز با زمینه های قرمز.....و من....دلم می خواست آن خیابان، آن موسیقی و آن پیاده رو، آن بعد از ظهر دوشنبه نیمه ابری، آن نقاش ها و آن سنگفرش ها، تا ابد ادامه پیدا کنند. هرگز، هرگز تمام نشوند.... بعد، می رسیدی به گذری که می پیچید سمت کاتدرال شهر با آن معماری پترزبورگی، همچی که انگار خود کرملین را کنده اند آورده اند گذاشته اند روبروی آن دیوار دفاعی دور شهر، با برج ها و باروها. آنجا که پس دیوار پیرمرد بدصدا نشسته بود و با گیتارش چنان گرم و گیرا ساز می زد و آواز می خواند و به رهگذران لبخند می زد، که تمام سردی های این یک سال از تنت بیرون می رفت.....&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;24 آگوست 2011.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-3989523413372370988?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/3989523413372370988/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=3989523413372370988' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/3989523413372370988'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/3989523413372370988'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2011/11/valkommen-till-estland.html' title='Välkommen till Estland!'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-lUv37NYTjys/TrJqBoJ8lsI/AAAAAAAAAQo/7g0VD51WMlA/s72-c/Vana_Tallinn046-vi.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-636208008404210379</id><published>2011-11-03T03:01:00.000-07:00</published><updated>2011-11-03T03:11:27.947-07:00</updated><title type='text'>رادا</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-mLxQOgMhAw8/TrJoSC7zCaI/AAAAAAAAAP4/ixwy0gPPhis/s1600/little-blond-girl-smile-FC5205-207.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 254px;" src="http://4.bp.blogspot.com/-mLxQOgMhAw8/TrJoSC7zCaI/AAAAAAAAAP4/ixwy0gPPhis/s320/little-blond-girl-smile-FC5205-207.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5670709540047489442" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;i&gt;تقدیم به صبا&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;i&gt;&lt;br /&gt;&lt;/i&gt;رادا روی صندلی جلویی من در اتوبوس نشسته. موهایش رنگ رنگ طلاست و چشم هایش، روی لپ های گلی می خندد. بالا و پایین می پرد و مادر مومشکی را کلافه کرده. از هارلزبری خوابم می برد، شرجی هوا بیداد می کند و سرم هی روی شانه می افتد و گیج می زنم. نزدیکی کاترینه هلم بیدار می شوم. رادا روی پشتی صندلی خم شده و ریز ریز می خندد. برایش شکلک درمی آورم. قاه قاه می خندد. چشم هایم را می بندم که یعنی من خوابم. گرمی نفس اش را روی صورتم حس می کنم. چشم باز می کنم، می بینم تا کمر خم شده روی صورت من و می خندد. انگشت هایم را می کشم روی ناخن هایش. یکی، دوتا، سه تا.... ده تا. کیف می کند. ریسه می رود. بازی را تکرار می کنیم.رو می کنم به او، شروع می کنیم حرف زدن. رادا می خندد. با انگشت روی ناخن هایش می کشد، یعنی بازی کنیم. دست می برم آبشار طلایی موهایش را که به خاطر بالا پایین پریدن آشفته شده، صاف کنم. عقب می کشد. مادر برمی گردد. مرا می بیند و خیالش راحت می شود. لبخند می زند. رادا هم خیالش راحت می شود. شروع می کند راجع به گوسفندهای روی دشت های کنار جاده حرف زدن. ای بابا. کار خراب می شود. مادر نگاهم می کند. می خندم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;.I cannot speak svenska-&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;.Oh, ok, ok, she is talking about sheeps-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt; می خندیم. رو به رادا می پرسم:&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;?Vad heter du-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;دو بار می پرسم. سوئدی فاجعه مرا نمی فهمد. مادر ازش می پرسد:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;?Va heter du-&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;.Rada-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;مادر بهش می گوید:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;?Fråga vad heter du-&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;?Vad heter du-&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;.Sedi-&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;?Sedi do you live in Sweden-&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;.I study here-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;رادا شروع می کند برایم صحبت کردن. چیزهایی می گوید راجع به ماکسیم. تاکید می کند:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;?Maxim! Maxim!  Förstår ni? Förstår ni-&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;?Är Maxim din kompis-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;مادر انگشت شصت را به نشانه تائید تکان می دهد. رادا خم می شود زیر صندلی، یک عروسک کچل با لپ های گلی و پیرهن گشاد درمی آورد و نشانم می دهد. اوه گند زدم، ماکسیم دوستش نیست، این کچل خان است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;!Hej maxim-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;رادا باز چیزی را با تاکید می گوید و من هی به ماکسیم سلام می کنم. مادر به دادم می رسد:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;.It’s not Maxim. Maxim is in Stockholm. It’s Madlin. She is a girl-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;بعد از مادلین سر و کله بایبی پیدا می شود. مادر می گوید که این یکی کچل بایبی است. رادا می گوید که نه، این نالیا است. مادر متعجب شانه بالا می اندازد. ظاهرا رادا در همین سفر اسم بایبی را عوض کرده. بعد از معرفی من به همه عروسک های رادا با یک خرگوش عروسکی که قلاده به گردنش بسته، مشفول بازی می شویم. البته او می گوید این سگ است. من می گویم نه خرگوش است. رادا مکالمات ما را نمی فهمد، اما توضیح می دهد که این یک هوند (سگ) است. به نظر من که هنوز خرگوش است. نزدیک ایستگاه قطار می شویم. سوال آخر اینست که کجایی هستید؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;.Iran-&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;.Oh, I’m from Russia, I live in Sweden-&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;?Really-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;رادا خرکیف است، اینقدر چک و پر می زند که با کله می خورد به سقف اتوبوس. بغ می کند توی بغل مادر. می پرسم:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;?Är du okej-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;سر تکان می دهد که نه. دست پیش می برم نوازشش کنم. دستم را پس می زند. حالش گرفته شده.&lt;br /&gt;بعد البته حالش جا می آید. باز خرگوش –سگ؟- را می دهد دست من. حتی بهم یک تافی می دهد. یکی هم خودش باز می کند. نزدیک ایستگاه عروسک را ازم می گیرد:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;!Hej då-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;ما می دویم که به قطار استکهلم برسیم. توی یک کوپه می نشینیم و باران شیشه ها را می شوید. دشت های یکدست سبز را که تا چشم کار می کند ادامه دارند، نگاه می کنم و مثل همیشه فکر می کنم که اینجا همان سفیدی نشسته زیر تاریکی لبریز از یخ زمستان است؟ این رودخانه و دریاچه هایی که قطره های باران می دوند روی سطح تمیزشان، همان یخ یکپارچه اند؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;.Whatever-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;باز خوابمان می برد و در ایستگاه تاریک استکهلم بیدار می شویم. با کوله و کیف گل منگلی آویزان از گردنم که لپ تاپ تویش تلق تلق می خورد به شکمم، می دویم که تا قبل از تمام شدن بلیط یک ساعته از لیدل خرید کنیم و برگردیم سمت خانه. برمی گردیم و می نشینیم منتظر اتوبوس چهل. اتوبوس شانزده دقیقه دیگر می رسد و من، نگرانم که ساعت بلیط تمام شود. هوا خنک است و نم باران روی سقف ایستگاه مانده معطل که بزند یا تن بدهد به آن آفتاب پشت ابر....&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;!Hej! Rada! Dina kompisar-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;واو! رادا و مادرش! او می گوید ما اینهمه چرخیدیم، آخر با اینها رسیدیم اینجا؟ می گویم آره، عجیب است. رادا می آید جلو. یک دانه بری از جیبش درمی آورد. می دهد بمن. می خندد. می دود. زن دیگری همراهشان است. به رادا می گوید اسم دوستت چیست؟ رادا می آید جلو:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;?Vad heter du-&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;.Sedi-&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;.Sedi-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;مادر رادا می بردش پشت درخت ها و شلوارش را درمی آورد. رادا با پیراهن –کلنینگ!- راه راهش برمی گردد و خوشحال است که تنبان ندارد. می آید سمت من. می پرسم:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;?Vill du sitta-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;می خواهد. کمرش را می گیرم و بلندش می کنم. می نشانمش کنار دست خودم و موهای طلایی را نوازش می کنم. می خندد و پز می دهد که تنبان ندارد. می پرد پایین، می نشیند روی چمدان بزرگ و شورتش را به رهگذران نشان می دهد. مادر بهش می گوید نکن. بمن می گوید که دارند می آیند استکهلم برای کار و قرار است چند روزی خانه دوست شان، آن خانم دیگر، در لاپیس بمانند. از من می پرسد و اینکه چه می خوانم و این حرفها. می گوید استکهلم کار پیدا کرده. نمی پرسم چه کاری؟ هنوز یاد نگرفته ام که چی را باید در مکالمه با اروپایی ها پرسید و چی را نه. اگر ایران بود، حتما می پرسیدم.&lt;br /&gt;رادا می دود پشت درخت ها. مادر و دوستش می پایندش. مادر را صدا می کند. مادر می رود و با یک سیب سبز توی دستش برمی گردد. ظاهرا رادا برایش پیدایش کرده. رادا می دود و می آید پیش من. یک سیب هم برای من پیدا کرده. سیب خودش را نشانم می دهد و چیزی می گوید. اس اش را نوک زبانی می گوید و من، مثل خر نگاهش می کنم، بعد به مادر. مادر توضیح می دهد که سیب رادا استورا (بزرگ) است؛ گند زدم: استورا جز معدود کلمه هایی است که بلد بودم.&lt;br /&gt;اتوبوس می آید و رادا باز هی دو می گوید و ما می رویم خانه.&lt;br /&gt;فردا صبح باید برویم بانک. صبح دارم مدارکم را می گذارم توی کیفم که سیب سبز کج و کوله را پیدا می کنم. به او نشانش می دهم. هر دو می خندیم. می گذارمش روی قفسه کتابخانه و می رویم بانک.&lt;br /&gt;نوردیا بانک، روزهای آخر ماه، شعبه تی سنترال، شماره من 202، شماره ای که الان روی باجه است، 182. می نشینم، خنک است و آرام و من، با کتانی های جدید احساس خوبی دارم. مثل همه وقت هایی که کفش جدید می پوشم و احساس می کنم آدم جدیدی شده ام. بعد، سر یک ماه پدر کفش را درمی آورم و روز از نو. صدای خنده کودکی می آید و من، بی اختیار یاد رادا می افتم و فکر می کنم که الان کجاست و چه می کند؟ کمی می گذرد. نگاه می کنم، می بینم دختربچه پیراهن سفید بلند پوشیده، با موهای بلند طلایی عین رادا، می دود از این سر به آن سر سالن....می رود سمت مادرش....اوه، خدای من! باز هم رادا و مادرش هستند! آنقدر هیجان زده می شوم از دیدن شان، می دوم بیرون او را پیدا کنم و بهش بگویم باز رادا و مادرش اینجا هستند. او را پیدا نمی کنم. برمی گردم، همدیگر را می بینیم و سلام و احوال پرسی و این داستان ها.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;!She looks like a little bride in this white dress-&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;.She is so much proud of her new dress-&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;!She should be-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;مکالمه ادامه پیدا می کند و من می فهمم مادر رادا دکتری زبان شناسی دارد و چهار زبان بلد است و در مملکت خودش ده سال در دانشگاه سوئدی درس می داده. اگر ایران بود، حتما می پرسیدم به نظر شما من چه کار کنم که سوئدی ام زود خوب شود. اما ایران نیست. و من نمی دانم باید چی را بپرسم و چی را نه. رادا خوشحال است. کل محتویات کیفش را درآورده نشانم می دهد؛ ماژیک، دفترچه نقاشی، کارت های رنگی. خوشبختانه دیگر بی خیال حرف زدن با من شده و فهمیده که باید با من با ایما و اشاره حرف بزند. سرگرم نقاشی کردن در دفترچه رادا می شوم. یک اسمایلی خندان می کشم با موهای تیغ تیغی. رادا خط خطی اش می کند؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;.She doesn’t like my painting-&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;.She doesn’t like mine neither-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;لعنت! از شماره من رد می شود. می دوم دم باجه. دختر موطلایی خوش اخلاق است و قبول می کند. وسط کار من رادا می آید آستینم را می کشد، نقاشی اش را نشانم می دهد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;!Vänta lite-&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;شاکی می شود. دوباره آستینم را می کشد. مادر می آید بغلش می کند می برد.&lt;br /&gt;کارم تمام می شود. یادم می افتد که هنوز اسم مادر را نمی دانم. می آیم سمت شان. دارند می روند. مادر بدون توضیح اضافی برگه ای به سمتم دراز می کند. رویش شماره تلفن اش را نوشته و بالایش:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;Olga och Rada&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;اولگا. این اسم را دوست دارم. اسم آدم های خوب مثبت مهربان اولگاست. برایش میس کال می اندازم و می آییم بیرون. هر کدام به سمتی می رویم. شماره را در گوشی ذخیره می کنم. مثل تمام این روزها فکر می کنم شاید یک روزی تماس گرفتم:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;....Kanske..... Kanske&lt;/div&gt;30 جولای 2011.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;i&gt;عکس تزئینی است.&lt;br /&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-636208008404210379?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/636208008404210379/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=636208008404210379' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/636208008404210379'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/636208008404210379'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='رادا'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-mLxQOgMhAw8/TrJoSC7zCaI/AAAAAAAAAP4/ixwy0gPPhis/s72-c/little-blond-girl-smile-FC5205-207.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-6621548868175947668</id><published>2011-06-01T03:20:00.000-07:00</published><updated>2011-06-01T03:22:53.056-07:00</updated><title type='text'>برای ریشه های ما</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-iz7aEJOHlA0/TeYSxBZmEFI/AAAAAAAAANE/IbujEAQTc_I/s1600/1.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/-iz7aEJOHlA0/TeYSxBZmEFI/AAAAAAAAANE/IbujEAQTc_I/s320/1.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5613194618962579538" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;حالا.....دقیقا لحظه ایست که من باید بنشینم اینجا، این سر دنیا، و از مرگ مهندس و دخترش بنویسم؛ حالا؟&lt;br /&gt;ما دهه شصتی بودیم. اولین چیزهایی که یاد گرفتیم، زندان و شکنجه و جنگ بود. آژیر قرمز؟ فرار؟ بیکاری و اخراج پدر از دانشگاه؟ اینها هم بود. ما اما با سرودهای مشخصی بزرگ شدیم؛ سر اومد زمستون، مرا ببوس، نازلی؟ بعد، بزرگ تر شدیم. ما مشخصا فرزندخوانده های تفکر ملی مذهبی ها بودیم. در خانه ما وقتی هنوز سوات نداشتیم، برایمان ماهی سیاه کوچولو و اولدوز می خواندند. کمی که بزرگ تر شدیم، بهمان گفتند راه مجاهد بخوانید. بهمان پرتوی از قرآن یاد می دادند. عقل مان که کمی می رسید، باید با مکتب راهنمای عمل و محکم متشابه ادامه می دادیم. و دوره بلوغ سیاسی ما، همزمان شد با امیدهای تمام نشدنی دوره اصلاحات، با جلسه های ملی مذهبی ها، با تفسیر قرآن های آقا محمدی، با افطاری های جمع، و با ایران فردا، پیام هاجر و چشم انداز ایران. ما، نسل لعنتی ما، اینجوری بزرگ شدیم. آیت الله منتظری، مهندس سحابی، دکتر محمدی، مهندس میثمی....اینها به من، به ما یاد دادند که روشن اندیش باشیم. دنیا را آنجوری که کتاب دینی هایمان یاد می دهند، نبینیم. نقد کنیم. کاستی ها را ببینیم. نقاط قوت را تقویت کنیم. و اصول داشته باشیم.&lt;br /&gt;من، ما، اصول روشنفکری را از این آدمها یاد گرفتیم. در جلسه های جمعه قرآن آقا محمدی، در روزهای عاشورای خانه صباغیان، در خاطرات زندان این آدمها، در تمام آن سال های گمشدگی، گیجی، سرگشتگی، در بین حجم عظیم کتاب ها، نظرها،......می دانی؟ ما پلی تکنیکی شدیم. توی جلسه ها بهشان گیر می دادیم. سر به سرشان می گذاشتیم. منطق علمی و لیبرالی مان را به رخشان می کشیدیم. اینها بزرگوارانه می خندیدند. می گفتند آتش دانشجوها تند است. اصراری نداشتند ما مثل آنها فکر کنیم. می پذیرفتندمان. با دماغ پربادمان و حس خودبزرگ بینی بی اندازه مان. می دانستند ما فرزندانشان هستیم. فقط بهم می گفتند صدیقه! بنشین کمی فکر کن، شاید دارید تند می روید، خودتان را نقد کنید. و من، می دانستم نسلی که برای یک تغییر زندان رفته و هزینه داده، نمی تواند، وشاید نباید، خودش را تکذیب کند. من دادهایم را می زدم. آنها هم حرف خودشان را. بعد.....بعد، هم آنها زندان می رفتند و هم پلی تکنیکی ها. همدرد بودیم. اما هرکدام دنیا را یک جوری می دیدیم.&lt;br /&gt;می خواهم بگویم ما روشنفکر، ما پیشرو، ما هزار کوفت و زهرمار دهن پرکن دیگر، اما اینها، این آدمها که ما را بزرگ کردند، به ما اصولی را یاد دادند که با خوب آموختن شان اول از همه منطق خودشان را زیر سوال بردیم، اینها که نشد پا به پای ما هزینه ندهند، اینها که بر خلاف امثال خاتمی اصول داشتند، و با پایمردی هرچه تمامتر پای تمام اصول شان می ایستادند، اینها....اینها تمام این سال های خشن و تلخ، ریشه های ما بودند. بودند، استوار، محکم، پابرجا! بودند..... و حالا دیگر نیستند.&lt;br /&gt;می خواهم بگویم من، ما، نسل ما، حالا دارد یکی، یکی، یکی پدرانش را از دست می دهد. انگار، دور، جایی خیلی خیلی دور ایستاده باشی و تنها نظاره کنی ریشه هایت دارد یکی یکی خشک می شود. و هیچ، مطلقا هیچ کاری هم از دستت برنیاید. انگار مرگ مهندس کم بود که امروز  با هاله......&lt;br /&gt;حالا.....نه رفیق جان. حالا دیگر از ما گذشته است، حالا.....&lt;br /&gt;این روزها،&lt;br /&gt;این گونه ام، ببین:&lt;br /&gt;دستم چه کند پیش می رود، انگار&lt;br /&gt;هر شعر باکره ای را سروده ام&lt;br /&gt;پایم چه خسته می کشدم، گویی&lt;br /&gt;کت بسته از خم هر راه رفته ام&lt;br /&gt;تا زیر هر کجا!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-6621548868175947668?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/6621548868175947668/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=6621548868175947668' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/6621548868175947668'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/6621548868175947668'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='برای ریشه های ما'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-iz7aEJOHlA0/TeYSxBZmEFI/AAAAAAAAANE/IbujEAQTc_I/s72-c/1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-1832710719838597945</id><published>2011-04-27T09:22:00.000-07:00</published><updated>2011-04-27T09:23:28.007-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;او پرسید: راه کنار آب؟ گفتی آره. گفتی همین راه شنی را بگیر و برو. رکاب زد و خش خش، ترمز، میخ گرفت روی سنگریزه ها، زیر درخت ها، با نور خورشید که افتاده بود روی آب، توی خود خود چشم.&lt;br /&gt;بهش می گفتند خرابه. حالا یادش نبود از چه راهی می شد بهش رسید. جای وحشتناکی نبود. دوقلوهای سرهنگ تیله بازی را ترک نمی کردند. سرهنگ کمربند کشیده بود رویشان، برده بودشان بسته بود بالای خرابه به تیر برق، بالای دره. گفته بود تمام شب را باید همین جا بمانید. شام، کتلت شامی می خوردند و مامان رفته بود وساطت که سرهنگ ببخشدشان. دوقلوها تا آخر جنگ هم تیله بازی را ترک نکردند؛ صدای منیر خانوم از بالای دیوار کوتاه می خزید توی خانه کوچک واوان؛ جیغ می زد: مهدی، یه روز تب، یه روز مرگ! او دعا می کرد منیر خانوم و سرهنگ بچه ها را جمع کنند بروند دماوند، که بتواند با ثمره یا مامان برود به مرغ و جوجه هایشان غذا بدهد، سوار تاب توی حیاط شان شود. یا با مریم و رباب خانوم.&lt;br /&gt;گفت عمرا! سنگت باید بزرگ باشد که سه تا پرش بزند روی آب. باید تخت باشد. او سنگ دیگری برداشت. یک بار، دو بار، سه بار، چهار بار.....گفت: دیدی حالا؟ هوا بیست درجه شده بود و چوب خشک ها را می شکست، می ریخت توی آب.&lt;br /&gt;گاهی وسط روز رکاب می زد، می رفت روی ساحل شنی. هیچکس نبود. میوه های خشک کاج را جمع می کرد، پرت می کرد توی آب. یکی، دوتا، سه تا....ده تا. همه شان می ماندند روی آب.&lt;br /&gt;مامان می گفت نری توی خرابه! تا مامان سرش را بر می گرداند، دویده بودند توی فلکه جلوی خانه. خاک بازی، خاله بازی، گلهای ریز بنفش را می خوردند و بهش می گفتند نان و پنیر. گاهی پسره مشکوک، عباس، می آمد. می گفت آشغال بلال ها را جمع کنید بیارید بکاریم، به جاش درخت جوجه در می یاد. او و طاهره آشغال بلال ها را جمع می کردند. می کاشتند. صدای اذان از مسجد روبروی خانه می پیچید توی تمام فلکه و ثمره از مدرسه برمی گشت.&lt;br /&gt;او گفت: چوب های اینجا جان می دهد برای آتش روشن کردن. بعد، گفت: اینجا هم اگر مثل ایران آزاد بود، الان تمامش را مردم آتش زده بودند. گفتی چی آزاد بود؟ گفت: آتش روشن کردن. تو خندیدی: اینجا؟ خندید. فکر کردی: اینجا مردم می خواهند روی سر عروس و داماد برنج بریزند فکر می کنند پرنده ها بخورند، دل درد می گیرند.گفت: جای قایقم خالیه!&lt;br /&gt;بابا می بردشان خرابه. خرابه گچ داشت؛ گچ ساختمانی بود، با طاهره جمع می کردند، می دادند به عاطفه، سه تایی کل کوچه را نقاشی می کردند. بعد، بابا می گفت آب که راکد باشد، می شود سنگ را یک جوری زد که چند تا بپرد. خرابه آب راکد داشت. بابا سنگ را می زد. سه تا می رفت. آنها ذوق می کردند و بالا و پایین می پریدند. به بابا افتخار می کردند. ستار، پسر نرگس خانوم می پرسید: بابات پر زور تره یا خدا؟ او با ایمان قلبی جواب می داد: بابام!&lt;br /&gt;گفت سوار شو. داره سرد می شه. گفت: دنده را سبک کن. نمی بینی چرخ تق تق می کند؟ گفت کفتره رو همچی زیر بگیری که نقش زمین شه! گفت رکاب بزن. پیرمرد موزرد از آن سر ساحل قایقش را انداخت به آب. پارو زد. نور خورشید افتاد توی چشم. توی آب، توی خود خود چشم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-1832710719838597945?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/1832710719838597945/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=1832710719838597945' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1832710719838597945'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1832710719838597945'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2011/04/blog-post_27.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-8596535712169707457</id><published>2011-04-27T09:21:00.000-07:00</published><updated>2011-04-27T09:22:41.436-07:00</updated><title type='text'>این، وبلاگ است که می ماند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;ما چهار نفر بودیم که وبلاگ نویسی را با هم شروع کردیم؛ با هم که نه. اول از همه بیژن شروع کرد. بعد عباس، بعد نسیم، من آخر از همه. سرتق بودم و می خواستم به قلم وفادار بمانم. نشد. تماشاچی داشتن بهتر بود انگار. نمی خواستم به تغییر تن بدهم. نشد. دوره ای که می رفتیم بوفه عمران ودست نوشته هایمان را بلند برای هم می خواندیم، گذشت. لحظه های سال های بیست سالگی ما خزید گوشه صفحه بلاگر. شدیم لینک دائمی هم. آدمهایی پیدا می شدند که بهمان می گفتند حلقه. برای همه مان کامنت های شبیه هم مزخرف می گذاشتند. می خندیدیم و جمع می شدیم خانه جمالزاده، من بیژن را به زور می فرستادم برایم سیگار بخرد. عباس نان خامه ای ها را می چید روی میز وسط هال. من سیگار می کشیدم، تحکیم را نقد می کردیم، من و بیژن فحش می دادیم، نسیم و عباس از خنده ریسه می رفتند و عباس هر پنج دقیقه یک بار وسط قهقهه خنده می گفت: چقدر شما دوتا بیشعورین! و بلندتر می خندید.&lt;br /&gt;وبلاگ می نوشتیم و خوشحال بودیم. عباس ساده و روان می نوشت و نسیم بوی فمینیسم از تمام خطوطش می زد بیرون. من چس ناله می کردم؛ عین همین حالا. بیژن سعی می کرد داستان بنویسد. دعوا داشتیم. می گفت من نویسنده می شوم. من می گفتم من همین الان هم نویسنده هستم. عباس زور می زد که چپ چین راست چین درست را یادمان بدهد. من کار خودم را می کردم. "تا همیشه" اول که به دلایلی نابود شد، عباس بهم گفت: "چرا ازش یک آرشیو درست نکردی؟ حیف بود." حیف نبود. تمامش فحش بود به بچه های انجمن، یا دلتنگی های تکراری من.&lt;br /&gt;وبلاگ هایمان ماند و دوام آورد. تا سال آخر دانشگاه، که من دیگر نمی توانستم فعالیت سیاسی بکنم. می دانستم راه برگشت به قم ندارم و باید درسم را تمام کنم. گاهی می رفتیم کانون فیلم. با یوسف و بیژن می رفتیم توی بالکن، من و یوسف سیگار می کشیدیم، و ما به چپ ها فحش می دادیم. چند بار اوس کاظم و وحید علی قلی آمدند، دعوای چپ و راست چنان بالا گرفت که ما دیگر خفه خون گرفتیم. نسیم می آمد، لپ تاپش را جلویش باز می کرد. اعصاب نداشت. کمپین و تحکیم تمام فکر و ذکرش بود. بعد، ممنوع الورودی های عباس بود که جمع ما را ناقص کرد. بیرون دانشگاه می دیدیمش. می رفتیم بیکن ویلا، با مجتبی فیض و نصرالله. گاهی هم نیما جواش. من می گفتم پول ندارم. نمی آیم. عباس می گفت بیا، دلارهای عموبوش هست. خرج می کنیم. یک بار با عباس و آرمان صداقتی رفتیم دفتر شیرین عبادی. توی راه برگشت بین کوچه های یوسف آباد گم شدیم. یک دفعه برف هم باریدن گرفت. من و آرمان رفتیم سیگار بخریم، برگشتیم دیدیم عباس رفته شیرینی داغ خریده.&lt;br /&gt;بعد از عید عباس می آمد دانشگاه. گاهی با هم می رفتیم پارک دانشجو. راجع به احتمال حمله آمریکا حرف می زدیم. کیک و چای و سیگار. گاهی هم سه تایی با بیژن می رفتیم دانشکده هنر. نوشته های مرا نقد می کردند، من شاکی می شدم و شروع می کردم داد و بیداد. سعی می کردم و دلم می خواست روشنفکر باشم، انتقاد پذیر باشم. اما نمی شد. کم می آوردم و هارت و پورت می کردم. بهم می خندیدند، عباس می گفت: بیگدلی، تو چقدر اگرسیو هستی! من بیشتر عصبانی می شدم، داد می زدم: من اگرسیو نیستم! هر دو قاه قاه می خندیدند، هی تکرار می کردند: بیگدلی، تو چقدر اگرسیوی! چقدر اگرسیوی! من، روانی می شدم، و هرگز، هرگز فکر نمی کردم روزی برسد که این آدمها را دیگر نبینم....&lt;br /&gt;بعد، حادثه شوم نشریات پلی تکنیک پیش آمد و زندان رفتن های عباس شروع شد. من تنها نسیم را می دیدم. می رفتم دانشکده علوم اجتماعی. می نشستیم و ساعت ها حرف می زدیم. هر دو افسرده و کلافه بودیم. هیچ کاری از دستم برنمی آمد که آرامش کنم. حرف می زدم. دلداری اش می دادم، می گفتم غصه نخور. زود آزاد می شود. زیاد اذیت اش نمی کنند. اما خودم هم به حرف های خودم باور نداشتم. بعد، تقصیر من شد، گفتم نکند سر وبلاگش بهش گیر بدهند؟ و نسیم دسترسی های وبلاگ هایشان را محدود کرد.&lt;br /&gt;دیگر ادامه ندادند. بیژن شروع کرد مشخصا داستان نوشتن. من مشغول کار شدم و از همه چیز دور افتادم. بعد،.....بعدش دیگر برای دو سه سال فقط من ماندم و تا همیشه. از حلقه چیزی نماند. خانه جمالزاده خاطره شد. تمام آن روزها، تمام آن سال ها.....تمام شد. به همین سادگی.&lt;br /&gt;دیگر ادامه ندادند. بی معرفتی کردند؟ نه. تنها زندگی آنقدر سریع، آنقدر بی رحم، دوید، ما را میانبر کرد.....حالا....هر کدام افتادیم یک سر دنیا. یکی ترکیه، یکی دانمارک، یکی بندرعباس و من....بگذریم. &lt;br /&gt;چند وقت پیش بسیار اتفاقی وبلاگ بیژن را پیدا کردم. بعد از دوبار فیلتر شدن آدرسش را عوض کرده بود. من آدرس آخری را گم کرده بودم. دیدم بعد از چند سال دوباره آپدیت کرده، با یک داستان کوتاه و توضیحی دو برابر داستان. دلم می خواست عباس و نسیم هم دوباره شروع کنند نوشتن. و دسترسی وبلاگ هایشان را باز کنند. می دانم که محال است دوباره روزی برسد که ما چهارتا دوباره دور هم جمع شویم، و فکر می کنم شاید خوب باشد که این فضای مجازی کارکرد دیگری جز شوآف هم داشته باشد. فضایی که در زرق و برق فیس بوک و تلخی گودر نمی شود پیدایش کرد. &lt;br /&gt;مهم نیست اگر مثل قدیم ها کل پلی تکنیک نوشته های ما را نمی خوانند. اصلا حالادیگر مدتهاست برایم سر سوزنی مهم نیست که کسی بخواندم، یا حتی ببیندم؛ شوآف؟ هه! دیگر هیچ چیز مهم نیست. شاید تنها خاطره ای از آرزوهای ما، آرزوی ما که می خواستیم نویسنده بشویم، و نشدیم. می خواستیم آدمهای شادی بشویم، و نشدیم. می خواستیم چیزی را تغییر بدهیم، و ندادیم. نتوانستیم. می خواستیم.... بگذریم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-8596535712169707457?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/8596535712169707457/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=8596535712169707457' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/8596535712169707457'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/8596535712169707457'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='این، وبلاگ است که می ماند'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-262015957175022575</id><published>2011-01-24T07:39:00.000-08:00</published><updated>2011-01-24T07:40:57.029-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;امروز نهم ژانویه است. هوا بهاری شده. آفتاب با همان شعاع مایلش از صبح می تابد، و برف ها آب می شوند و از تمام سقف ها آب می چکد، آسفالت کف خیابان و برف های کومه شده روی چمن ها زیر نور آفتاب برق می زنند.&lt;br /&gt;یکشنبه است. او رفته دانشگاه. می روم باشگاه و از آنجا می روم ماست بخرم و شیر و نان تست. هوا اینقدر خوب است که حتی من هم نمی توانم فکرهای سیاه بکنم. سبک می شوم و برمی گردم به روزهای کودکی که بزرگترین آرزویم نویسنده شدن بود. و فکر می کردم حتما می شوم. قدم می زنم. راه می روم. فکر می کنم اینهمه سال، بیست و شش سال، من به سلیقه احمدآقا زندگی کردم. برف ها را زیر پا لگد می کنم؛ یک جایی لیز می خورم. نمی خورم زمین. پشیمان نیستم که به سلیقه احمدآقا زندگی کرده ام.&lt;br /&gt;یادم می آید که وقتی ابتدایی بودم، از مشق نوشتن بیزار بودم. باران که می بارید، می رفتم توی حیاط خانه، یا می رفتم چیزی بخرم، توی کوچه راه می رفتم، از احساس، از خیال و آرزو لبریز می شدم. توی ذهنم داستان می نوشتم. داستان هایم هیچوقت سر و ته و شخصیت و قهرمان نداشت. تنها فضا می ساختم، فضاهای زمانی و مکانی. قطرات باران می ریخت روی سرم، آب از ناودان ها می چکید، راه می کشید می رفت توی جو، هوا ابری بود، تاریک، و کسی توی خیابان نبود. چراغ های خانه ها را تماشا می کردم، به صدای باران گوش می دادم و به هم خوردن برگ های خیس اکالیپتوس را نگاه می کردم. پایم را می کوبیدم توی چاله های آبی که روی آسفالت درست می شد، پایین چادرم خیس آب و گل می شد. در صف نان می ایستادم، حاجی ذاکری صاحب نانوایی اگر پشت دخل بود، به شاطر می گفت بگذارید این بچه زودتر برود. بدون نوبت پنج تومان می دادم، پنج تا نان می خریدم، بخار از نان تازه از تنور درآمده برمی خاست و من می پیچیدمش لای چادرم که خیس نشود.&lt;br /&gt;نزدیک عید موقع امتحانات ثلث دوم، بعد از هر امتحان می رفتیم توی حیاط بزرگ مدرسه و وسطی بازی می کردیم. من آنقدر می دویدم که تمام صورتم گر می گرفت و موهایم خیس عرق می شد. باران نرم نرم می بارید و بعد، آسمان نیمه ابری می شد و نسیم ملایم بهاری می وزید. در راه برگشت از مدرسه توی بلوار بزرگ از در و دیوار و درخت بالا می رفتم. از وسط جوی پر از علف و گل راه می رفتم و صدای قارقار کلاغ ها دم غروب در گوشم می پیچید و برگ ها و گل ها را می چیدم ببرم خانه برای موری، نشانش بدهم که دارد بهار می آید و سرمای شب های کویری تمام شده. وسط راه ذهنم می رفت به داستان نویسی، گل ها را جایی می ریختم و می رفتم خانه. دیر می رسیدم و مامان دعوایم می کرد.&lt;br /&gt;بعد، عید می شد، لباس های نو، سبزی پلو با ماهی، آجیل و شیرینی و عیدی. عمه ها و عموها می آمدند قم و من و مریم، دختر عمه ام، از شادی دیدن همدیگر بال درمی آوردیم. تمام روزهای عید بازی می کردیم؛ بازی های خیالی، ابداعی، هیجان انگیز. عمه عنتر حزب اللهی سنتی، میانه اش با ما و احمدآقا خوب نبود. می خواست به زور مریم را ببرد خانه خاله خان باجی های فامیل عید دیدنی. مریم حرف گوش کن خجالتی به خاطر بودن با من تو روی مادرش می ایستاد. عمه برنامه مسافرت شمالش ترک نمی شد. ما غصه مان می گرفت. باز دعوایشان می شد، مریم به عمه می گفت: نمی دونم، نمی شه من نیام شمال؟ و عمه کفش می برید. کم می آورد. از پستوی تنگ خانه مادربزرگ می رفت بیرون و سر تکان می داد، با آن لحن تلخ خاله زنکی اش که مامان را با متلک هایش می رنجاند، رو به بابا و همه عمو و عمه ها که ساعت ها می نشستند کف هال خانه مادربزرگ به حرف های خاله زنکی، می گفت: من نمی فهمم صدیقه این بچه را چه کار می کند که می گوید من شمال هم نمی آیم، می مانم پیش صدیقه! فردایش می رفتند شمال، و من تنها می ماندم، با آفتاب سوزان قم که از نیمه عید شروع می شد.&lt;br /&gt;من می ماندم، من و حجم عظیم رویاها، آرزوها، احساس ها، کلمه ها، واژه ها، در عصرهای داغ تابستانی. آفتاب داغ که روی دیوارهای سنگی و آجری، آخرین زورهایش را در آخرین ساعات روز می زد و می رفت که بمیرد در هرم داغ کوچه ها، در گذرهای خالی و آرام و در ساعات پایان ناپذیر تکرار کودکی های من. من می ماندم و آنهمه خیال، آنهمه رنگ که در رگهایم، زیر پوستم موج می زد، و ....&lt;br /&gt;خریدهایم را می کنم و از فروشگاه می آیم بیرون. مسیر برف پوش را برمی گردم. به صدای چکیدن قطرات آب گوش می دهم. و آرام آرام قدم برمی دارم. فکر می کنم بیست و شش سال! بیست و شش سال گذشته، از کجا شروع کرده ام و به کجا رسیده ام. چه مسیرهایی را رفته ام، چه راه هایی را دویده ام، چقدر زمین خورده ام و چقدر با خودم و همه دنیا جنگیده ام. اما.... جایی در درونم خوب خوب می دانم تنها چیزی که در تک تک لحظه ها با من بوده است، آن حس نیاز وصف ناپذیر به نوشتن، و آرزوی جدانشدنی نویسنده شدن بوده است. این را تنها حالا می فهمم.&lt;br /&gt;سریپچ کنار رختشویخانه باز روی یخ ها لیز می خورم. از کنار محوطه باز بغل خانه می گذرم. محوطه سبزی که روز اول ورودمان من رفتم در آن نشستم و سیگار کشیدم، و حالا روزهاست آنقدر برف تویش انباشته شده که اگر بروم سمتش، احتمالا تا کمر می روم توی برف. می رسم خانه، هیتر را روشن می کنم. می نشینم روی کاناپه و کتاب نیمه خوانده ام را برمی دارم. بیرون، آفتاب کم رمق زمستانی روی دیوارها و شاخه های خشک درختان خود را به سمت مغرب می کشد. خیابان خالی است، و دیگر صدای چکیدن آب به گوش نمی رسد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-262015957175022575?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/262015957175022575/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=262015957175022575' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/262015957175022575'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/262015957175022575'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2011/01/blog-post_24.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-3371007771758989369</id><published>2010-12-24T07:40:00.000-08:00</published><updated>2010-12-24T09:29:22.216-08:00</updated><title type='text'>لوسیا</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/TRTACCVHO3I/AAAAAAAAAL4/tic623Y_auY/s1600/lucia07.jpg"&gt;&lt;img style="float: left; margin: 0pt 10px 10px 0pt; cursor: pointer; width: 320px; height: 207px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/TRTACCVHO3I/AAAAAAAAAL4/tic623Y_auY/s320/lucia07.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5554275381672360818" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;گالادریل به فردو گفت: به تو نوری می دهم که وقتی همه نورها خاموش شدند، بدرخشد. ارباب حلقه ها. جی آر تالکین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجا خورشید از غرب طلوع می کند. و موطلایی ها می گویند این روزها تاریک ترین روزهای سال است. بعد، انگار که فرهنگ انتظار پا به پا دنبال ما بیاید، اینها دو هفته ای است پشت پنجره های خانه شان، تمام خانه هایشان، شمعدان هفت شاخه می گذارند در انتظار لوسیا. توی دشت که نگاه می کنی، تاریک تاریک، در نور برف از آن دورترین خانه ها هم این نور هفت تایی را پشت پنجره می بینی، و دلخوش می شوی که پشت آن پنجره ها هم کسانی نشسته اند کنار آتش بخاری، با امید به روزهای نیامده.&lt;br /&gt;می گویند لوسیا دختری است به قامت فرشته ها، با موهای طلایی و پوست سفید و صدایی به لطافت باران، که در تاریک ترین روزهای سال از آسمان می آید و به زندگی روشنایی می بخشد. می گویند اگر خوش شانس باشی، صبح روز سیزدهم دسامبر که چشم باز کنی، می بینی لوسیا پشت در خانه ات ایستاده؛ با یک شمع روشن روی سرش، و لحظاتت را نورباران می کند.&lt;br /&gt;زمانی در زندگی من بود که خیال می کردم در زندگی کسانی که دوست شان دارم، لوسیا هستم، یا بوده ام. فکر می کردم به زندگی اینها شادی، آرامش و لبخند آورده ام. فکر می کردم حتی اگر نتوانسته ام با تقدیم آنچه به خیال خودم ارزشمند بوده، یا با کارهایم و رفتارهایم شادشان کنم، خود همین بودنم باعث خوشحالی کسانی است که برایم عزیز هستند. و این، خوب بود.&lt;br /&gt;اما امروز.... در نقطه ای از زندگی ام نیستم که دچار این احساس باشم.&lt;br /&gt;بعد، دلم می گیرد. و تنها سکوت می کنم.&lt;br /&gt;اما قرار است فردا لوسیا بیاید. و من، می خواهم بسیار ساده، بسیار کودکانه، ازش بخواهم فردا صبح اول وقت برود، جایی دور از اسکاندیناوی، در بزند، در خانه تک تک کسانی را که من اینک به یادشان هستم، خانواده ام، دوستان عزیزم، و کسانی که من دوست شان دارم و دلم برایشان تنگ شده، اما آنها مرا دوست ندارند. و بیش و پیش از همه، بیاید دم در خانه خودم. در بزند، حتی اگر کسی در را به رویش باز نکرد، برای همه ما خوشبختی، آرامش و لبخند بیاورد. بیاید و نور بیاورد. روشنی، و روزها و لحظه های خوش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: این پست باید شب سیزدهم دسامبر روی وب می رفت، که به دلایلی ماند برای امروز. به هر حال، آروزی من همان است: )&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-3371007771758989369?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/3371007771758989369/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=3371007771758989369' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/3371007771758989369'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/3371007771758989369'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='لوسیا'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/TRTACCVHO3I/AAAAAAAAAL4/tic623Y_auY/s72-c/lucia07.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-7957587177207755279</id><published>2010-11-20T07:59:00.000-08:00</published><updated>2010-11-20T08:07:06.234-08:00</updated><title type='text'>دنیا، دنیای کوتوله ها شده.</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دنیا، دنیای کوتوله ها شده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خیال کن که چند سال از آن روزها گذشته! چه عمری! و تو آنجا ایستاده بودی، با مانتوی مشکی جدید و خورشید می تابید توی مغزت&lt;br /&gt;چهارشنبه آخر وقت. تو از سمت دانشکده معدن می آمدی و مدیر مسئولان نشریات جعلی جمع شده بودند که بیانیه ای بدهند. احمد صدایت کرد و پرسید کبریت داری؟ تو از کیفت کبریت درآوردی و گرفتی سمت اش. خندید. پویان از دور آمد و بچه ها را جمع کرد بروند دفتر سلطانی. قرار بود، قول داده بودند تا روشن شدن ماجرا کسی را دستگیر نکنند&lt;br /&gt;اما نه. پنج شنبه و جمعه هم احمد را گرفتند هم پویان را. شنبه دانشکده معدن سیاه پوش شد و تعطیل&lt;br /&gt;هوا آی داغ بود! آی داغ بود! یار دبستانی جلوی در کلاس اش در ساختمان جدید عمران. شلوغی. مامورهای انتظامات بیشتر از بچه ها. گرما. گرما. گرما&lt;br /&gt;کوتوله بود. مثل بزرگترش. اما حتی حماقت و کله خری رییسش را نداشت. سرش را از لای در کلاس آورد بیرون. ترسید. در رفت. از پنجره با نردبان&lt;br /&gt;رفت و پناه گرفت در ساختمان هفت طبقه دانشجوهای پولی&lt;br /&gt;کوتوله بود. و جایی بین دانشجوهای حقیقی نداشت&lt;br /&gt;جایی نداشت&lt;br /&gt;و من، دیگر نمی گویم از تمام تعلیق ها، ممنوع الورودی ها، اخراج ها و حتی زندان ها&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حساب کن که چند سال از آن روزها گذشته! چند سال!ا&lt;br /&gt;زمانی بود که علم حرمت داشت. بزرگی را به پاس سال ها تلاش علمی و تحقیق با دست خالی در آن خراب شده، صدا می کردند و نشان علمی کشور را تقدیمش می کردند که نامش، و شیوه زندگی اش، جاودانه شود و الگویی شود، برای آنان که می خواستند گرهی از زندگی دردآور مردم آن خاک بگشایند&lt;br /&gt;و آن جایگاه، زمانی حرمت داشت&lt;br /&gt;دنیا، دنیای کوتوله ها شده. و امروز، نشانی که زمانی به بزرگانی مثل دکتر دوامی و دکتر اسلامی تقدیم می شد، پاداش خوش خدمتی کوتوله هایی شده که اولین اعمال کنندگان جدی دیکتاتوری و خشونت در دانشگاه ها بوده اند&lt;br /&gt;دنیا، دنیای کوتوله ها شده. و من تنها بلوندها را با لهجه تخمی شان نگاه می کنم، در باد قدم می زنم، و به روزهایی فکر می کنم که رییس دانشگاه با سری بلند رو در روی دانشجویان می ایستاد و انتقادها، و حتی دشنام ها را می شنید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دنیا، دنیای کوتوله ها شده، و من، تنها سکوت می کنم. تنها سکوت&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-7957587177207755279?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/7957587177207755279/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=7957587177207755279' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/7957587177207755279'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/7957587177207755279'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='دنیا، دنیای کوتوله ها شده.'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-2409340266966009927</id><published>2010-10-14T03:13:00.000-07:00</published><updated>2010-10-14T03:14:08.921-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;انسان از آن چیزی که بسیار دوست می دارد خود را جدا می سازد، در اوج تمنا  نمی خواهد؛ دوست می دارد ، اما در عین حال می خواهد که متنفر باشد؛ امیدوار  است ، اما امیدوار است که امیدوار نباشد. همواره به یاد می آورد، اما می  خواهد که فراموش کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حمید هامون- رساله دکتری&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-2409340266966009927?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/2409340266966009927/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=2409340266966009927' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2409340266966009927'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2409340266966009927'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/10/blog-post_14.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-4369677203474177902</id><published>2010-10-13T03:14:00.000-07:00</published><updated>2010-10-13T03:15:14.256-07:00</updated><title type='text'>می رود او تا کجا تا کو</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;می رود راه پیوسته تا آن سو&lt;br /&gt;از دری کو شد رهش آغاز&lt;br /&gt;می رود او تا کجا تا کو&lt;br /&gt;من روان با او کنم آواز&lt;br /&gt;می روم من همرم و همپو&lt;br /&gt;تا به دیدار کلان راهی&lt;br /&gt;ره همه این، مقصد اما کو؟&lt;br /&gt;چه بگویم جز نه و آهی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یاران حلقه. جی. آر. تالکین&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-4369677203474177902?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/4369677203474177902/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=4369677203474177902' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4369677203474177902'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4369677203474177902'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/10/blog-post_13.html' title='می رود او تا کجا تا کو'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-5784167889007730399</id><published>2010-10-08T00:29:00.000-07:00</published><updated>2010-10-08T00:45:12.543-07:00</updated><title type='text'>با نوبل یا بی نوبل</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; اصرار کردی. خیلی خوب با هم جور می شدند. و او، دستها بر هم، ایستاده بر در، تنها نگاهت می کرد. می دانست؟ تنها حماقت تو را می سنجید؟ فکر می کنی: من چه می گفتم اگر او؟ او چه می گفت اگر من؟ فکر می کنی: آه، زاوالیتا!ا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این چند خط تا مغز استخوان من می رفت. نوشته بودم چسبانده بودم روی دیوار اتاقم. هر صبح که لباس می پوشیدم می خواندمش. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هرکس هرچه می خواهد بگوید، از نظر من این یعنی جاودانگی. با نوبل یا بی نوبل&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پی نوشت: ماریو باگاس یوسا همین بغل گوش من توی استکهلم نوبل ادبی گرفت&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-5784167889007730399?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/5784167889007730399/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=5784167889007730399' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/5784167889007730399'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/5784167889007730399'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/10/blog-post_08.html' title='با نوبل یا بی نوبل'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-9150278974022930172</id><published>2010-10-01T10:56:00.000-07:00</published><updated>2010-10-04T06:18:14.063-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;تو خیال کن که آن شب چقدر تاریک بود! و چقدر گرم! آسمان یک دست ستاره، یک دست سیاه! آنقدر نزدیک و آنقدر من رها، آنقدر تنها! وکویر، کویر یک پارچه سکوت. یک پارچه آرامش. خوابیده بود زیر نور ماه. باد گرم می وزید و تن خشک خارها را تکان می داد و بین شن ها هوهو می کرد. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;ببین! لحظه هایی در زندگی هست که آسمان نزدیک می آید. و تو می توانی دست دراز کنی و خواب را بچینی جایی پشت پلک هایت. ببین! خیال کن اینها کلمه است. تو که از کلمه گریز نداری. تو که رنگ ها و سایه ها را می شناسی. ببین! ثانیه هایی هست که آن وزن لعنتی "من" کمی خودش را از روی شانه هایت می کشد کنار. جا می دهد به سکوت که بیاید لانه کند گوشه ذهنت. ببین! اینها بازی نیست! زندگی است! لعنتی! زندگی تخمی است! و تو باور کن! یک جایی، یک روز صبح که از خواب بیدار می شوی، یک نصفه شب که نفس زنان از خواب می پری.... یک جایی زیر آسمان این دنیا، باور کن که برگ ها که قرمز می شوند بر سینه کش دیوار، که باد که می وزد و شاخه های خشک را تکان می دهد، که صدای خشک کشیده شدن چرخ های قطار بر روی ریل ها می پیچد در تاریکی تونل های صخره ای، که وقتی رد می شوی از خیابان های سنگفرش و آدمها با لیوان آبجو روی میزشان نگاهت می کنند، که جایی همان وسط وسط است که سکوت چشمک می زند&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;حالا تو بخند. بخند؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;کویر خوابیده آنجا. سرت را که بالا کنی، می بینی آسمان یکدست سیاه! انگار فرش شده با ستاره ها! انگار آن بالای بالا جایی هست، زندگی ای، نوری، ادراکی فراتر از حیات، نوازشی، تبسمی، بی خبری، بی خبری محض! انگار از جاذبه زمین کنده شوی و پرت شوی در نیستی!ا &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;انگار.....ببین! سکوت هست! آرامش هست. ببین! هست!ا&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-9150278974022930172?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/9150278974022930172/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=9150278974022930172' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/9150278974022930172'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/9150278974022930172'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-1923623476344500971</id><published>2010-09-25T12:37:00.001-07:00</published><updated>2010-09-25T12:40:57.987-07:00</updated><title type='text'>هی!ا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;مو طلایی، لپا قرمز، کلاه بافتنی رو سرش. از شاخه آویزون شده که بلوط بچینه. می رم جلو که کمکش کنم شاخه رو واسه ش بیارم پایین. همون آن موفق می شه. توی صورت من با شاخه می یاد پایین. می گه: هی! کیف می کنم. تا خود خونه می خندم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-1923623476344500971?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/1923623476344500971/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=1923623476344500971' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1923623476344500971'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1923623476344500971'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/09/blog-post_25.html' title='هی!ا'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-3298680694730196600</id><published>2010-09-18T02:05:00.001-07:00</published><updated>2010-09-18T02:05:39.852-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;هنوز در سفرم&lt;br /&gt;خیال می کنم&lt;br /&gt;در آبهای جهان قایقی است&lt;br /&gt;و من ‚ مسافر قایق ‚ هزارها سال است&lt;br /&gt;سرود زنده دریانوردهای کهن را&lt;br /&gt;به گوش روزنه های فصول می خوانم&lt;br /&gt;و پیش می رانم&lt;br /&gt;مرا سفر به کجا می برد ؟&lt;br /&gt;کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند&lt;br /&gt;و بند کفش به انگشت های نرم فراغت&lt;br /&gt;گشوده خواهد شد ؟&lt;br /&gt;کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش&lt;br /&gt;و بی خیال نشستن&lt;br /&gt;و گوش دادن به&lt;br /&gt;صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟&lt;br /&gt;و در کدام بهار درنگ خواهی کرد&lt;br /&gt;و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-3298680694730196600?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/3298680694730196600'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/3298680694730196600'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/09/blog-post_18.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-9123957005935144984</id><published>2010-09-03T12:42:00.000-07:00</published><updated>2010-09-03T12:59:00.037-07:00</updated><title type='text'>اینجا همه چیز آنقدر خوب است که من از همه چیز متنفرم!ا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;زود و خوب رسیدیم. من خوابم نمی برد. بیتلز گوش دادم. زیادی لوس بود. رفتم روی کوئین. با همان بزن و بکوبش خوابم برد. هی بیدار می شدم و می دیدم هنوز نرسیده ام. ساعتم را جلو نکشیده بودم. به وقت تهران حساب می کردم همه چیز چه ریختی است. زیر پایم اقیانوس بود و هواپیما تاریک بود و سرد. هی می دیدم نرسیده ایم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امروز شال گردن انداختم و کاپشن پوشیدم. موهایم ساز خودشان را می زنند. هوای مرطوب وزشان را بیشتر می کند. صبح ها زور می زنیم بخوابانیم شان پس کله. می گوید تو یک کرک گنده ای. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خیابان اصلی اسمش یکی از واحدهای سختی سنجی است. اتاق ما کوچک و کم نور است. آبجو را از سوپر سر کوچه می خریم و من باید سیگار را بیرون از خانه بکشم. توی محوطه جلوی ساختمان بین درخت ها قدم می زنم و فکر می کنم برای من که به غصه معتادم زندگی سخت می گذرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;صبح ها روزنامه ها را از مترو جمع می کنم که شب بخوانم و سوئدی یاد بگیرم. مدام فکر می کنم اینها چی می گویند؟ اینجا چی نوشته؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خانه ما در تنستاست و برای رسیدن بهش باید قطارهای یولستا را سوار شد. فروشگاه های ارزان را پیدا کرده ایم و تویشان دنبال جنس های ارزان می گردیم. بستنی وانیلی می خریم ده کرون و عصرها با تلویزیون قدیمی آدام ام. تی. وی تماشا می کنیم. دیروز رفتیم اسکته ورک و مدارک دادیم که شماره پرسنلی بگیریم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اینجا همه چیز خوب است. آنقدر خوب است که من از همه چیز متنفرم! و ایمان احمقانه ای به خودم دارم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چیزی با خودم نیاورده ام جز بعضی نفرت های قدیمی. که وقت راه رفتن توی باد و دیر رسیدن سر کلاس قلبم را سوزن سوزن می کند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خانم معین همسایه ماست که چهل سال اینجا بوده. موهایش مثل من فرفری است و عصرها می رود یوگا. شوهرش ساعت ها توی بالکن می نشیند. و اینجا تا دلتان بخواهد درخت دارد و رودخانه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-9123957005935144984?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/9123957005935144984/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=9123957005935144984' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/9123957005935144984'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/9123957005935144984'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='اینجا همه چیز آنقدر خوب است که من از همه چیز متنفرم!ا'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-917885173603817422</id><published>2010-08-24T11:56:00.000-07:00</published><updated>2010-08-24T12:14:11.421-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;اسم دخترش روژان بود. کچل بود و درشت و من سر کسری های عایق نصب البرز و پایپینگ سنندج بیچاره اش می کردم. با لیلا برایش رسید قطعی سایت می فرستادیم و از ذوقش برایمان ایمیل تشکر می زد.&lt;br /&gt;گاهی داد می زدم بابا! من پی او اس فرستاده ام برای آجلی! سکوت می کرد و از اتاق می رفت بیرون. من گه اخلاق بودم. همه می دانستند.&lt;br /&gt;می گوید مثل هواپیما روی مخ من راه می رفتی. می خندد و می گوید: گقتی کی می ری آمستردام؟ بچه های بازرگانی برایش دست می گیرند. می گوید اوکی اون مال هلنده! تو که داشتی می رفتی چرا اینطوری سر دمپر آبادان ما را خون به جگر می کردی؟&lt;br /&gt;سر صبح زنگ می زدم. می گفتم بازی دیشب کی برد؟ بعد داد می زدم تو روندبار ندادی به کیسینگ شیروان؟ صاف می رفتم پیش مدیرش که ساز خودش را برای همه شرکت می زد و از من حساب می برد. کارش که راه می افتاد همیشه می گفت تو مردی. می گفتم انسانم. و چقدر، چقدر بچه های مواد نازنین بودند که از سگ اخلاقی های من به دل نمی گرفتند.&lt;br /&gt;وسط طبقه بغلش کردم. محکم. گفتم میل بزن. یا هم آهنگ گوش می کردیم. ساندویچ های خفن سفارش می دادیم. بعد، غذاب وجدان می گرفتیم و دو سانس می رفتیم ایروبیک. پیاده تا مجیدیه می رفتیم. می افتادیم روی چای سبزخوری. حال خانم حیدری را سر رسیدهای سایت می گرفتیم. دهن شهرام را سر دله بازی هایش سرویس می کردیم. زیراب دختر تازه آمده را پیش رییس می زدیم. یک سال تمام. تا راه پله با من آمد. بغض کردم. گفتم برو که می ترسم گریه ام بگیرد. نگاهش کردم و دیدم چشمهایش پر اشک شده. سرم را زیر انداختم و آمدم. برگشتم. صدا زدم: لیلا! گفت بله! آمد و دیدم اشک ها را پاک می کند. گفتم آدرس وبلاگم رو می فرستم.&lt;br /&gt;گفت باشه. و از دو پله بالاتر دست دراز کرد سمت من.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-917885173603817422?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/917885173603817422/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=917885173603817422' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/917885173603817422'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/917885173603817422'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/08/blog-post_24.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-707896094560699258</id><published>2010-08-15T21:11:00.000-07:00</published><updated>2010-08-18T22:57:49.526-07:00</updated><title type='text'>به بهانه رفتن، برای همه کسانی که دوستم دارند</title><content type='html'>&lt;div style="font-style: italic;" align="right"&gt;باران مي آيد، يا چيزي شبيه به آن . به خيالم بايد باران باشد كه از سمت اتاق تلويزيون شجريان فرياد مي زند:" ببار اي بارون ببار..." روزگاري – نه به اندازه مفهومي از دوري كه گفتن " روزگاري" خلق مي كند- همه سال چشم انتظار اولين باران سال بودم. بعد مي رفتم، بي چتر كه بي چتر بايد رفت. شايد حتي موهايم هم به انتظار باران، آن اولين باران، هميشه بلند بوده اند. پس مي رفتم، بي چتر و با موهايي بلند، دست توي جيب ها و قدم ها آرام،آرام، آرامتر و ...  روزي زير باران رفتم. با همان عشقي كه به باران داشتم؛ بي چتر و ... نه اما به قدم هايي آرام. پاهايم تمايل به دويدن داشتند. آن همه شتابان، هميشه، شايد براي زودتر رسيدن به امروز بود. امروز؟ امروز كه كسي مرا بشناسد و بگويد:" مگر مي شود تو هم دلت زير باران بگيرد؟" و بگويم:" باران هم ديگر يادآور خاطره ايست كه نيست."ا&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;من حضرت غايب تو هستم. از غيبتي كوتاه بازگشتم و مي روم براي غيبتي طولاني. ميان اين دو صدايي در گوش هايم مانده است:" شايد روش تو بهتر بود، شايد..." و روش من گم شدن بود، گم مي شوم!ا&lt;br /&gt;من حضرت غايب تو هستم. لحظه هايي هست كه مرا ياد مي كني؛ جايي،كسي يا ... (توان نوشتنش نيست!) لحظه هايي هست كه مرا ياد مي كني. دلت مي خواهد آن لحظه از يادت بروم. با حضور من آن لحظه ها تلخ مي شوند. تو اما ناگزيري،تن مي دهي به رفتن، تن مي دهي به ... و با حس گناه باز مي گردي درون خودت. حالا من پررنگ مي شوم. جان مي گيرم و به جانت مي افتم. من حضرت غايب تو هستم. چيزي از وجودم درون توست و گريزي نيست. نيستم و هميشه، هرلحظه،هر لحظه، هر ... لحظه هستم. نيستم كه چشم هايم برايت هراس از هر خيابان باشند و هستم كه لحظه هايي به مفهوم زندگي را آغشته به طعم عذاب و گناه كنم. نيستم و هستم؛ من حضرت غايب تو هستم!ا&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;و من روزي ظهور مي كنم. باز مي گردم به خواسته اي كه مي خواهد تا هميشه، بي هيچ خواسته اي. آن روز، روز پايان غيبت بزرگ است. تو اما تا آن روز همه چيز و همه جا را گشته اي. نه در جست و جوي حضرت غايب، كه براي پر كردن يك جاي خالي. آن روز اما از راه مي رسد، مي دانم كه مي رسد&lt;br /&gt;از وبلاگ من و بانوی نارنجی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-707896094560699258?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/707896094560699258/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=707896094560699258' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/707896094560699258'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/707896094560699258'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/08/blog-post_15.html' title='به بهانه رفتن، برای همه کسانی که دوستم دارند'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-4871920969633848848</id><published>2010-08-11T23:06:00.001-07:00</published><updated>2010-08-11T23:06:50.693-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;الان، همین حالا، دارم از حسی می آیم که شبها با من به خواب می رود؛ کف دستهایم را مورمور می کند و پشت سرفه های خشک ام پنهان می شود.&lt;br /&gt; از جوانی ما سالها گذشته، و من هنوز هم وقتی در آن راهروها قدم برمی دارم، می شوم کس دیگری. باید چیزی در آن خاک بوده باشد. و من حتی تک تک برگ های درختان اش را هم می شناسم، و هر ساختمان، هر اتاق و هر آجرش، با من از تویی که کمی خسته ای، سخن می گوید. و تو دراین تاریکی پی دخترک بگرد. &lt;br /&gt;حالا تنها یادم می آید که زمان هایی بوده، ثانیه هایی، توی زیرزمین دوم تنها تو بوده ای، هوا یخ بوده و دندان هایت به هم می خورده اند، و در آزمایشگاه را قفل می کرده ای و یک نخ کنت می کشیده ای، و آب از ناودان می چکیده روی دستگاه های کارگاه ریخته گری ناتمام. تو تنها، تنهای تنها، در تمام آن ساختمان هفت طبقه، غروب سنگین زمستانی نرم نرم می خزیده روی شهر، هوا تاریک می شده و باد، نم نم باران، سرما، سرما، و سقف هایی که چکه می کرده و بشکه آب مقطر توی آزمایشگاه ته راهرو، تو شلوار کتان کوتاه با کتانی های پاییزی، با کاپشن سبز ارتشی، با شال بافتنی مشکی، و آن حجم عظیم تمامیت، فردیت، بعد از دوازده ساعت کار توی مرکز. شستن آرام ارلن ها، کشیدن محلول های کروزن و لیکس با دهان، ریختن اسید سولفوریک با سرنگ، قطره، قطره، قطره.... حالا مدتی ست باور کرده ام چیزی بیرون من قادر نیست مرا از بیهودگی نجات دهد.&lt;br /&gt;من از سکوت می آیم. از باور. از بازی های ناتمام. من از همین زندگی معمولی می آیم که آدمها تویش صفرهای حساب بانکی شان را می شمرند. من از همین حوالی می آیم. خوب نگاه کن ببین هنوز خطوط صورت مرا یادت هست؟&lt;br /&gt;من از هرچه دویدن و دیدن و شنیدن می آیم. از هرچه احساس. از هرچه تلخی. از تمام خاطره های تکراری. از داستان های هزارباره شنیده. من از جایی هزار هزار فرسنگ دورتر می آیم.&lt;br /&gt;از جوانی ما سالها گذشته، و من هنوز پیر نشده ام.&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-4871920969633848848?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/4871920969633848848/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=4871920969633848848' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4871920969633848848'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4871920969633848848'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/08/blog-post_11.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-2809480459299618535</id><published>2010-08-03T03:40:00.000-07:00</published><updated>2010-08-03T03:41:13.802-07:00</updated><title type='text'>همین است دیگر</title><content type='html'>&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 12"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 12"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5Ctest%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_filelist.xml"&gt;&lt;link rel="themeData" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5Ctest%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_themedata.thmx"&gt;&lt;link rel="colorSchemeMapping" href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5Ctest%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_colorschememapping.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:trackmoves/&gt;   &lt;w:trackformatting/&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:donotpromoteqf/&gt;   &lt;w:lidthemeother&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;   &lt;w:lidthemeasian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;   &lt;w:lidthemecomplexscript&gt;FA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:splitpgbreakandparamark/&gt;    &lt;w:dontvertaligncellwithsp/&gt;    &lt;w:dontbreakconstrainedforcedtables/&gt;    &lt;w:dontvertalignintxbx/&gt;    &lt;w:word11kerningpairs/&gt;    &lt;w:cachedcolbalance/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;   &lt;m:mathpr&gt;    &lt;m:mathfont val="Cambria Math"&gt;    &lt;m:brkbin val="before"&gt;    &lt;m:brkbinsub val="--"&gt;    &lt;m:smallfrac val="off"&gt;    &lt;m:dispdef/&gt;    &lt;m:lmargin val="0"&gt;    &lt;m:rmargin val="0"&gt;    &lt;m:defjc val="centerGroup"&gt;    &lt;m:wrapindent val="1440"&gt;    &lt;m:intlim val="subSup"&gt;    &lt;m:narylim val="undOvr"&gt;   &lt;/m:mathPr&gt;&lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" defunhidewhenused="true" defsemihidden="true" defqformat="false" defpriority="99" latentstylecount="267"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="0" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Normal"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="heading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="35" qformat="true" name="caption"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="10" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" name="Default Paragraph Font"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="11" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtitle"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="22" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Strong"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="20" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="59" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Table Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Placeholder Text"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="No Spacing"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Revision"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="34" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="List Paragraph"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="29" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="30" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="19" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="21" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="31" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="32" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="33" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Book Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="37" name="Bibliography"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" qformat="true" name="TOC Heading"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:"Cambria Math"; 	panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; 	mso-font-charset:1; 	mso-generic-font-family:roman; 	mso-font-format:other; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:0 0 0 0 0 0;} @font-face 	{font-family:Calibri; 	panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; 	mso-font-charset:0; 	mso-generic-font-family:swiss; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;} @font-face 	{font-family:"\0022"; 	panose-1:0 0 0 0 0 0 0 0 0 0; 	mso-font-charset:0; 	mso-generic-font-family:roman; 	mso-font-format:other; 	mso-font-pitch:auto; 	mso-font-signature:0 0 0 0 0 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-unhide:no; 	mso-style-qformat:yes; 	mso-style-parent:""; 	margin-top:0cm; 	margin-right:0cm; 	margin-bottom:10.0pt; 	margin-left:0cm; 	text-align:right; 	line-height:115%; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:11.0pt; 	font-family:"Calibri","sans-serif"; 	mso-ascii-font-family:Calibri; 	mso-ascii-theme-font:minor-latin; 	mso-fareast-font-family:Calibri; 	mso-fareast-theme-font:minor-latin; 	mso-hansi-font-family:Calibri; 	mso-hansi-theme-font:minor-latin; 	mso-bidi-font-family:Arial; 	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoChpDefault 	{mso-style-type:export-only; 	mso-default-props:yes; 	mso-ascii-font-family:Calibri; 	mso-ascii-theme-font:minor-latin; 	mso-fareast-font-family:Calibri; 	mso-fareast-theme-font:minor-latin; 	mso-hansi-font-family:Calibri; 	mso-hansi-theme-font:minor-latin; 	mso-bidi-font-family:Arial; 	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoPapDefault 	{mso-style-type:export-only; 	margin-bottom:10.0pt; 	line-height:115%;} @page Section1 	{size:612.0pt 792.0pt; 	margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; 	mso-header-margin:36.0pt; 	mso-footer-margin:36.0pt; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-priority:99; 	mso-style-qformat:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; 	mso-para-margin-top:0cm; 	mso-para-margin-right:0cm; 	mso-para-margin-bottom:10.0pt; 	mso-para-margin-left:0cm; 	line-height:115%; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:11.0pt; 	font-family:"Calibri","sans-serif"; 	mso-ascii-font-family:Calibri; 	mso-ascii-theme-font:minor-latin; 	mso-hansi-font-family:Calibri; 	mso-hansi-theme-font:minor-latin;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;می دانی؟ بعضی حرفها گفتن ندارد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;u6:p&gt;&lt;/u6:p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;حالا یادم می ماند که اگر نباشم، بعضی چیزها هم دیگر نیست. افطارهای کشدار شهر کویری، صدای دلتنگ کننده اذان و سفره سحری که کسی سرش می نشست که هیچکس دلش نمی خواست توی صورتش نگاه کند، اینها دیگر نیست. پیاده مدرسه رفتن صبح هایی که هنوز هوا هم روشن نشده بود و جوی ها یخ بسته بود، دعاهای دسته جمعی سر صبح و باران لطیفی که شاخه ها و برگها را می شست، اینها هم دیگر نیست. تویی که تنها قدم برمی داشتی و توی خیالت داستان می نوشتی هم دیگر خسته شده، آره، از این زندگی بیمار شده و دارد ول می کند برود. &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;u6:p&gt;&lt;/u6:p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;حالا یادم می ماند. &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;u6:p&gt;&lt;/u6:p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;می دانی؟ خیال می کنم حق ما از زندگی این نبوده. مادر من روستازاده بوده است و هنوز هم زیباترین رویایش درخت گردوی باغ پدربزرگ است که پسرعمویش ازش بالا می رفته و برایش گردو می چیده. پدر هم خودشیفته نابغه ای بوده که افتاده زندان و بعدتر سرتق بازی درآورده و به خاطر انقلاب فرهنگی نرفته درسش را تمام کند. &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;u6:p&gt;&lt;/u6:p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;اینجوری بود که ما یاد گرفتیم وقتی زندگی در شهر کویری اینهمه تخمی است، وقتی سال تا سال یک میهمان هم پایش را به خانه ات نمی گذارد و همه چیزهایی که آدمهای دیگر، آدمهای معمولی دارند، برای تو یک رویاست، باید با خیال باغ های آذربایجان و زندان قصر زندگی کنیم. بله، ما اینجوری یاد گرفتیم که زندگی در همین لحظه هیچ ارزشی ندارد. ما شدیم آدمهای تنهایی که خیال می کردیم وظیفه داریم دنیا را تغییر بدهیم، و وظیفه داریم هیچوقت در چارچوب های معمولی زندگی نگنجیم. اینها همه به کنار، تو بگو تا حالا کسی را دیده ای که به تصور خاطره خودش توی ذهن آدمها معتاد باشد؟&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;u6:p&gt;&lt;/u6:p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;می دانی؟ تو خوب می دانی که در این خطوط مرا نخوانی. در این صفحه سفید، فاصله های بین سطرها را بخوانی. &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;u6:p&gt;&lt;/u6:p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;می دانی؟ حالا یادم می ماند که همان دست نوشته هایم که توی دستهای تک تک شما جا مانده بهترین خاطره است از خودم. همان بهتر که بیش از این خرابش نکردم و نمی کنم. همین است دیگر.&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:&amp;quot;;"  lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-2809480459299618535?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/2809480459299618535/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=2809480459299618535' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2809480459299618535'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2809480459299618535'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='همین است دیگر'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-985431439643227490</id><published>2010-07-27T10:23:00.000-07:00</published><updated>2010-07-27T10:35:51.642-07:00</updated><title type='text'>خود خود یکی شدن</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;نه که از این سرفه های الکی، تک سرفه ای و بعدش، گرفتن آب دماغ با دستمال؛ نه، از این سرفه های جانانه! همچین که هفت بند تن ات بلرزد و حس کنی داری دل و روده ات را بالا می آوری! همچین که تا مغز سرت سوت بکشد و دستهایت هم حتی درد بگیرند! از این سرفه ها که کلی چرک و گند و کثافت بیاید ته حلقت و وقتی تف کنی روی دستمال یا سینک دستشویی، ببینی یک دست سبز شده! از این سرفه ها!ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; text-align: right;" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;روی ایوان کوچک خانه شمال نشسته بودیم و ویسکی می خوردیم. من یک دفعه زدم زیر گریه و تو هر کار کردی نتوانستی آرامم کنی. پیراهن صورتی تابستانی تنم بود یا بلوز کلاهدار نارنجی و مشکی؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; text-align: right;" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;شما که غریبه نیستید، شده ام باز یهودی خانه به دوش، برس و لباس زیر و کتابها در کوله می روم سر کار و شبها می آیم یک گوشه می نشینم. لیلا می پرسد بیگ دارد چه کار می کند؟ جواب می دهم: دارم سرفه می کنم!ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; text-align: right;" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;گاهی لرزم می گیرد و می خزم زیر پتو. گیجی خوب. گیجی محو. وقتی که درک خودآگاهت از محیط اطراف بی اندازه کم می شود. این چرکها جایی از زیر پوست می زند بیرون. گیجی خوب تب. وقتی کسی نیست نیمه شب پاشویه ات کند. آن گوشه و آن اتاق دو زنی خوابیده اند که بی اندازه دوستشان داری. و خوب می دانی چقدر خسته اند. و هم الان که تو داری خودت را بالا می آوری، دارند رگهای کشیده شان را توی خواب می بینند. تو روی کاناپه نارنجی خوابت می برد. گیجی خوب. خود خود یکی شدن. خوب.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p style="margin: 0in 0in 0pt; direction: rtl; text-align: right;" dir="rtl" class="MsoNormal"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;"&gt;این شهر را دود گرفته، و من دلم برف و یخ و خیابان های تمیز می خواهد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-985431439643227490?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/985431439643227490/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=985431439643227490' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/985431439643227490'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/985431439643227490'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/07/blog-post_27.html' title='خود خود یکی شدن'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-4634784105106714458</id><published>2010-07-19T11:39:00.000-07:00</published><updated>2010-07-19T11:50:38.792-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;آفرین آفرین بالاخره داره موفق می شوی خودت را خسته کنی! آفرین. خوب. تبریک&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-4634784105106714458?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/4634784105106714458/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=4634784105106714458' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4634784105106714458'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4634784105106714458'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/07/blog-post_19.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-222741268038073349</id><published>2010-07-10T13:17:00.000-07:00</published><updated>2010-07-13T12:40:42.330-07:00</updated><title type='text'>می خواهم همه دنیا نباشد و تو بخندی!ا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;روزی که احمدی نژاد رییس جمهور شد شروع کردم رژیم گرفتن. تصمیم گرفتم از این خراب شده بروم و نود و هفت کیلو بودم. وقتی رهایی شد رییس پلی تکنیک شده بودم هشتاد و هفت کیلو. یک شلوار فول بگ خریده بودم که پشت پاچه راستش پشت نویسی داشت؛ با موری رفته بودم خرید از مغازه مهرزاد قم که مامان توهم داشت بهاش ارزان حساب می کند. سی و پنج تومان پول دادم که موری یاد امینم کند با تنبان من. هنوز آنقدر پروار بودم که شلواره برایم در حد یک دمپای معمولی بود و هیچی از بگی اش معلوم نبود.&lt;br /&gt;شب بازی فرانسه ایتالیا شده بودم هفتاد و پنج کیلو. کارآموز مرکز بودم و شلوار شیش جیب خاکی می پوشیدم تا مچ پا. منتظر بودم بیست و پنج ساله شوم و بشوم یک زن کامل! موهایم را پسرانه کوتاه کرده بودم بعد از هشت سال و برای اولین بار رفتم آرایشگاه الیکا بغل خیابان دمشق ابروهایم را برداشتم. بلد نبودم درست آرایش کنم، می خواستم خط چشم بکشم و می زدم دماغم را سیاه می کردم.&lt;br /&gt;بله خانم مهندس! حالا تو بگو لوله های آلیاژی هفده متری کجا گم شده و ظرف سی ثانیه بهت گزارش دیتیل بارنامه هم می دهند. بگو لاینر چهارصد و نه دو میل چرا برای نصب البرز نرفته؟ بگو آقای مهندس می خواهم اولویت اول انبار باشد! چشم خانم مهندس! بگو کمرشکن جارولی دار می خواهم! چشم خانم مهندس! الان زنگ می زنم اصفهان برود انبار! ببین بچه جان! جواب ایمیل من را بده، به همه مدیرها سی سی داده ام! همین الان خانم مهندس! کسری پایپینگ سنندج چرا نرسیده لوتکا؟ الو، آقا می خوام یکشنبه اول وقت برود اصفهان! ببخشید خانم مهندس پشت خط من ماندید! رییس زنگ بزن شیخ بگو بازرس پدر مادر دار بفرستد فیتینگ های بی پدر مادر ما را تائید کند! می گویم دفترچه یادداشت های من را می خواهی چه کار کنی فینگیلی؟ روی دوپا بلند می شود و جیغ جیغ می کند. می خواهم همه دنیا نباشد و تو بخندی!ا&lt;br /&gt;روزهای فرد می روم اسپینینگ و روزهای زوج ایروبیک با آذین جون. حالا شده ام شصت و هشت تا. کمی از این چربی های پشت پا و پهلو و شکم مانده. باید صاف صاف شد و رفت آن سر دنیا. یک ماه، شاید هم کمتر وقت داری.&lt;br /&gt;ریدی خانم مهندس. ریدی. برو برگرد هم ندارد. ریدی و توی بیست و پنج سالگی که هیچی، یک هفته وقت داری که بیست و شش هم تمام شود و تو زن، که سهل است، هیچ کوفت کاملی نشوی. بخند خاله. بخند. شدی هشت کیلو؟ ناخن های دست و پایت عین خاله درازت شده؟ لنگ هایت عین خاله درپیت ات شده؟ ریدی خانم مهندس. آفرین.&lt;br /&gt;تو عین یکی هستی که من دانشجو بودم عاشقش بودم. رفت هلند. برایم عکس های جام جهانی را فرستاده. مطمئنم تو هم بالاخره می روی. بخند خاله! بخند! بزرگ شدی عین من نشو. لطفا نشو. باشه؟ تو که نباشی کی هر سال هفت سین درست کند بعد از دوازده سال؟ بخند خاله. عین من نشی ها! قول می دی؟&lt;br /&gt;&lt;em&gt;عاقبت دست از تسلیم برداشت و یک بار با دل راحت بر همه چیز کثافت پاشید و کوههای بی انتهای فحش را که در طول یک قرن تحمل کرده بود، از قلب خود بیرون ریخت.&lt;br /&gt;فریاد کشید: آهای کثافت!ا&lt;br /&gt;آمارانتا که داشت لباسها را در صندوق می گذاشت به تصور اینکه عقرب او را نیش زده است، وحشتزده پرسید: کجاست؟&lt;br /&gt;- چه؟&lt;br /&gt;آمارانتا گفت: جانور.&lt;br /&gt;اورسولا با انگشت به قلب خود اشاره کرد.&lt;br /&gt;گفت: اینجا&lt;/em&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-222741268038073349?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/222741268038073349/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=222741268038073349' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/222741268038073349'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/222741268038073349'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/07/blog-post_1037.html' title='می خواهم همه دنیا نباشد و تو بخندی!ا'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-6389586466944449808</id><published>2010-07-02T04:51:00.001-07:00</published><updated>2010-07-02T04:53:01.471-07:00</updated><title type='text'>گاهی باید خندید</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;فکر نمی کردم باران ببارد. بعد، آسمان برق زد. رعد زد. به خودم گفتم: هنوز خودتی؟ به خودم گفتم: قرار ما این نبود. هوا اینقدر گرم، اینقدر سنگین! اینقدر آفتاب بتابد وسط مغز من! اینقدر دم کرده و خفه!ا&lt;br /&gt;گاهی باید خندید. من خندیدن را خوب یاد نگرفته بودم و آدمها را ساده می گرفتم. و می گیرم. ساده ساده. سلام. خوبی؟ خوشبختم. فلانی رو می شناسی؟ نظرت راجع به این قطعه چیه؟ راستی تو اون کتابو خوندی؟ خب دیگه، اگه آتیش نداری پاشم برم.&lt;br /&gt;گاهی تلخ می شوم. گاهی احساس تنهایی می کنم. گاهی می خندم. به خودم می گویم: آهای رفیق! خودتی؟ شو آف. شو آف. شو آف. من همان عنی هستم که شما می بینید! اخلاقم هم سگی است. شو آف هم می کنم. اداهای روشنفکری هم در می آورم. خیال هم می کنم همه چیز را همیشه می دانسته ام. تحلیل هایم همیشه درست بوده. کارم عالی. قلمم توپ. زبان بیست. ورزش ردیف. هر وقت هم حال می کنم زنگ می زنم به آدمها. سریش می شوم. بعد، خسته می شوم. می گویم بروید به درک. گم و گور می شوم و تلفن ها را جواب نمی دهم. می گویم همه دنیا به کفشم. شوآف!ا&lt;br /&gt;خودم خیال می کنم تحملم حدی دارد. خیال می کنم بالاخره یک روز می رسد، که دست از مسخره بازی و امیدهای بیخودی برمی دارم. و تیغ لعنتی را روی رگ های برجسته می کشم؛ خش! گاهی هم امیدوار می شوم که زندگی ام یک فانتزی تخمی شود. مثلا بعد از بیست و شش سال سرویس شدن دهنم بروم خارج و آنجا تصادف کنم و بمیرم. فکر می کنم بهش و کلی می خندم. توی دلم می گویم همه خواهند گفت چقدر خودش را جر داد برود جایی که اجلش بود! و کلی هم می خندم.&lt;br /&gt;به خودم می گویم: چطوری رفیق؟ خوبی؟ خوشی؟ ردیفی؟ شادی؟ دختر خوبی باش. سیگار نکش. سگ اخلاقی نکن. فرار کن. و بعد، فرار می کنم. پرتره های بدترکیب می کشم، می روم ورزش، بالا و پایین می پرم، کتاب می خرم، می روم آتلیه های آبکی، موسیقی گوش می کنم. تا از خودم فرار کنم. از خودم. از خودم. از خودم رها شوم. بابا دست از سرم بردار لعنتی! دست بردار! بمیر. خفه شو. بخواب. خفه شو. به خودم می گویم: ردیفی؟&lt;br /&gt;گاهی باید خندید. من آنقدرها که ادا درمی آورم قوی نیستم. اما آنقدرها که به نظر می رسد هم آدم بدی نیستم.&lt;br /&gt;فکر کن، بزرگترین آرزوی زندگی ام این است که بتوانم یک روز کامل هرجور دلم می خواد رفتار کنم و فکر نکنم دیگران چه حسی دارند!ا&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-6389586466944449808?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/6389586466944449808/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=6389586466944449808' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/6389586466944449808'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/6389586466944449808'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='گاهی باید خندید'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-8660119964463510519</id><published>2010-06-28T10:08:00.000-07:00</published><updated>2010-06-28T23:22:56.807-07:00</updated><title type='text'>کافه نشینی-4</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سرم آنقدر سنگین بود، آنقدر داغ! تو روی کاناپه خوابت برد و من، بالشی زیر سرم گذاشتم و کف هال خوابیدم. تمام لامپ های خانه روشن بود، و نیمه شب شده بود، و من آنقدر تنها بودم، آنقدر دلم گرفته بود، آنقدر بغض داشتم!ا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دختری از سر میز کناری بلند می شود. به ما نزدیک می شود. با خجالت می پرسد: سیگار دارین؟ پاکت خالی کنت را نشانش می دهم و سر تکان می دهم. از گلناز برایش یک نخ سیگار می گیرم. باد قطرات باران را به صورتم می زند و توی تاریکی بلوار کشاورز، دختر برایم دست تکان می دهد و می خندد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ما بلد نیستیم از ته دل بخندیم. بلد نیستیم امیدوار باشیم. بلد نیستیم شاد باشیم. ما تنها بلدیم کز کنیم گوشه کافه ها و سیگار پشت سیگار.... حرف بزنیم. بخندیم. خیلی خیلی سعی کنیم روشنفکر باشیم. با سواد. با مطالعه. خیال می کنیم مایی که چهارتا کتاب خوانده ایم و آهنگ های سنگین گوش کرده ایم، خیلی متفاوت و خیلی خوشبخت تر از پسرهای خوب بدنسازی رفته پورش سوار و زنهای شوهرداری که سر جهیزیه و سیسمونی هم چشمی می کنند هستیم. اما بلد نیستیم از ته دل بخندیم. و همه مان می دانیم لحظه هایی در نیمه شب هایمان هست که بی اندازه تنهاییم، و مدام از خودمان می پرسیم یعنی آدمهای به این بی رحمی واقعی اند، یا تنها ساخته و پرداخته ذهن خودمان؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;راستش من بودم، مونا، نسترن، مونا معصومی. باید مهیا یا کسان دیگری هم بوده باشند. هوا هنوز آنقدر یخ نبوده که نشود توی فضای باز بمانی. یا شاید بوده. آفتاب می زده، روی کاج های وسط صحن. من بوده ام و شفافیت بی اندازه ای که در آن پرتوهای صبحگاهی معلق می مانده.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مثل وقتی خوشه های تازه رسیده گندم در در جاده های کویری با نسیم ملایم دم غروب روی هم می رقصند و هرم گرمای هوا فروکش می کند. مثل نم تازه هوا، اول صبح وقتی آفتاب هنوز درست بالا نیامده و شب قبلش باران تا صبح شاخه ها و آجرها را شسته. مثل وقتی برگهای کاج زیر داغی آفتاب خم می شوند و می سوزند. مثل یخ های خشکی که قرچ قرچ، عین استخوان مرده زیرپا صدا می کنند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مثل من، که تنها نمی توانم بی رحمی دنیا و آدمها را باور کنم. مثل من. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ما آدمهای تنهایی هستیم؛ گمشده در تلاشمان برای باور زندگی، در بی خیالی، در مبارزه، در هزار هزار جمله قشنگ از فیلم ها و کتاب ها و آهنگ هایی که ساعات هایمان را می سازد. در تصویرهایمان از دنیای رویایی، جایی دیگر؛ جایی کیلومترها دورتر. ما آدمهای تنهایی هستیم. و تجربه های تلخ و ناکامی ها و اندوه های مشترکی هم داریم، که در هر نسل عینا تکرارشان می کنیم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;باید پیش تر رفت. باید پیش تر رفت. &lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;تنها عنصر اصالت انسانی همانا شور است، که در آن هر نسلی کاملا نسل دیگر و خود را درک می کند. از این رو هیچ نسلی دوست داشتن را از نسل دیگری فرا نگرفته، هیچ نسلی جز از ابتدا نمی تواند آغاز کند، وظیفه هیچ نسلی کوتاه تر از وظیفه نسل قبلی نیست و اگر نخواهند همانند نسل های پیشین با عشق بمانند بلکه بخواهند از آن فراتر روند، این جز سخنی بیهوده و احمقانه نیست&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;بند آخر از کگارد&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-8660119964463510519?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/8660119964463510519/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=8660119964463510519' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/8660119964463510519'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/8660119964463510519'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/06/4.html' title='کافه نشینی-4'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-1527066057497694511</id><published>2010-06-20T10:51:00.000-07:00</published><updated>2010-06-23T12:52:29.328-07:00</updated><title type='text'>ترس و لرز</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;اما اسحاق نمی توانست او را درک کند، روحش قادر به اعتلا نبود؛ او زانوان ابراهیم را در آغوش گرفت ولابه کنان به پایش افتاد و از او خواست به جوانی او، به آینده امیدبخش او رحم کند، شادی خانه ابراهیم و اندوه و تنهایی را به یاد او آورد. آن گاه ابراهیم پسر را بلند کرد، در کنار او به راه افتاد و سخنش سرشار از ترغیب و تسلا بود. اما اسحاق نمی توانست او را درک کند. او از کوه موریه بالا رفت اما اسحاق او را درک نمی کرد. آن گاه برای لحظه ای از او روی برگرداند و هنگامی که اسحاق دوباره چهره ابراهیم را دید دگرگون شده بود، نگاهش بی رحم و چهره اش خوفناک بود. او گلوی اسحاق را گرفت، او را بر زمین افکند و گفت:" ای پسر نادان، پنداشته ای که این عمل خواست خداست؟ نه، میل من است." آنگاه اسحاق لرزید و در اضطراب خویش بانگ برآورد: "ای خدایی که در آسمانی، بر من رحم کن. خدای ابراهیم بر من رحم کن. اگر پدری در زمین ندارم، تو پدر من باش!" اما ابراهیم زیر لب با خود زمزمه کرد: "ای خدایی که در آسمانی، از تو سپاسگزارم. برای او آن به که مرا یک هیولا بداند تا که ایمان به تو را از دست بدهد&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;........&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;آنگاه سه روز در سکوت راه پیمودند و نگاه ابراهیم بر زمین دوخته بود تا روز چهارم که چشم برداشت و کوه موریه را در دوردست دید، اما نگاهش دوباره به زمین بازگشت. در سکوت هیزمها را چید، اسحاق را بست و در سکوت کارد را کشید. در این هنگام گوسفندی را که خداوند معین کرده بود، دید. آنگه گوسفند را قربانی کرد و به خانه بازگشت... از آن هنگام به بعد ابراهیم پیر شد، او نمی توانست فراموش کند که خداوند چنین چیزی از او خواسته است. اسحاق همچون گذشته کامیاب می شد اما چشمان ابراهیم تیره شد و دیگر روی شادمانی ندید&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;........&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;شامگاهی آرام بود آنگاه که ابراهیم تنها می راند و به کوه موریه رسید؛ چهره بر زمین سایید و از خدا طلب کرد گناه او را که می خواست اسحاق را قربانی کند و در مقام پدر وظیفه خویش نسبت به فرزند را فراموش کرده است ببخشاید. بارها در تنهایی آن مسیر را پیمود اما هیچ آرامش نمی یافت. نمی توانست بفهمد که آیا خواست قربانی کردن عزیزترین دارایی اش برای خدا، فرزندی که حاضر بود بارها جان خود را برایش فدا کند، گناه است؛ و اگر این گناه بود، و اگر او اسحاق را آنگونه که باید دوست نمی داشت، نمی توانست بفهمد که این گناه می تواند بخشوده شود، زیرا چه گناهی از این وحشتناک تر است؟&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;..... &lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;آنان، ابراهیم و اسحاق، همپای یکدیگر راندند تا به کوه موریه رسیدند. ابراهیم آرام و در سکوت همه چیز را برای قربانی مهیا کرد؛ اما آنگاه که برگشت تا کارد را بکشد، اسحاق دید که دست چپ او از نومیدی گره شد، و لرزشی سرتاپای وجودش را فراگرفت-اما ابراهیم کارد را کشید.آنگاه دوباره به خانه بازگشتند و سارا به پیشواز آنان شتافت، اما اسحاق ایمانش را از دست داده بود. هیچ کلامی از این رویداد هرگز در تمام جهان گفته نشد، و اسحاق هرگز با هیچکس سخنی از آنچه دیده بود بر زبان نیاورد و ابراهیم گمان نبرد که هیچکس این رویداد را دیده باشد.&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;ترس و لرز&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;کی یر کگارد&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;پی نوشت: البته به نظر من واقعیت داستان ابراهیم هیچکدام اینها نبوده  &lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-1527066057497694511?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/1527066057497694511/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=1527066057497694511' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1527066057497694511'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1527066057497694511'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/06/blog-post_20.html' title='ترس و لرز'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-8558642602030128093</id><published>2010-06-17T09:26:00.000-07:00</published><updated>2010-06-17T09:40:43.123-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بعد از گل سوم آرژانتین خوابم می برد و وسط بازی نیجریه بیدار می شوم. هوا تاریک شده و خانه هم تاریک است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جمله اول را که می نویسم، فکر می کنم حالا تکلیف جمله های بعدی چه می شود؟ می دانم می خواهم از کجا شروع کنم و به کجا برسم. اما به دلم نمی نشیند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باد برگهای درخت اکالیپتوس را به دریچه کولر می زد. کنکور داشتم و خواب سرزمین های یخ زده آلاسکا را می دیدم و برجهای تجارت جهانی را، که دیگر نبودند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باد می وزید و من جزوه کسی را گذاشته بودم پیش ممد کپی و یادم رفته بود پس اش بگیرم. کلاه گوچی را به سرم کشیدم و کتانی های آل استار را پا کردم. از بسطامی تا در حافظ دویدم. اعتمادزاده با کلاه نشناختم. گاهی فکر می کنم اعتمادزاده هم مادر فلان خوبی بود. نه که دلم برایش تنگ شود. مهدی مشایخی را دیدم و با هم تا در ولیعصر پیاده رفتیم. همیشه کسی را می دیدم. کسی که می گفت دارم تا سر دیگر دانشگاه می روم. تا سلف. تا دانشکده. تا انجمن. بیا با هم برویم و برگرد. همیشه می رفتم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دامن کلوش رنگی به پاهایم می پیچد. لامپ ها را روشن می کنم. می خواهم برای شام ماکارونی بپزم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اتاق من هنوز تاریک است. گیلگمش را دانلود می کنم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سروش بچه ها هر هفته یک اپیزودش را چاپ می کرد. و تخیل من توی قحطی فرهنگی قم بار می گرفت و انتها نداشت. دلم می خواست تا سرزمین مردگان می رفتم و برمی گشتم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اتاق من هنوز تاریک است. و جمله آخر، مثل توپی که روی پای مسی جفت و جور نشود روی دلم جفت و جور نمی شود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-8558642602030128093?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/8558642602030128093/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=8558642602030128093' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/8558642602030128093'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/8558642602030128093'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/06/blog-post_17.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-7549825266542602195</id><published>2010-06-12T12:10:00.000-07:00</published><updated>2010-06-12T13:17:40.206-07:00</updated><title type='text'>خدایی هم اگر هست</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;آخر وقت است و برق رفته. ساختمان تاریک است و بیشتر آدمها رفته اند. باد از پنجره توی اتاق می زند و پرده کرکره را تکان می دهد. من اینجا نشسته ام و کگارد می خوانم.&lt;br /&gt;می دانی چقدر خسته ام؟&lt;br /&gt;خودت می دانی از چه حرف می زنم. از تمام خاطره هایی که روی این سینه لعنتی ام سنگینی می کند و تا هرجای دنیا هم که بروم، می ماند و پاک نمی شود.&lt;br /&gt;چرا این سیمای لعنتی تان دست از سر خاطراتی که باید پاک شوند برنمی دارد؟&lt;br /&gt;ما تنها پانزده، شانزده ساله بودیم!ا&lt;br /&gt;کتاب استیضاح را من برای کتابخانه خریدم. بعدتر، توی روزهایی که مادرجان به کتانی های من روی موکت اتاق کامپیوتر گیر می داد، تمام را جمع کردید. هیچوقت نفهمیدی چقدر از آن ایمان خشکه مذهبی تان، که جای هیچ رحم و شفقتی نداشت متنفر بودم!ا&lt;br /&gt;یک شب من به خوابگاه شریف رسیدم، خسته و بهم ریخته. تو نمی دانستی من تمام راه توی تاکسی از ایمانی که دیگر جواب نمی داد، گریه کرده بودم. یادم هست تا دو بعد از نیمه شب با هم راجع به خدا حرف زدیم. من می گفتم خدایی که منطق کارهایش را بفهمم خدا نیست. یعنی اقتضای خدا بودنش این است که من بنده منطق کارهایش را نفهمم. تو می گفتی خدا اگر مرا آفریده باید بتوانم درکش کنم. می دانی؟ بهت نگفتم که چقدر از خدای تو که اینهمه راحت آدمها برایش شهروند درجه چند می شوند متنفرم! و تو تنها نوشتی از تساهل و تسامح من شرمنده شده ای. از قضا این واژه های لعنتی که بهترین سالهای نوجوانی ما را گرفت را همین مردک باب کرده بود.&lt;br /&gt;من تنها پانزه ساله بودم.&lt;br /&gt;سیمای خوش خدمت تان اعتراض مردم به روزنامه های زنجیره ای را به رخ می کشد. جنجال از شهر مزخرف ما شروع شد. و من آن روز بعد از کنفرانس برلین که تمام روزنامه ها تعطیل شد در حرم بودم. جماعت جمع شده بودند و شعار می دادند. و من، تنها خودم می دانم چقدر دلم گرفته بود از تعطیلی مطبوعات و تنها خودم می دانم چقدر از سال هفتاد و نه متنفرم. از سالی که دستنوشته ابلهانه را از روی برد برداشتید و گلچین به اخراج تهدیدم کرد. از تمام کلاس های عربی با آن معلم زن شهیدتان که با من طوری رفتار می کرد که انگار نجس هستم. از تک تک روزهایی که با هیچکدام تان توی کلاس حرف نمی زدم و از چشم غره هایتان به موهای از زیر چادر بیرون زده من سر کلاس دبیرهای مرد.&lt;br /&gt;می بینی؟ هیچ چیز یادم نرفته!ا&lt;br /&gt;بعدتر چیزهایی تغییر کرد. مخبریان آمار سخنرانی های من توی تریبون را بهت می داد و واژه را می آورد بخوانی. یادم هست برای شانزده آذر سال هشتاد و پنج نقشه ها کشیده بودند، که به خاطر آلودگی هوا دانشگاه تعطیل شد. یادم هست زنگ زدم بهت از خوابگاه و گفتم کیف کردم! زر زدم. دیگر مدتها بود هیچ چیز برایم مهم نبود. و نیست.&lt;br /&gt;امروز سالگرد انتخابات است. اینجا مملکت تست. و اگر خدایی هم هست، توی این خاک مال تو و مادرجانت و مخبریان است. دلم برای تو می سوزد. برای پسرت. و برای محمدجواد. شما هم حق داشتید انسان باشید؛ به اندازه ای که بفهمید جان و مال و اعتقاد آدمها محترم است. دلم برای اینهمه کینه و بی رحمی تان می سوزد. و دلم برای خودم و برای تو هم می سوزد. برای ما، که سال هایی که باید نوجوانی می کردیم، تو مامور اطلاعات مدرسه بودی و من.... دلم برای تمام آن روزها می سوزد.&lt;br /&gt;می دانی؟ خدایی هم اگر هست، خوب خوب می داند که من تو را مثل تمام بچه های آن کلاس دوست داشتم. خدایی هم اگر هست، خوب خوب می داند که من تنها پانزده سال داشتم. خدایی هم اگر هست، می داند که.... بگذریم!ا&lt;br /&gt;می بینی چه عمری بر ما گذشته است؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-7549825266542602195?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/7549825266542602195/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=7549825266542602195' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/7549825266542602195'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/7549825266542602195'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='خدایی هم اگر هست'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-1605847716319201649</id><published>2010-05-29T23:13:00.000-07:00</published><updated>2010-05-29T23:37:37.386-07:00</updated><title type='text'>تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!ا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;می خواهم بنویسم و نمی شود. می توانم، اگر بخواهم، به کلیشه های عادی زبان قناعت کنم و چیزی که را در ساعت پنج عصر در رگهایم می خلد، ساده کنم. باد که اینجا غوغا می کند، من کنار پنجره ام. و اینهمه را کلمات پیش پا افتاده، ساده می کند.&lt;br /&gt;چیزهایی هست که به زبان درنمی آید. چیزهایی که کلام از ریختش می اندازد. خرابش می کند. کم اش می کند. تا کی و کجا، این لحظه ها اندوه من شود و بغض امروز بعد از ظهر، دلتنگی کلاسیک من. هرچند این داستان اصلا کلاسیک نیست. و کسی از اندوه من، از اندوه ما نمی داند.&lt;br /&gt;پس می نویسم، برای تمام لحظه های مشترک مان. که تنها تو می دانی و من. از تک تک ثانیه ها. از دردها. دلخوشی ها. سادگی ها. دلتنگی ها. از تو. از من. و قسم به تمام ثانیه های سنگین تکراری، که چیزی نه فقط در تو، در تمام تار و پود من فرو می ریزد و ناتوانی ام آوار می شود.&lt;br /&gt;پس بیا نقش ها را عوض کنیم؛ تو بشو زنی که بیژن می گفت، من می شوم همانی که تمام عمر آرزو داشتم. داستان را من می نویسم. همیشه من نوشته ام. برایم نخوان از درون من چه می دانی؟ من، می دانم، خوب می دانم! یادت باشد، همیشه آخرین صدایی که در گوشت می ماند، صدای من است که: ولش کنید، دیگر رفت! و همیشه، اول از همه دنبال من می گردی! بگذار این، قول و قرار ما باشد برای روزی که دور نیست.&lt;br /&gt;حالا اشک هایت را از گونه های با دو شیار مورب پاک کن! بخند دیگر! بخند! می دانی که می گویم: جان صدیقه بخند! جان صدیقه بخند و این یک بار به حرفم گوش کن و بیا نقش هایمان را بازنویسی کنیم. نه که بیست و چند سالگی دیر باشد. نه که ما جایی تمام شده باشیم. کسی آخر داستان را ندید. کسی ندید.&lt;br /&gt;من می گویم: "یکی بود، یکی نبود!" تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!ا&lt;br /&gt;پی نوشت: نشد. نتوانستم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-1605847716319201649?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/1605847716319201649/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=1605847716319201649' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1605847716319201649'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1605847716319201649'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/05/blog-post_29.html' title='تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!ا'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-1740993375065774185</id><published>2010-05-17T21:23:00.000-07:00</published><updated>2010-05-17T21:24:39.758-07:00</updated><title type='text'>روزمرگی های من</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;امشب شب خوبی بود. ما توی پارک ملت راه رفته بودیم و رفته بودیم سوپراستار چیکن اسپایسی زده بودیم. کنار بوفه ای درنگ کرده بودیم، نشسته بودیم و چای خورده بودیم. سیگار کشیده بودیم و در مورد مهسا و پارسا و بهار و باران حرف زده بودیم. من بودم و تو و او. سه تایی.  بلند بلند خندیده بودیم و هوا خوب بود. بهاری بود. از اینجا که نشسته بودم، می دیدم پنج شش تا دختربچه ده دوازده ساله روی چمن ها دور هم جمع شده اند و استوپ هوایی بازی می کنند. دم غروب بود و هوا طراوت خوبی داشت، تازه نم باران زده بود و سبزه ها نه خیس بود و نه خشک و برگها توی نسیم دم غروب تکان می خوردند و پارک خلوت بود.&lt;br /&gt;بیرون از پارک من می گویم برویم توی پاساژ صفویه چرخی بزنیم. او مخالف خوانی می کند. من حس عجیبی دارم. حس عمیقی از روزمرگی دارم که به نحو غریبی عذابم نمی دهد و دچار کسالت بیمارگونه ام نمی کند. حس می کنم چند ماه بیشتر وقت ندارم روزمرگی را تجربه کنم، و بعد از تمام این بیست و شش سال که روزمرگی کابوس تک تک لحظاتم بوده است، وزن سنگین اش از روی سینه ام برداشته شده، و دیگر تصورش در من اضطراب و احساس خفگی مفرط ایجاد نمی کند. یادم می افتد که چند ماه دیگر باز حرکت آغاز می شود، و من باز از این تکرار احمقانه که اینقدر آدمها بهش وابسته هستند و دوستش دارند فرار می کنم، و عجیب احساس آرامش می کنم.&lt;br /&gt;تو می خندی و می گویی: خودت گفتی از روزمرگی می ترسی! خودت گفتی اگر به سی سالگی برسی و هنوز صبح و شبت مثل الان باشد، حتما خودت را می کشی! می خندی و می گویی: تویی که از روزمرگی می ترسی! می گویی و دست دور شانه ام می اندازی، سرم را روی سینه ات می گذاری و موهایم را نوازش می کنی. من چیزی نمی گویم. چشمانم را می بندم. و پیش خودم می گویم شانس آوردیم. اگر ادامه پیدا می کرد به همین زودی خودکشی می کردم. این را البته نه تو می دانی و نه کس دیگری. اینکه وقتی سرم سنگین می شود و تمام دغدغه ها از ذهنم می پرد، تنها خیال مرگ است که آرامم می کند. شاید برای منی که تمام لحظه ها را اینهمه زندگی کرده ام، تنها دیگر خیال مرگ مانده است و تجربه داغ کشدارش.&lt;br /&gt;سوپراستار شلوغ نیست. من دیگر به دختر پشت صندوق در مورد کارت خوان تشر نمی زنم که بعدش شرمنده شوم.&lt;br /&gt;راستش اولین بار که من اینجا و چیکن اسپایسی هایش را کشف کردم، شب خوبی نبود. با تو قهر بودم. شاید بدترین قهر این چند سال بود. دعوا سر مالزی رفتن بود. مهدی آمده بود دم کلاس زبان ما، من و لیلا را که آن شب میهمان آمده بود کلاس مان، برداشته بود. من عقب پراید 141 نقره ای نشسته بودم و پشت هم بهمن باریک بلند دود می کردم. حرف نمی زدم و هر از گاهی اشک از گونه هایم سر می خورد. هوا سرد بود؛ نه، یخ بود. توی سوپر استار نتوانستیم مثل امشب کنار پنجره بنشینیم از بس سرد بود. بعدش مهدی ما را برد پارک قیطریه. هیچکس تویش نبود. دریاچه یخ بسته بود و دود سیگار من با بخار دهانم قاطی می شد. توی خیابان های حوالی بام تهران و ولنجک با 141 کذایی می چرخیدیم و برف ها را تماشا می کردیم. و من تنها گریه می کردم و سیگار می کشیدم. صدایم درنمی آمد.&lt;br /&gt;حالا البته خیلی از آن روزها گذشته. و خیلی چیزها تغییر کرده. و کابوس روزمرگی من رنگ باخته. خوب نیست؟ جالب است که وقتی افقی دارم که در آن روزمرگی سرنوشت محتوم من نیست، دیگر آنقدرها ازش نمی ترسم و افسرده ام نمی کند.&lt;br /&gt;حالا، هیچ می دانی این روزها من چقدر سبک شده ام؟ آنقدر که می توانم پرواز کنم! می دانی چقدر رقیق و شفاف شده ام؟&lt;br /&gt;عجیب است. شاید ما تمام عمر منتظر اتفاقی باشیم، که زندگی مان را تغییر دهد، زیر و رو کند، از این رو به آن رو کند. و تنها وقتی بدانیم آن اتفاق هرگز نمی افتد که همه چیز در مسیر عادی هر روزه زیر و رو شود. شاید هرگز چیزی زیر و رو نشود، اما روزی، جایی، به خودمان بیاییم و احساس کنیم همان چیزی که هستیم را دوست داریم. شاید بعضی خاطره ها باشند که آزارمان دهند. بعضی زخم ها که هیچوقت خوب نشوند. بعضی انتخاب ها که باید تا ابد هزینه شان را بدهیم. و بعضی چیزها، که هیچ کنترلی بر روندشان نداریم، اما خود را بر زندگی ما تحمیل می کنند. بله، تمام اینها هستند. اما ما یاد می گیریم که زندگی، و خودمان را با تمام این چیزها بپذیریم. و از لحظه های بودن مان لذت ببریم.&lt;br /&gt;شاید اتفاق کذایی هیچوقت نیفتد. خنده دار است اگر خیال کنیم با اتفاقات پیش پا افتاده ای مثل دانشگاه رفتن، لیسانس گرفتن، ازدواج کردن و بچه دار شدن، مسیر زندگی ما تغییر می کند. و ما آدم بهتری از آنچه تا کنون بوده ایم می شویم. خنده دار است اگر خیال کنیم با خلق و تولید چیزی ماندگار می شویم. جاودان می شویم. خنده دار است اگر حتی تصور کنیم به یادگار ماندن چیزی از ما می تواند ما را از نیستی و بیهودگی مقدرمان نجات دهد. ولی می توانیم، وباید، آنقدر یگانه باشیم در انتخاب ها و طرز زندگی مان، که بعدها، سالها بعد، وقتی به مسیری که آمده ایم چشم می دوزیم، احساس کنیم چقدر با دیگرانی که روزمرگی منتهای آمال شان بوده است، متفاوتیم! و چقدر به خودمان افتخار می کنیم که زندگی را "از حصار دریچه تنگ چشمی خویش" ندیده ایم! و دچار این توهم نبوده ایم که همین مرز لعنتی آب و خاکی که در آن اسیریم و از تمام حقوق انسانی محروم، نهایت زندگی است!ا&lt;br /&gt;شاید من بروم جایی، که تمام دقیقه ها دندان هایم به هم بخورند، و حتی اگر شبها هم جوراب بپوشم، نتوانم از سرما بخوابم. شاید نه، من بتوانم به آرزویم برسم و یخ های قطبی، نور شمالگان و پنگوئن ها را که با تبخر روی پنجه هایشان می خرامند را ببینم. شاید خیابان های آنجا با همین تهران لعنتی، که من تنها ازش دورویی و دروغ را آموختم، زیاد فرقی نکند. شاید آسمان همه جای دنیا همین رنگی باشد، شاید، اما؛ می توانم به خودم افتخار کنم. و تنها همین موضوع اهمیت دارد.&lt;br /&gt;این روزها مدام به این موضوع فکر می کنم که شاید من هم آدم خوشبختی باشم. کسی چه می داند؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-1740993375065774185?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/1740993375065774185/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=1740993375065774185' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1740993375065774185'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1740993375065774185'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/05/blog-post_17.html' title='روزمرگی های من'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-1188868842012390558</id><published>2010-05-04T21:58:00.000-07:00</published><updated>2010-05-07T12:21:53.864-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;من باید یک بار، جایی، زمانی، مرده باشم. من باید مرده باشم و تمام شده باشم. من باید باد شده باشم. سایه شده باشم. باید ابر شده باشم. باید خیال شده باشم. باید جایی، تو بگو سر صبحی، نیمه شبی، باید جایی تمام شده باشم.&lt;br /&gt;گفته بودم نفرت هم حسی است، از قضا داغ تر از دوست داشتن، که شاید تنها من، التهابش را بشناسم. شاید کسی توی این دنیا باشد که بمن بگويد آرزو دارد من ازش متنفر باشم؟&lt;br /&gt;گفته بودم نفرت هم حسي است. گاهی زندگی چنان با آدم شوخی می کند که دیگر خودت را هم نمی شناسی. چرا، چرا وقتی تو برمی گردی و از در می روی بیرون، من باید سکوت کنم؟ و تنها وقتی در پشت سرت بسته می شود، هق هق خشک من بپیچد توی خانه؟&lt;br /&gt;گفته بودم نفرت هم حسي است. تا حالا شده چنان یخ کنی، چنان پوستت مور شود که حتی به آتش هم دست بزنی، چیزی حس نکنی؟ حتی به لبه تیغه چاقو؟ خیال کن که حتی پنجه گرگ هم به مغزم، حتی قلبم هم بخورد، چیزی حس نکنم. نفرت هم حسي است. روزی در زندگی ات می رسد که دیگر متنفر هم نیستی!ا&lt;br /&gt;خیال کن که من جایی مرده باشم. باید باد شده باشم. باید ابر شده باشم. باید غبار شده باشم. باید سایه شده باشم و گذشته باشم. باید سیال، سبک و بی وزن شده باشم. باید گذشته باشم. باید رها کرده باشم. باید تنها نگاه کرده باشم و دلم برای دخترک دراز سوخته باشد. باید تماشاچی بی خیال روزهایش بوده باشم. خیال کن!ا &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-1188868842012390558?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/1188868842012390558/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=1188868842012390558' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1188868842012390558'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1188868842012390558'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-3350785068912882427</id><published>2010-04-28T01:15:00.000-07:00</published><updated>2010-05-04T11:45:41.843-07:00</updated><title type='text'>این نوشته قرار است مبهم باشد!ا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;من ایمان نداشتم و تو داشتی. فرق ما همین بود.&lt;br /&gt;برای تو که ابهام و گنگی جزء کلیدی زندگی ات و حتی سخن گفتن ات است، این سطور من نباید عجیب باشند. و نیستند. چرا نمی توانی باور کنی که من تمام شده ام، رفته ام، لیز خورده ام بین آدمها و روزها؟ چرا یک بار باور نمی کنی که جایی، لحظه ای، ما آنقدر از هم دور شده ایم که دیگر حتی زندگی هم نمی تواند سرنوشت مان را به هم گره بزند؟ من گاهی خیلی به این فکر می کنم که تو تمام این سالها توی من دنبال چه می گشته ای؟ بیشتر فکر می کنم پی روزهای رفته عمر خودت هستی. گاهی فکر می کنم خیال می کنی آن روزهای دور شاید تنها روزهایی بوده اند که حس می کرده ای چیزی از پاکی در خود دارند.&lt;br /&gt;شاید چون تو آن روزها ایمان داشتی، و من هم داشتم.&lt;br /&gt;شاید هیچکس نداند و تنها تو خوب خوب بدانی که من مدتهاست پذیرفته ام بازی، بازی من نیست و تنها عرصه من برای فریاد کردن تفاوت ام، می تواند اکتفایم به درون خودم باشد. و شاید، تنها تو بدانی من چقدر دیگران را پذیرفته ام؛ تویی که وقتی از من خواستی برایت نامه بنویسم، به سادگی پذیرفتم.&lt;br /&gt;راستش، حالا دیگر مدتهاست نه بحث ایمان است و نه اعتقاد. حالا دیگر بحث باور است. و تو خوب می دانی من چه می گویم! گاهی فکر می کنم شاید دلیل اش این باشد که تو هم مثل من نمی توانی و نتوانستی باور کنی. راستش، فکر می کنم تحلیل تو ساده تر بود. و منطقی تر. و قابل پذیرش تر. و زندگی را امکانپذیرتر می کرد. و خب....راستش بیشتر کمک می کرد باور کنی.&lt;br /&gt;گاهی فکر می کنم شاید من هیچوقت دنبال باور نبودم. و تعریف هایم هی تغییر می کرد. و هی بالا و پایین می شدم. و شاید، نهایتا، مسیری که هر دو ما آمدیم عین هم بود. اینکه حالا من کجا ایستاده ام و تو کجا، چه فرقی می کند؟ فرقی نمی کند. هم تو خوب می دانی و هم من.&lt;br /&gt;خیال نکن سکوت کرده بوده ام. موبایل را گم کرده ام و از خانه قبلی هم رفته ام. اینست که انگار حافظه دراز مدت و کوتاه مدت ام سفید شده. انگار یک دفعه پرت شده ام جایی بدون خاطره. و هر صبح به خودم می گویم: همه چیز از بیرون تغییر کرده، و حالا دیگر نوبت تغییر از درون است. انگار منتظر معجزه ای، چیزی باشم. هی به دور و بر و در و دیوار اتاق نگاه می کنم، و منتظر معجزه ای هستم، که نمی رسد. خیال می کنم یک روز به خودم بیایم و بفهمم معجزه همین روزهای بلند بهاری، با آنهمه دلتنگی و سکون اش بوده و من، ندانسته ام.&lt;br /&gt;سکوت نکرده بودم که تو بخواهی با تیزهوشی ات بشکنی اش. سکوت وقتی معنا دارد که حرفی باشد برای گفتن و نگویی. تو یکی، خوب خوب این حرفهای مرا می فهمی!ا&lt;br /&gt;خیال می کنم منتظر روزی هستم، منتظر حادثه ای، که ناگهان زبان باز کنم و تمام حرفهای نگفته را بگویم. فکر می کنم آن روز، روزی باشد که این تغییر از درون اتفاق افتاده باشد. نامه های پست نشده را بگذار پست نشده بمانند. من، می دانم کجا و چطور باید پیدایت کنم.&lt;br /&gt;ایمان را فراموش کن، اما شاید دنیا طوری چرخید که من و تو هم بالاخره باور کردیم. گفته بودم که بیش و پیش از هر چیز خودم هم آدمم، از قضا آدمی که نسبت بهش خیلی هم مسئولیت دارم؛ نگفته بودم؟&lt;br /&gt;پی نوشت: برایم جالب است بدانم واقعا تو هم به همه چیز مثل من نگاه می کنی، یا پی چیز دیگری هستی، آن هم در روزهای نزدیک به سالگرد انتخابات! خیال می کنم هیچوقت نتوانم با قاطعیت بفهمم که تو واقعا ته ته ذهنت تمام این سالها چه بوده است!ا&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-3350785068912882427?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/3350785068912882427/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=3350785068912882427' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/3350785068912882427'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/3350785068912882427'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/04/blog-post_28.html' title='این نوشته قرار است مبهم باشد!ا'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-7716601019975576063</id><published>2010-04-10T22:40:00.000-07:00</published><updated>2010-04-10T22:41:50.942-07:00</updated><title type='text'>کافه نشینی-3</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;این کافی شاپ سر کنجی توی خیابان فلسطین است، تا دلت بخواهد خلوت و تویش نمی شود سیگار کشید. تو نشسته ای اینجا، بعد از یک سال و نیمی که طی آن دو بار زندان رفته ای و من، آخرین باری که دیده بودمت با هم سر تحکیم دعوایمان شده بود؛ آن روزها من سه گانه نیویورک را می خواندم و بهمن باریک بلند می کشیدم و شش کیلویی از الانم چاقتر بودم. (بماند که حالا باز تو این خطوط را می خوانی و می گویی: سیگار که می کشی، موسیقی که گوش می دهی، کافه که می روی و وبلاگ هم که می نویسی، خب برو چپ هم بشو!).&lt;br /&gt;او می گوید: از جلوی پلی تکنیک که رد می شم، نوستالژی ام می زنه بالا، عجب نوستالژی داره این پلی تکنیک! تو می خندی و دست دور شانه اش می اندازی و می گویی: نگو بابا، این همین طوری هم کلی نوستالژی گذشته رو داره!ا&lt;br /&gt;راستش برادر، از من دیگر گذشته.&lt;br /&gt;بهت می گویم یادت هست سه سال پیش، تازه رفته بودم سر کار و ریه ام چرک کرده بود، با هم رفتیم پارک لاله و ایستک خوردیم؟&lt;br /&gt; او یادش هست.&lt;br /&gt;آن روز من گفته بودم دلم نمی خواهد باور کنم دوره ای گذشته و تمام شده. دلم نمی خواهد بپذیرم مسیر جدیدی در زندگی ام آغاز شده و دوران بی خیالی دانشجویی گذشته. گفته بودم از این زندگی، از کار مهندسی بیزارم! و تو با همان آرامش همیشگی خندیده بودی که: اگر ده روز توی دویست و نه باشی، قدر زندگی ات را می دانی. (بماند که احتمالا این مکالمه یادت نیست و تنها تک تک خاطرات بشریت در ذهن نوستالژیک من به حیات خودشان ادامه می دهند).&lt;br /&gt;این کافی شاپ تاریک نیست، و دود ندارد، و پر نیست از موسیقی و تابلو و غلغله. این کافی شاپ کوچک است و دنج و کنج خیابان خلوتی از این شهر خراب شده، که آرامش محو همان خانه کوچک تو حوالی انقلاب را دارد؛ آن رخوت و سستی بعد از ظهرهایی که من و بیژن می آمدیم پیشت، تو یا تعلیق خورده بودی یا فراری بودی، و برای ما برنج می پختی و کنسرو خورشت باز می کردی و شیرینی خامه ای (که عاشقش هستی) را با چای می گذاشتی روی میز وسط هال، بین مبل های چرمی نارنجی، و هی به من غر می زدی که چقدر سیگار می کشی! او با همان لبخند شیطان و همان حرکات آرامش می آمد و یک بند در مورد جلسات تحکیم و کمپین و جلسات کمیسون زنان حرف می زد، تا اینکه من سر به سرش می گذاشتم که بابا، یک کم بچسب به زندگی، یه کم به این توجه کن! می ره دنبال یکی دیگه ها!ا&lt;br /&gt;آره برادر، تو بگو نوستالژی و من می گویم دیگر چند سالی ست با نظم جدید زندگی کنار آمده ام. و نیازی به دویست و نه هم نبود. و نیست.&lt;br /&gt;این کافه روشن است و خنک، و ما چند سالی بزرگتر شده ایم. دیگر دنبال واژه و تریبون و مجمع عمومی نمی دویم. درسمان تمام شده، کار می کنیم و برای آینده برنامه ریزی می کنیم. توی این کافه می نشینیم و خیلی آرام و متشخص صحبت می کنیم؛ توی این کافه که روشن است و سیگار تویش ممنوع.&lt;br /&gt;پی نوشت: خیلی خیلی سعی کردم این دفعه "کوتاه و موجز" بنویسم که حوصله ات بکشه بخونی، مرتیکه دراز تنبل!ا&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-7716601019975576063?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/7716601019975576063/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=7716601019975576063' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/7716601019975576063'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/7716601019975576063'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/04/3.html' title='کافه نشینی-3'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-6038695155610856054</id><published>2010-04-04T00:56:00.001-07:00</published><updated>2010-04-04T00:56:47.762-07:00</updated><title type='text'>فکر می کنی بار دومی هم در کار باشد؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;جایی کسی پشت سایه ها کز کرده بود، قایم شده بود. گوشه ای، دور دورها، شبحی با باد لای شاخه های درختها می رقصید. آدمکی بین برفها دست تکان می داد. شب بود و روز بود. کسی قاه قاه قاه خندید و دوید و رفت. تاریک بود و روشن بود. من بودم و من نبودم؟ من نبودم انگار.&lt;br /&gt;شما دوتا کنار پنجره روی شوفاژ نشسته اید و سیگار می کشید. تاریکی شب صورت و دستهاتان را قاب گرفته. دود را رو به پنجره هایی که بسته اند و پرده هایی که کیپ کشیده اند فوت می کنید. نوری نیست. ساختمان های روبرو یکدست تاریک اند و حتی باد هم نمی وزد.&lt;br /&gt;او سر تو را روی پایش گذاشته و موهای های لایت شده ات را با دست به هم می ریزد. من با او می خوانم: من اسیر ناله های شب شدم، شب اسیر تور سرد آسمون.... شب تاریک است و صدایی نیست. خواب نرم می آید و تا می آید که بیاید، بخار می شود و کوچه تاریک باز مکرر می شود. نیمه شبی و سه چرخه لعنتی. نور چراغ زرد تیر جلوی خانه. سرد بود و گرم بود. خلوت بود و شلوغ بود.&lt;br /&gt;آسمان آبی ست و از غبار خبری نیست. آسمان عسلی ست. آسمان خاکستری ست. آسمان داغ داغ است. آسمان تاریک تاریک است. او زغالها را باد می زند. لیوان تو لب هره است و خودت کنارش نشسته ای. شیشه دست به دست می گردد و خالی می شود. من دود را رو به تاریکی فوت می کنم. من لیوان نیمه پر تو را برمی دارم.&lt;br /&gt;اینجا تاریک است و تاریکی مثل چسب به دست و پای من می چسبد. توی حلقم می رود و گوشهایم را پر می کند. اینجا تاریک است و انگار، مهره جابجا شده سرجای خودش برگشته. سبکی تحمل ناپذیر هستی روی پاهای کشیده من افتاده. سایه ها رنگ گرفته اند و باز با من نجوا می کنند. تاریکی وزن دارد و صدا ندارد. گونه های کی گل انداخته؟ صدای هو هو هو می آید! صدای هو هو می آید!&lt;br /&gt;تو در پناه سایه دیوار کنار دیش ها پشت سر من نشسته ای و شال مشکی به سر داری. پاهای من چرا خواب می روند؟ صدای هو هو می آید و من، خوب خوب می دانم زمان رفتن دوباره رسیده. خوب می دانم زندگی جایی جریان دارد و چیزی در خون من می جوشد و می کشدم و دیوانه و عاصی و سرکش ام می کند! "من در پناه پنجره ام؛ با آفتاب رابطه دارم!"ا&lt;br /&gt; تاریکی و صدای کشدار سکوت. تاریکی و آسمان. تاریکی و من. تاریکی و شب بیداری؛ شب های بیداری تکراری! صدای هو هو می آید و من آواها را شنیده ام و می دانم جایی روی تپه ها شبحی بالا و پایین می پرد و در پرتو آفتاب دم غروب که با خستگی خودش را از سینه کش خاک بالا می کشد، پیدا و ناپیدا می شود. آواها را شنیده ام و می دانم جایی روزمرگی تمام می شود و من وقتی خیره خودم می شوم، دیگر احساس سرما و ترس و خالی بودن نمی کنم.&lt;br /&gt;تو سیخ داغ را از روی زغال ها برمی داری. اینجا آسمان قرمز است و اینجا آنتن ها آسمان شب را خط خطی می کنند. اینجا دیگر انتهای شب است و لیوان ها خالی شده. من تاپ سفید را از تنم در می آورم و دراز می کشم. تاریکی میان پاهای ما می پیچد و پنجره ها باز است که خنکای شب بریزد توی اتاق. اینجا انتهای این چند سال است و خروس خوان، شاخه های درخت اکالیپتوس به نورگیر می خورد در باد. اینجا خاموشی حاکم مطلق است و شیشه خالی روی هره مانده و بوی دود، شب خزنده روی آجرها را برداشته.&lt;br /&gt;من می خوابم و خواب می بینم که همسر یکی از دوستانم نهصد و نود و نه تا بچه گربه به دنیا آورده و دوستم از شیروانی کشیده بالا که بچه گربه ها را جمع کند و ببرد خانه. می خوابم و خواب می بینم که کف تمام خانه ام خرده های شیشه های شراب ریخته و ته سیگار و خاکستر. خواب می بینم که برف می بارد و من توی پارک بزرگی دور حوض می دوم و روی برفها لیز می خورم، و نمی توانم هم از رفتن بایستم. خواب می بینم از خودم حامله شده ام و دختربچه ای عین عین کودکی های خودم به دنیا آورده ام. خواب می بینم سرم از تن جدا شده و دارند باز پیوندش می زنند و من توی آیینه نگاه می کنم و به خودم می گویم پس چشمهای من این شکلی است؟&lt;br /&gt;من سیگار را آتش می زنم. سرمای شب به بازوهایم می پیچد. تو ازم می پرسی قصد داری چندتا بچه داشته باشی؟ او می گوید فکر می کنی بار دومی در کار باشد؟ پاکت های سیگار پشت هم خالی می شوند: اسه آبی، اسه بلک، مارل برو قرمز. شیشه فریز خالی کف هال می ماند. با یادآوری خاطره ای از روزهایی که من دوست داشتم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-6038695155610856054?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/6038695155610856054/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=6038695155610856054' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/6038695155610856054'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/6038695155610856054'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='فکر می کنی بار دومی هم در کار باشد؟'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-6794517741783472427</id><published>2010-03-13T20:39:00.000-08:00</published><updated>2010-03-13T20:41:21.752-08:00</updated><title type='text'>Hello again, it's you and me; kind of always like it used to be</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;آنکه آنجا توی تاریکی راه پله جلوی در واحد لیلا تقی زاده ایستاده، منم. مجمع عمومی معدن تازه تمام شده و من منتظرم که کتابهایم را پس بگیرم و بروم قم. زندگی دور است و رنگ و بوی دیگری دارد. شاید جوانتریم، شاید تازه داریم دنیا را می شناسیم و با درد و رنج و اندوه، با دلتنگی و نوستالژی آشنا می شویم. شاید تازه داریم یاد می گیریم که آدمها چه شکلی اند، و از فهمیدن این موضوع، تعجب معصومانه ای می کنیم! شاید روزها سنگین تر و کندتر می گذرند، و من، نزدیک غروب سوار تاکسی که می شوم و باد سرد به پیشانی ام می خورد، مغزم از فکرهای فلسفی پر است و خیال می کنم چیز جدیدی در من جوشیده و بیدار شده، که نمی توانم با همان منطق ساده کودکی هایم در پس کوچه های شهر کویری توجیه اش کنم. شبها که توی واحد کوچک 52 بیداریم و تا صبح فریدون فروغی گوش می دهیم و از آینده حرف می زنیم، چه می دانیم آینده اینقدر نزدیک است، که دست دراز کنیم، پشت پنجره مان می آید؟ نمی دانیم.&lt;br /&gt;آنکه از در راهرو تو می آید و پایش لیز می خورد روی موزائیک های خیس از برف، تویی. کفش های سرمه ای پایت است و پاکت خرید توی دستت؛ تن ماهی و تخم مرغ و نان. مرا نمی بینی، که توی تاریکی ایستاده ام و دختر باهوش سرتق را نگاه می کنم که چطور تعادلش را حفظ می کند که لیز نخورد. و خوب می دانی، خوب خوب می دانی، که همان لحظه است که به خودم می گویم: چقدر این دختر را دوست دارم.&lt;br /&gt;تو هم واحدی ما نیستی. برف ریزی می بارد. من  از امیرآباد آمده ام و می لرزم. می بینم تو روی تخت معصومه خوابیده ای و "مادر" ماکسیم گورکی مرا می خوانی، بهت تشر می زنم که چرا کتاب نیمه خوانده مرا برداشته ای؟ تو نشان کتاب را جابجا می کنی و به روی خودت نمی آوری. پنج صبحی من در تک تک اتاق ها را می زنم، که بچه ها را بیدار کنم برای اعتراض علیه پولی شدن دانشگاهها.&lt;br /&gt;بعدتر ما هم اتاقی می شویم، اتاق حمام دار واحد کناری. من سردبیر واژه هستم، سرمقاله می نویسم و هی کتاب می خوانم. روزهای تعطیل همه می روند خانه و من و تو می مانیم، می رویم توحید کباب ترکی می خوریم و بلوار کشاورز را پیاده می آییم تا خوابگاه. توی میدان ولیعصر آب طالبی سر می کشیم و افسردگی من تمامی ندارد. آن ترم من باز مشروط می شوم و تو، شاگرد اول.&lt;br /&gt;وقتی می فرستندمان طبقه آخر خوابگاه می خندیم که خواسته اند رویمان را کم کنند. من و تو و الی شبها می رویم روی پشت بام و سیگار می کشیم. دیگر بی خیال واژه شده ام و نمی خواهم چشمم به چشم بچه های انجمن بیفتد. تو خوشحال هستی و می گویی از شر دوستان مزخرف ات خلاص شدم. من، بی آنکه بدانم یا بخواهم، یک دوست صمیمی در تمام عمرم پیدا کرده ام. شبها تا صبح بیدارم و کتاب می خوانم، تو به هوای من بیدار می مانی و با هم حرف می زنیم، و تو شروع می کنی چیزهایی که تمام عمرت به کسی نگفته ای را بمن می گویی. شبهای رمضان تا سحر می نشینیم و شلم بازی می کنیم و من و تو هی سر بازی کردن خال حکم و بریدن آس دعوایمان می شود و اوقات همه را تلخ می کنیم. قهر می کنیم و همیشه من منت کشی می کنم. دفعه بعد باز هم دعوایمان می شود.&lt;br /&gt;روزها که می شود هفته ها و هفته ها که می شود ماهها، ما کم کم از هم دور می شویم. و بعد، روزی می رسد که تو می روی خوابگاه ارشد و من می مانم توی اتاق ده نفره بسطامی. من مدام دغدغه و ترس سال بعد را دارم، می ترسم که اگر نتوانم تهران بمانم، اگر نشود روی پای خودم بایستم، اگر تعلیق بخورم، .... اگرها تمامی ندارد. شش ماهی از هم هیچ خبری نداریم، من کار پیدا می کنم و یک روز، نمی دانم چطور می شود که با هم می رویم کوپه، لازانیا می خوریم. و باز شروع می کنیم به حرف زدن. گله ای از هم نداریم، خودمان خوب می دانیم چقدر این شش ماه را بدون هم تنها مانده ایم. اینطوری می شود که وقتی حکم من تائید می شود و از خوابگاه بیرونم می کنند، آوار سر تو می شوم.&lt;br /&gt; تا خرخره زیر بار قرض می رویم و خانه می گیریم. خانه مان در محله ای کثیف و شلوغ است، بوی نم می دهد، چاه دستشویی اش گرفته، کابیت و لامپ ندارد و شیشه اش شکسته. کف خانه یک فرش انداخته ایم و ظرف های ملامین را چیده ایم کف آشپزخانه. به جای پرده یک ملحفه سفید بزرگ چسبانده ایم روی پنجره و لوله بخاری چفت وبست درستی ندارد. شبی که برای تمیز کردن خانه می آییم، چله سرمای زمستانی است که دمای هوا تا منفی ده درجه هم می رسد. برقکار تا نیمه شب معطل مان می کند و تو می روی از سوپر یک کارتن مقوایی می خری و می نشینیم رویش سه تایی و ساندویچ کالباس گاز می زنیم. فردای آن روز تو می روی شرکت، قرار می شود بعد از ظهر بیاییم و خانه را تمیز کنیم، من مرخصی می گیرم، خانه می مانم و یک نفره کل خانه را تمیز می کنم. آنشب روی اجاق گازی که تنها یک شعله اش به زحمت روشن می شود ماکارونی می پزم، و سه تایی کف زمین می خوابیم، شیشه پنجره شکسته است، باد مستقیم توی اتاق می زند و زور بخاری به اتاق سرد نمی رسد. نفری یک پتو داریم و تا خود صبح می لرزیم. اما..... من و تو به شدت خوشحالیم که بالاخره مستقل شده ایم!ا&lt;br /&gt;پنج شنبه ها من تو را می فرستم مرغ و گوشت بخری و خودم سبزی و میوه می خرم. روحیه تو زیاد خوب نیست، و من هم توی مرکز به شدت با عطاریان درگیرم. موتور یخچال مان می سوزد و مرغ و گوشت ها شروع می کنند گندیدن. من بیشتر روزها آنقدر عصبی هستم که می توانم خودم را هم بجوم!ا&lt;br /&gt;یواش یواش اوضاع بهتر می شود، شکل و شمایل خانه مان تغییر می کند، مادر تو برایمان پرده می فرستد و ثمره برای من ماشین لباسشویی، کامپیوتر و فرش و چند دست ظرف چینی. مبل می خریم و کمد، او برایمان کابینت می خرد و شیشه پنجره را درست می کند، و ما لاست را شروع می کنیم. گاهی من سر شلختگی تو دعوا راه می اندازم، و مثل همیشه خودم کم می آورم و منت کشی می کنم.&lt;br /&gt;آرام آرام به زندگی جدیدمان خو می کنیم، من یاد می گیرم که دنیا، دانشکده معدن پلی تکنیک نیست که روی حرفم حرف نزنند و زندگی خلاصه شود در لابی نشستن و تئوری های فلسفی و سیاسی دادن و گوشه کافی شاپ ها سیگار کشیدن و آمار بازی کردن. یاد می گیرم که زندگی خیلی سخت است، و من تنهای تنها هستم. یاد می گیرم که تنها چیزی که دارم، خودم و مغزم و توانم است، و باید با همین ها راهم را از بین آدمهایی که همدیگر را می خورند، پیدا کنم. یاد می گیرم شبها که تنها می خوابم، نگذارم ترس بیمارگونه کودکی به سراغم بیاید. توی تاریکی خانه نمور چهل متری، به صدای خش خش سوسک ها گوش می دهم و ایمان پیشگویانه ای دارم که کیفیت زندگی روز به روز بهتر خواهد شد.&lt;br /&gt;بعدتر باز چیزهایی در زندگی ما تغییر می کند؛ مسیری آغاز می شود که گریزناپذیر است، و ما خوب خوب می دانیم که روزهای بی خیالی با هم بودنمان گذشته. شبی که می خواهیم از هم جدا شویم، من بغض می کنم و تو سکوت. هی همه چیز زیر و رو می شود، بالا و پایین می شود و ما، آنقدر درگیر روزمرگی می شویم که گذشت زمان را احساس نمی کنیم. اما زمان لعنتی بی توجه به ما می گذرد، روزهای ما را میانبر می کند و .... تو آنجا روی مبل نارنجی خانه تارتار می نشینی و می گویی نکند مثل دختر کارتون آپ بشوم؟&lt;br /&gt;آنکه اینجا، در تاریکی اتاقی که تنها با نور چراغ برق کوچه روشن می شود دراز کشیده و موهای خیس فرفری دور گردنش پیچیده، منم. بازوها و رانهایم از تمرین های آذین درد می کند و به صدای چکه لباس های خیسم روی شوفاژ گوش می دهم. چشم هایم روی هم می رود و به سختی بازشان نگه می دارم. صورت تو را درست توی تاریکی نمی بینم، اما می دانم چشمهایت باز است و وقت حرف زدن، دستهایت را تکان می دهی. هرازگاهی جمله ای به تائید یا رد می گویم و خیالم می رود و می آید و بازی می کند. فکر می کنم چند سال گذشته، و من چقدر خسته ام. فکر می کنم که در این چند سال آدم بهتری شده ام یا بدتری؟ فکر می کنم که دیگر در بعضی چیزها خودم را بازنشسته کرده ام. و از این فکر می خندم.&lt;br /&gt;آنکه اینقدر منطقی و اینقدر قوی از زندگی می گوید، تویی. هنوز همان دختر باهوش سرتقی؛ شرکت ما آخر بخارست است و شرکت تو، چسبیده به تهران کلینیک. تو همیشه می گفتی من و تو هرچقدر هم زور بزنیم آخرش بیخ ریش هم می مانیم؛ تا آن سر دنیا هم که برویم باز با همیم. شاید تو راست بگویی. شاید تو همیشه راست می گفته ای. کی می داند؟&lt;br /&gt;این یک شب که بعد از ماهها با هم تنهاییم، تمام مسیری را که این چند سال طی کرده ام در من زنده می کند. به پشت سر نگاه می کنم و می بینم از راهی که آمده ام راضی هستم؛ این درست که برای ثابت کردن خودم به آدمها، حتی نزدیک ترین هایشان، با چنگ و دندان جنگیده ام، این درست که بعضی جاها بریده ام، کم آورده ام، جا زده ام، شکسته ام و خرد شده ام، اما.... اما حالا بعد از تمام این چند سال به خودم افتخار می کنم، احساس می کنم بسیار قوی، شجاع و توانمند هستم و می توانم، بله لیلای عزیز من، می توانم با اطمینان پیامبر گونه ای بگویم که ما هرگز دختر آپ نمی شویم، می توانم با قاطعیت ادعا کنم که سرنوشت محتوم ما پوسیدن کنج خانه ای روی کاناپه پشتی بلند با خیال جنگل های دوردست در سر نیست.&lt;br /&gt;دوست دارم فکر کنم حالا که سال جدید دارد نرم نرم از راه می رسد، گوشه پیاده روها درنگ می کند و دستی به سر و گوش درخت ها می کشد، چیزهایی دارد در من به بلوغ می رسد. دوست دارم مثل تمام سالهای پیش خیال کنم بیست و پنج سالگی واقعا سال نوعی کامل شدن برای من است. دلم می خواهد یادم بیاید هنوز زنده ام، سالمم، و همه کسانی را که از ته دل دوست می دارم در کنارم دارم. دوست دارم باز از نو زنده شوم، دلم در شوق روزهای نیامده، با وعده شادی و موفقیت بتپد. دوست دارم فردیت ام را مکرر کنم، اشتباهات خودم را ببخشم و برای تصمیم های درستی که گرفته ام به خودم جایزه بدهم.&lt;br /&gt;بله لیلای عزیزم، من حق داشتم، کیفیت زندگی هی بهتر شد، و من ایمان دارم که بهتر هم خواهد شد. کسی چه می داند؟ شاید امسال برای ما سالی باشد که باید باشد!ا &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-6794517741783472427?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/6794517741783472427/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=6794517741783472427' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/6794517741783472427'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/6794517741783472427'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/03/hello-again-its-you-and-me-kind-of_13.html' title='Hello again, it&apos;s you and me; kind of always like it used to be'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-3032295826770402883</id><published>2010-02-21T03:18:00.000-08:00</published><updated>2010-02-21T03:27:20.586-08:00</updated><title type='text'>زمانی برای سکوت مطلق</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;هیچ کس سکوت را نمی شناسد&lt;br /&gt;سکوت یعنی کلمه و موسیقی&lt;br /&gt;بگذار دهان باز کنم و هیچ نگویم&lt;br /&gt;سکوت، کودکی ست که به دنیا نیامد&lt;br /&gt;بگذار نت شفاف کاملی باشم&lt;br /&gt;بی زوال و ماندنی تا ابد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;از وبلاگ خانه شاعران جهان&lt;br /&gt;شعر از: اوسيپ مندلشتام، ترجمه: آزاده كاميار&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-3032295826770402883?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/3032295826770402883/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=3032295826770402883' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/3032295826770402883'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/3032295826770402883'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/02/blog-post_21.html' title='زمانی برای سکوت مطلق'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-2281168093426083205</id><published>2010-02-02T20:40:00.001-08:00</published><updated>2010-02-02T20:40:29.176-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;شاید من تمام زندگی ام را زیسته باشم که به همین یک لحظه برسم. شاید تمام سال ها، تمام روزها، تمام لحظه ها را گذرانده باشم، این وزن لعنتی زمان را تحمل کرده باشم که به این یک لحظه برسم. کی می داند؟&lt;br /&gt;روز تعطیل است؛ عید قربانی، چیزی. من لباس هایی تنم است که با پوشیدنشان به شدت احساس زنانگی می کنم: شلوار مشکی پاچه گشاد، مانتوی دامن دار مشکی و شال نخی مشکی با کفش های پاشنه دار. نیم ساعتی هست که توی هایپر استار دارم چرخ دستی را به جلو هل می دهم. امروز تو با من نیامده ای و من مثل بچه های تخس شیطان از فرصت استفاده کرده ام و چرخ دستی را برداشته ام. البته این واقعیت را هم نباید نادیده گرفت که چون تنها هستم و مشغول وراجی نیستم، تا حالا خوب رانندگی کرده ام. چند باری به کون و کفل آدمها خورده ام و کسی بهم چیزی نگفته.&lt;br /&gt;احساس خوبی دارم. مایع ظرفشویی برمی دارم و اسکاچ، آنهم دوتا، سینه مرغ و قارچ و فلفل سبز. پرتقال و نارنگی و کاهو. حالا نوبت خریدن چیزهای شیطنت آمیز است که وقتی تو با منی به قول خودت جمع ام می کنی که پولم را دور نریزم و آلوی خورشتی سه هزار تومانی را به جای آلوچه برندارم و بعدا حرص پولش را نخورم. بین ردیف های مرتب چیده شده راه می روم و چرخ دستی را هل می دهم. ذهنم شلوغ و درهم ریخته است. نمی دانم چی هستم، کی هستم و کجا هستم. با خانمی که میوه ها را وزن می کند و برچسب می زند سر صحبت را باز می کنم و بفهمی نفهمی دوست می شوم. فکر می کنم وای، من امشب میهمان دارم و باید خانه را جارو کنم و غذا بپزم! سرم و دستهایم خواب می رود و احساس ضعف بدی دارم. یادم می آید نهار و شام نخورده ام و مقدار قابل توجهی هم سیگار کشیده ام! یادم می اید روزها دارد می گذرد و من، احتمالا جایی بین زمان گیر کرده ام، گره خورده ام. جایی ثانیه ها پایشان را صاف گذاشته اند روی حلق من و خرخره ام را فشار می دهند. جایی گم شده ام و جا مانده ام. فکر می کنم وای! من امشب که غذا بپزم برای میهمان ها، فردا هم باید ظرف ها را بشویم. فکر می کنم چرا دستهایم اینقدر خواب می روند؟&lt;br /&gt;بین ردیف ها گیر کرده ام و شلوغی جلوی راهم را بسته. لیست چیزهایی که می خواهم بخرم را روی سربرگهایی که از مپنابویلر کش رفته ام، یادداشت کرده ام. نگاه می کنم و می بینم تقریبا همه را خریده ام. فکر می کنم که خرید کردن را دوست دارم. فکر می کنم مستقل بودن و خانه داشتن و گاهی میهمان داشتن را دوست دارم. امروز جز معدود مواقعی است که از اینکه میهمان دارم شاکی نیستم و به خودم و زمین و زمان فحش نمی دهم که چرا میهمان دعوت کرده ام؟ چرخ دستی را هل می دهم و فکر می کنم کی می خواهم بزرگ شوم، ادم شوم و این عصبیت باستانی و خاندانی را ترک کنم؟ کی می خواهم آدم آرامی باشم و اینقدر حرص نخورم؟ فکر می کنم مدت هاست که این را می خواهم. اما نمی دانم چرا نشده، نتوانسته ام؟ انگار تمام سال های بلوغ  و بزرگی ام به جنگ با خودم گذشته باشد و هی هر روز و هر ثانیه از خودم شکست خورده باشم. حس خوبی نبوده و نیست این ناتوانی تکراری. این احساس عمیق ضعیف بودن، حتی در مقابل خودم. فکر می کنم ریشه تمام عصبیت هایم چیست؟ فکر می کنم کجای زندگی من شروع شده ام، و احمدآقا و مامان کجا مرا رها کرده اند که اینقدر عصبی شده ام؟ فکر می کنم چرا هیچوقت نتوانسته ام و نمی توانم مثل آدم زندگی کنم؟ مثل همه دیگران، با آرامش، بی دغدغه؟ فکر می کنم کجای زندگی من اشتباه شده و من، تاوان کدام انتخاب ام را پس می دهم؟ فکر می کنم: من انتخاب می کنم، پس هستم!ا&lt;br /&gt;من سر تا پا مشکی پوشیده ام و جایی بین ردیف ها گیر کرده ام. هایپر شلوغ است و کسی، هیچکس از اینهمه آدم نمی داند چقدر دل من گرفته و چقدر احساس تنهایی می کنم! چقدر دلتنگ و بهم ریخته ام و چقدر حرف نگفته دارم! چقدر بغض نشکسته! چقدر سرخوردگی و اندوه و حسرت!ا&lt;br /&gt;جایی بین ردیف ها گیر کرده ام که تو را می بینم. از دور داری آرام آرام می آیی. کتاب های امتحان لعنتی آیلتس را زیر بغل داری و عینک روی چشمت خودنمایی می کند. با همان آرامش همیشگی، بی اعتنا، نرم و لطیف. من می خندم، روی دو پا بلند می شوم و برایت دست تکان می دهم. با چرخ دستی می آیم به سمت ات. حواسم پرت می شود و باز به چند نفر می خورم و عذرخواهی می کنم.&lt;br /&gt;فکر می کنم تمام زندگی ام، تمام روزها، تمام ثانیه ها و سال ها را زندگی کرده ام، این وزن لعنتی زمان را کشیده ام، که به همین یک لحظه برسم، همین یک ثانیه، که توی شلوغی بین قفسه های فروشگاه بزرگ، تو را از دور ببینم که آمده ای دنبال من، نمی دانسته ای من کجای فروشگاه می توانم باشم، صدای موبایل را نشنیده ام و جواب نداده ام، ولی نمی دانی، هیچ نمی دانی که دیدن تو که آمده ای برای پیدا کردن من، چقدر زندگی مرا توجیه می کند!ا&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-2281168093426083205?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/2281168093426083205/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=2281168093426083205' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2281168093426083205'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2281168093426083205'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-2121425574005629145</id><published>2010-01-19T21:00:00.000-08:00</published><updated>2010-01-19T21:02:00.073-08:00</updated><title type='text'>روز اول دنیا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;من نباید فریاد می زدم. خودم خوب می دانستم. فریاد زدم و او هیچ نگفت. شاید ته دلش خوب می دانست چرا این فریاد را می شنود. شاید تمام روزها، تمام این سالها را زندگی کرده بود و ثانیه ها را طی کرده بود که این فریاد را بشنود. کی می داند که کدام شبها و کدام روزها را شمرده بود که این فریاد لعنتی را بشنود؟ کی می داند چقدر دلش شکسته بود و چقدر نمی دانست تاوان کدام گناهش است؟ کی می داند در پس سکوتش چی بود و چقدر برایش مهم بود که حالا که می خواهد، واقعا می خواهد چیزهایی را جبران کند، چرا باید فریاد بشنود؟&lt;br /&gt;کسی او را نبخشیده بود. کسی نمی توانست او را ببخشد. و من، چقدر باید دویده باشم که بتوانم ذره ای خوشبختی را حس کنم؟ و فکر کنم تو را نمی بخشم؟ و چقدر باید تمام روزها و سالها و حسرت ها را تمام لحظه ها یدک کشیده باشم؟ و بعد، فریاد بزنم، یک بار، پس از بیست و پنج سال، یک بار، یک بار، اولین و آخرین بار. و چنان از ته دلم زار بزنم که دلم برای خودم کباب شود. و بعد، به خودم باز بگویم تو را نمی بخشم و نمی بخشم. چرا تمام این روزها اینطوری گذشته؟ و چرا منی که تو را نمی بخشم، باید همانی باشم که بهتر از همه دنیا تو را درک می کنم؟ و وقتی تو فکر می کنی، انگار من فکر کنم، و حتی وقتی بدی می کنی، بدانم پس پشت پیشانی ات چی می گذرد.&lt;br /&gt;کسی نمی توانست بگذرد. کسی، هیچکس. حتی اگر نیمه شب باران ببارد و من، صدای قطراتش را بشنوم روی کانال کولر و گوشه پنجره را باز کنم که بتوانم نفس بکشم، و بغض شوم و اندوه شوم و خوابم نبرد و صدای ماشین های توی بزرگراه را بشنوم و بنشینم گوشه پارکی روی پل و خودم را ببینم، سالهای جوانی ام، نوجوانی ام و کودکی ام از پیش چشمم بگذرد و پک بزنم به سیگار لعنتی و فکر کنم که درون خسته ام را باید کشت، باید کشت، تا بتوانم با آرامش زندگی کنم، تا بتوانم آسوده شوم و شب، دیگر نیمه شب از خواب نپرم و نفس نفس نزنم و خیس عرق نشوم.&lt;br /&gt;باید درون من را کشت، باید گذاشت و گذشت، باید گذاشت کوچه های تنگ و تاریک و دخترک موفرفری با زانوهای لاغر کثیف که حسرت دامن چهارخانه را دارد، سپری شود. و دخترک دیگر با دوستان خیالی اش بازی نکند و برای دیگران قصه از قوی بودن و مستقل بودنش نگوید و زیر بار چیزی نزاید. باید درون من را کشت، باید گذشت و فراموش کرد، باید سنگ بود. باید گذاشت دخترک چهارساله گوشه اتاق کثیف واوان کز کند و برای روزی که شاید مامان و تو نباشید، گریه کند و یادش نیاید توی صورت تو فریاد زده است. باید درون من را کشت.&lt;br /&gt;پایدار گفت: دیگران را به خاطر ظلم هایی که بهت کرده اند ببخش، به خاطر ظلمهایی که خودت هم در حق آنها کرده ای. کی می توانست بگذرد؟ زندگی را من ننوشته بودم و من، تو نشدم و باختم. باختم و توی صورت تو فریاد زدم. و تو حتی نمی دانستی جرمت چیست؟ گناهت چیست؟&lt;br /&gt;"ما چهار نفر بودیم." ما چهار نفر بودیم و هرکدام پرت شدیم یک سر دنیا. من افتادم بین دویدن توی خیابان ها و سیگار کشیدن گوشه پارک ها. تو سرنوشتت شد خانه شیک و ماشین باکلاس و مادر تپل اندوهگین بودن. او شد روزنامه نگار و اندوه و مظلومیت چشمهای کودکی اش خیال شد. و آخری رفت جایی دور، خیلی دور. که من ندانم حتی اتاق خانه اش چه شکلی است و افسردگی سالهای دانشجویی و اندوه به هم زدن با دوست دخترش را با کدام سیگار و کدام عرق لعنتی خالی می کند و هر سال عید، لاغرتر و درازتر بیاید قم و من، تنها یادم بیاید داداش کوچیکه خودم است که برایم اسنیکرز بخرد و بیاورد و بگوید عزیزم، غصه نخور و بغلم کند و من گریه کنم و او دست بکشد روی موهایم و بگوید: آخی، با اون موهای وزوزی ات! و داداش کوچیکه من باشد، با تقسیم شبهای بی پایان ماگ های پر از چای و شکلات و موسیقی و من، که بخوابم و او تازه سه صبح اندوهگین بیاید خانه و سیستم را روشن کند و بچرخد توی سایت ها، و من، دلم آنقدر بگیرد برای اندوهش و ندانم دارد سلامتی کدام پیک تلخ اش را با من این سر دنیا تقسیم می کند.&lt;br /&gt; من، که هیچوقت آدمها را نبخشیده ام و با تنهایی خودم شکنجه شان کرده ام. ما چهار نفر بودیم و من، از بد روزگار، راهی را انتخاب کردم که خودم بدانم نه برای تمام شدن تنهایی، که برای ادامه تنهایی است.&lt;br /&gt;من نگاه کردم و گذشتم. چیزی نگفتم؛ انگار که دیگر نخواهم هیچوقت روزه سکوتم را بشکنم. فکر کردم: چه اهمیت دارد؟ فکر کردم: انگار تمام روزها خواب بوده، خیال بوده؛ انگار امروز روز اول دنیا باشد و تو هرگز توی سرمای خانه کارون نلرزیده ای و دنبال مینی بوس مرکز ندویده ای. انگار امروز روز اول دنیا باشد. انگار "روز اول دنیا".&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-2121425574005629145?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/2121425574005629145/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=2121425574005629145' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2121425574005629145'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2121425574005629145'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/01/blog-post_8071.html' title='روز اول دنیا'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-2503183910638520081</id><published>2010-01-03T21:48:00.001-08:00</published><updated>2010-01-05T05:40:50.997-08:00</updated><title type='text'>به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد&lt;br /&gt;به جویباری که در من جاری بود&lt;br /&gt;به ابرها که فکرهای طویلم بودند&lt;br /&gt;به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من&lt;br /&gt;از فصل های خشک گذر می کردند&lt;br /&gt;به دسته های کلاغان&lt;br /&gt;که عطر مزرعه های شبانه را&lt;br /&gt;برای من به هدیه می آوردند&lt;br /&gt;به مادرم که در آیینه زندگی می کرد&lt;br /&gt;و شکل پیری من بود&lt;br /&gt;و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را&lt;br /&gt;از تخمه های سبز می انباشت&lt;br /&gt;سلامی دوباره خواهم داد&lt;br /&gt;می آیم، می آیم، می آیم&lt;br /&gt;با گیسویم، ادامه بوهای زیر خاک&lt;br /&gt;با چشمهایم، تجربه های غلیظ تاریکی&lt;br /&gt;با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار&lt;br /&gt;می آیم، می آیم، می آیم&lt;br /&gt;و آستانه پر از عشق می شود&lt;br /&gt;و من در آستانه&lt;br /&gt;به آنها که دوست می دارند&lt;br /&gt;و دختری که آنجا در آستانه پر عشق ایستاده&lt;br /&gt;سلامی دوباره خواهم داد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-2503183910638520081?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/2503183910638520081/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=2503183910638520081' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2503183910638520081'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2503183910638520081'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2010/01/blog-post_03.html' title='به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-8528763033829000327</id><published>2009-12-16T04:02:00.001-08:00</published><updated>2009-12-16T04:02:54.254-08:00</updated><title type='text'>در ادامه نوشته ای که دوستش می داشتم....</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;گفت تو با من بیا. گفتی کافی شاپ تیراژه؟&lt;br /&gt;هوا سر تردید داشت که گرم شود یا سرد بماند، هنوز عصر نشده بود. تو از ماشین که پیاده شدی، نتوانستی تاب بیاوری و بالا آوردی.&lt;br /&gt;گفت اصلا حرفشم نزن. اعصابشو ندارم. فردا باید برم صیغه رو جاری کنیم.&lt;br /&gt;بارانی می بارید! خانه ته کوچه ای تنگ بود. تو تنهای تنها آن روز شنبه را کنار بخاری کز کرده بودی و بهمن باریک بلند کشیده بودی. باران می بارید و پنجره وسط هال بالای بخاری باز بود که دود خانه را نگیرد. صدای باران می آمد و شلوغی خیابان و فروشنده های دوره گرد.&lt;br /&gt;می رقصیدند. تکان دست ها و پاها و سر و کرشمه چشم و عشوه ابروها. دست دراز کردی و حلقه موها را کشیدی و باز کردی. خندید و دست های کشیده برنزه را دراز کرد؛ انگار که بخواهد بپرد. موهای مشکی لخت پخش شد روی صورت و چشم های مشکی گم شد. کمر را تکان داد و بازوها را قوس داد. صدا پخش شد زیر نور زرد لامپ&lt;br /&gt;چشمانت را بستی و صداها و نورها و آدمها دور شدند. لوبیا پلو آورده بود و شکلات های کادو ولنتاین اش را گذاشت خانه تو و رفت. ماشین را کنار تلفن های عمومی پارک کرده بود. شاید آنشب از تو متنفر شده بود، وقتی گفته بودی دوست پسر تو با فلانی خولبیده؛ شاید، یعنی نمی دانست؟ چرا می دانست و آنقدر به بودن آن آدم کنارش و نظم معمول زندگی اش عادت کرده بود که ترجیح داده بود چشم هایش را ببندد. تو گفته بودی و از خودت متنفر شده بودی. گفته بودی می خواهی بگذاری او ببرد بخورد و ترتیب فلانی را بدهد؟ بگذار ما بخوریم! حتی نگاهت هم نکرده بود، با سری پایین، و صدایی که سرد شده بود و غیرصمیمی تنها گفته بود شانس آوردی که به حساب عادی نبودن حالت می گذارم! و تو عذرخواهی کرده بودی، چندین و چند بار. و تمام آن شب و فردای آن روز و حتی روزهای بعدترش را از خودت متنفر شده بودی. توی اشرفی اصفهانی از سرما لرزیده بود. شاید توی پارک خلوتی با درخت های خشک سیگاری هم کشیده بود. یک فنجان قهوه تلخ توی کافی شاپ گلدیس سر کشیده بود.&lt;br /&gt;می رقصیدند و آن بازی، دیگر هرگز تکرار نشد. شاید چون تو حرفی زدی که نباید می زدی و هیچوقت خودت را به خاطر گفتن اش نبخشیده بودی. توی خیابان بهار، جلوی در جامعه ریخته گران عق زدی و بعد، گریه ات گرفت. می دانستی که روزها می گذرند، نمی دانستی؟ کسی داد زد: باید با ترس های خودت روبرو شوی و تو جیغ زدی. پولی نبود. ساعت: پنج و ربع صبح&lt;br /&gt;او آدم شجاعی نبود که با خودش روبرو شود. تمام بیست و پنج سال را دویده بود که بیست و پنج سالگی بدترین سال عمرش باشد. سال بد، سال باد، سال اشک. او نتوانسته بود با خودش روبرو شود. تمام این سال لعنتی را دویده بود که از خودش فرار کند. که خودش نباشد.&lt;br /&gt;ماشین را روشن کرد و گاز داد. پسر بچه با موهای طلایی مثل سیبی که از وسط با مادرش نصف شده باشد برایت از عقب ماشین دست تکان داد. گفت ریخته رنگان عوض ریخته گران. ماشین دور شد و قطرات باران لامپ عقب را هاشور زد&lt;br /&gt;نفس عمیقی کشیدی و حس کردی از هیچ چیز توی دنیا به اندازه خودت خسته نیستی. هیچ چیز به اندازه خودت آزارت نمی دهد. هیچ چیز برایت سخت تر از کنار آمدن با خودت نبود. می دانستی هیچوقت زورت به خودت نمی رسد. حس کردی از خودت خسته ای. و نتوانستی بغضی را به گلویت فشار می آورد تحمل کنی. تو تمام این بیست و چند سال را هق هق گریستی. تلخ بود. تلخی زیر زبانت می خزید و گلویت را می سوزاند. مدت ها بود نه خودت بودی و نه دیگری. مدت ها بود تو چیزی نبودی.  سر را چرخاند و موها ریخت روی گردن. توی هوا تاب خورد. تماشایش کردی و دنبال پاکت سیگارت گشتی. نشسته دور هم بر زمین، دستها بالا: به سلامتی!ا&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-8528763033829000327?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/8528763033829000327/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=8528763033829000327' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/8528763033829000327'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/8528763033829000327'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/12/blog-post_16.html' title='در ادامه نوشته ای که دوستش می داشتم....'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-4510570729462653069</id><published>2009-12-13T22:34:00.001-08:00</published><updated>2009-12-13T22:34:53.348-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;پلک هایم بسته بودند ولی شعاع های نوری را که از بالا می تابید می دیدم. سعی کردم دهانم را باز کنم ولی از فشار تسمه دندان هایم بر هم کلید شده بودند.&lt;br /&gt;صدای خلخال پای چپ گایتری از تن تخته بند می آمد. رایحه عطر گیسوان گایتری را از شانه های تخته بند می شنیدم. گرمی نفس های تخته بند را روی پوست شانه ام احساس می کردم. صدای گایتری را شنیدم که پرسید: کیا! این مراسم تا چه ساعتی طول می کشد؟&lt;br /&gt;من بی آنکه بتوانم دهانم را باز کنم گفتم: عمو گفته ساعت یازده، شاید هم زودتر!&lt;br /&gt;وقتی که اولین تازیانه ها بر شانه هایم شعله کشید، من به گایتری گفتم پیچش این شلاق ها به دور شانه هایم چقدر شبیه است به دست های تو. شبیه به دست های تو می رقصند بر شانه هایم، هنگامی که با آهنگ رود می رقصیدی.&lt;br /&gt;من همه اش در گوش های گایتری یا که آن تخته بند می گفتم چقدر شبیه است این شلاق به دست های تو. همین حالا هم دارم با دست های تو اشتباهش می گیرم. نمی دانم این دست های توست که به دور شانه هایم می پیچد یا او. کشاله دست های گایتری که به دور تنم می پیچید تکثیر می شدند. مثل همان شلاق که در هر پیچشی که بر شانه هایم داشت، تکثیر می شد. همزادش را بر پوستم می زایید و باقی می گذاشت. برای همین بود که من نمی دانستم که کشاله دست های گایتری کدام است و کشاله شلاق کدام. حتی من با شلاق صحبت کردم، صدایش زدم و گفتم آهای شلاق، شلاق، شلاق. و شلاق هم با طنطنه صدایش پرسید، چه می گویی کیا، چه می گویی کیا. چه می گویی کیا!&lt;br /&gt;و من گفتم، چه خوب بر تنم می پیچی. کشاله که می کنی روی تنم عین دست های گایتری هستی.&lt;br /&gt;من در واقع داشتم خطاب به شلاق صحبت می کردم که صدای گایتری را شنیدم که گفت، کیا چرا اشتباه می کنی. این دست های من است که بر شانه هایت می پیچد.&lt;br /&gt;من به گایتری گفتم، چقدر امروز شما دوتا به هم شبیه شده اید. در واقع می خواستم به گایتری بگویم چقدر خوب است که همین حالا از من حامله شوی. ای کاش فرزندی از تو داشته باشم. نمی دانم گایتری بود یا تخته بند که غش غش خندید و واقعا چه فرق می کند که به تخته بند گفته باشم یا گایتری. آن ها که تقریبا یکی شده بودند. تخته بند تن گایتری است و تازیانه ها هم دست هایش. من گفتم همین حالا از من حامله شو. من گفتم با آنکه بیست و شش بهار از عمرم می گذرد، هیچ فرزندی ندارم. همین حالا که به دور تنم پیچیده ای از من نطفه بگیر.&lt;br /&gt;رود راوی، ابوتراب خسروی&lt;br /&gt; &lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-4510570729462653069?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/4510570729462653069/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=4510570729462653069' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4510570729462653069'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4510570729462653069'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-5062305170627368958</id><published>2009-11-28T21:51:00.000-08:00</published><updated>2009-11-28T21:52:39.187-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه. تو &lt;a name="OLE_LINK2"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a name="OLE_LINK1"&gt;شاخه های درخت ها را تکان می دادی و ما دوتا زیر برفی که از شاخه می ریخت می ایستادیم و غش غش می خندیدیم. &lt;/a&gt;تو می گفتی مثل درخت کریسمس شده اند! من هفت سال داشتم و نمی دانستم کریسمس چیست؟ دلم می خواست تا ابد برف ببارد و مدرسه تعطیل شود و مشق نداشته باشم و هی آدم برفی بسازم و هی روی سرسره ای که بابا از برف های پارو شده از پشت بام وسط حیاط می ساخت لیز بخورم. تمام طول بلوار را رفتیم و فهمیدیم مدرسه تعطیل است. هیچ کدام از بچه های مدرسه نیامده بودند؛ فقط ما سه تا خواهر: ثمره کلاس پنجم، تارتار دوم و من، سرتق شلخته کلاس اول، که هر روز سر صبح برای مدرسه رفتن گریه می کردم. ریزه میزه بودم ولاغر و زبانم سر حرف س می گرفت. موهای فرفری ام سر ناسازگاری داشت و هیچوقت مرتب نبود و مثل تمام سال هایی که پس از آن آمد، کفش به پایم دوام نمی آورد.&lt;br /&gt;بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه. برف قطع شده بود و کلاغ ها تک تک و دسته جمعی از آسمان می گذشتند و گاهی قارقار خشکی می کردند. جوی وسط بلوار یخ بسته بود. آسمان سنگین بود؛ که اگر نبود، نور خورشید می تابید روی یخ ها و من، پایم را محکم گذاشتم روی یخ و جرق! یخ شکست و پایم توی گل و لای فرو رفت. جنگ تازه تمام شده بود، مدرسه ما هنوز پناهگاه داشت؛ زیرزمین هایی زیر حیاط که شاگرد تنبل ها را تهدید به حبس در آن می کردند. یکی دوسالی بعدتر، تمام پناهگاه ها را خراب کردند و برای مدرسه سالن اجتماعات ساختند. ثمره گلوله برفی را محکم توی صورت تارتار کوبید. تارتار مظلوم بود و صدایش درنمی آمد. مامان همیشه حس می کرد باید حق تارتار را از من و ثمره بگیرد. من تمام سال های کودکی ام فکر می کردم بچه واقعی مامان نیستم که اینقدر به من بی توجه است و حتی به نوعی از من بدش می آید. واقعیت این بود که او در من احمدآقا را می دید و در تارتار خودش را. حتی تمام سال های بزرگی لعنتی.&lt;br /&gt;بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه. تند تند نمی رفتیم و کلی ادا بازی داشتیم. بو برده بودیم مدرسه تعطیل است و رفتن را بهانه کرده بودیم برای برف بازی سیری که مامان اجازه اش را نمی داد. کتاب فارسی را ورق زدم و از روی درس مهتاب دوبار نوشتم. با مداد قرمز و مشکی سوسماری: باد ابرها را برد. چه عمدی بود که ما هرسه تا باید شاگرد یک معلم می شدیم؟ خانم عبدالحسینی من را دوست نداشت، کثیف و شلخته بودم و دست خطم افتضاح بود. مشق هایم را نمی نوشتم و خط کش می خوردم و ترکه. چه اجباری بود من توی کلاس معلمی می ماندم که عاشق ثمره بود؟ خانم زکایی صدایم کرد و گفت این فحش ها چیست که نوشته ای دادی دست خانم اشراقی؟ زرتی اشکم درآمد و جا زدم. گفتم به خدا ثمره بهم گفت این کارو بکن! صدای کفش ثمره را که اندکی پاشنه داشت می شنیدم که از طبقه بالا می آمد روبروی کلاس ما. مینو گناهی نداشت. زن بلوند بیوه مگر تنها می ماند؟ به خانم زکایی گفت ولش کن، چیزی بهش نگو. تا خانم ناظم رویش را برگرداند، من به مینو دهن کجی کردم و گفتم: ای ای ای ای ای! ببینی برای او چقدر تحقیرآمیز بوده که یک جلقه بچه شلخته برایش فحش و فضیحت بنویسد! ثمره حتی به مینو نگاه هم نکرد. به من هم چنان نگاه کرد که انگار کلا موجود حقیری هستم که ارزش سرزنش هم ندارم. سرش را بالا گرفت و گفت خوب کردم! بازم می کنم!&lt;br /&gt;بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه. بلوار باغ بزرگی داشت که در تمام طولش امتداد داشت. آنروزها آن باغ متروکه بود، وسطش ساختمان مخروبه کارخانه بافندگی بود که برای بچه های مدرسه ابتدایی، خانه ارواح بود و اشباح و دزدهایی که بچه ها را می کشتند. روزهای معمولی پاییز توی ساعتی که ما می رفتیم مدرسه، آفتاب کم رمق سر میله های باغ و نوک شاخه های درختان نرم نرمک می خزید و سوز شهر کویری نفس سرد ما را بخار می کرد. من نمی توانستم مثل بچه آدم از سمتی که آسفالت شده بود راه بروم . هی روی سنگریزه ها می دویدم و از جوی و درخت و دیوار بالا می رفتم. همیشه دیر می رسیدم؛ وقتی که زنگ خورده بود و صف ها داشتند می رفتند توی کلاس. تارتار اعصابش خرد می شد، تند تند می رفت که به صف برسد و توبیخ نشود. ثمره از اول ما را قال می گذاشت و می رفت. تنها همان روز، همان یک روز بود که ما سه تا داشتیم با هم می رفتیم مدرسه.&lt;br /&gt;بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه. ما سه تا بودیم و هیچکس توی خیابان نبود. جایی توی جهان، جایی، زمانی، سه تا خواهر داشتند می رفتند مدرسه و می دانستند برف باریده و مدرسه تعطیل است. خیابان خلوت بود و کسی نبود. ما سه تا بودیم فقط و شاخه های لخت درختان که از برف سنگین شده بود و قارقار کلاغ ها. حتی دستکش هم نداشتیم و دنبال هم می دویدیم و بلند می خندیدیم. تو قلدر بودی و او مظلوم و من سرتق.&lt;br /&gt;بلوار خلوت بود، کسی توی خیابان نبود و ما سه تا داشتیم می رفتیم مدرسه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-5062305170627368958?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/5062305170627368958/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=5062305170627368958' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/5062305170627368958'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/5062305170627368958'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/11/blog-post_28.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-8173793186396931730</id><published>2009-11-01T20:45:00.001-08:00</published><updated>2009-11-07T20:33:17.611-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;توی کوچه چندم گاندی بود، نمی دانست، امروز روز اول هفته بود. شنبه ها صبح حس خوبی داشت. حس عجیبی آمیخته از هیجان و دلهره. انگار که بدانی قرار است چی بشود و ندانی. انگار که حس خوبی از اتفاق داشته باشی. کاش کمی جوان تر بودی و از ناشناخته ها می ترسیدی. کاش هنوز شنبه ها صبح می ترسیدی. انگار سن که بالا برود بدانی قرار نیست چیز خاصی رخ بدهد. انگار ارام تر شوی. رام تر. بیشتر با زندگی کنار بیایی. بدانی بعضی چیزها قرار است بگذرد، بی آنکه تو نقشی در ساختن اش داشته باشی. انگار باور کنی نمی توانی هرچه توی کله ات هست عملی کنی. انگار بدانی بعضی چیزها قرار است تا آخر دنیا توی کله تو باشد. انگار باور کنی صبح های شنبه پاییزی اعجاز ناب آرامش در خود دارد.&lt;br /&gt;توی کوچه دوم یا سوم گاندی بود، نمی دانست. چرا خیابان خلوت بود و چرا رهگذران لبخند می زدند؟ چرا خانم معلمی که داشت هندسه درس می داد، پنجره را باز گذاشته بود؟ یعنی ببینی پس پشت کله دخترکانی که رو به تخته سیاه داشتند چی می گذرد؟ فکر کدام نامه عاشقانه و سریال تلویزیونی و شام شب پیش باشند؟ یعنی در پس ظاهر آرام و خندان شان کدام اندوه و حسرت و سرخوردگی سال های نوجوانی باشد؟ ببینی کی می داند، که تو کجا و کی تمام شده ای؟ یعنی نبود این دلهره شنبه سر صبح، فصل آغاز بزرگسالی تو می شود؟ جایی که باور می کنی دیگر چیزی برای کشف و اعجاز وجود ندارد و می توانی بگذاری چیزها بگذرند و تو تماشاچی تنبل و بی خیال سال ها و روزها باشی؟ جایی که دخترک پرانرژی تمام می شود و زنی مستقل شروع می شود، یعنی باید باور کنی که دیگر، آنی شده ای که می خواسته ای بشوی؟ این کوچه چندم بود؟ نه می دانست و نه می خواست بداند. چه فرقی می کرد؟&lt;br /&gt;اینکه حس کنی چقدر زیر این آسمان تنهایی و حس کنی چقدر توی خودت گم می شوی، اینکه حس کنی تنها باید توی خودت گم شوی، اینکه بدانی زندگی را باور نکرده ای، مثل همه ادمها، مثل همه. مثل همه اینهایی که توی همین اتاق ها، توی همین طبقه و توی همین سالن نشسته اند، اینکه هنوز به روند عادی زندگی شک داشته باشی. اینکه هیچ وقت باور نکنی زندگی این ریختی است، ولی خوب ادای باور کردنش را دربیاوری..... فکر می کنی دیگران از تو چه چیزی بیشتر از این می خواهند؟ هیچ چیزی.&lt;br /&gt;اینجا کوچه دوم از سمت ونک بود، تو راهت را انتخاب کرده بودی، چه فرقی می کرد که دیگران از تو چی می خواهند؟ به قول شهرام کلی از موهایم سفید شد و هنوز دارم فکر می کنم دیگران از من چی می خواهند یا نمی خواهند؟ خیلی ساده، تو تنها باور کرده ای باید نگاه کرد و گذشت. نیازی نیست زندگی را باور کنی، نیازی نیست دیگران بدانند تو باور نکرده ای. باید تنها بگذری. عبور کنی. اینجا کوچه دوم گاندی بود و تو، گم شده بودی و دیگر، خاطره ای نداشتی؟ باید گذشت. باید گذشت.&lt;br /&gt;امروز یکی از روزهای اول پاییز امسال بود. انگار که از شب تا صبح باران باریده باشد و حالا، هنوز آسمان اینقدر سنگین، اینقدر دلگرفته باشد. تو تمام سال های گذشته را دویده بودی تا به اینجا برسی. کجا جا مانده بودی؟ کجا آدمها جا مانده بودند؟ چرا من دلم اینقدر گریه می خواهد؟ چرا دلم می خواهد بریزم، بخزم، ذوب شوم توی خودم؟ چرا من نمی توانم احساس تنهایی نکنم؟ چرا تنهایی من هی مکرر می شود؟ چرا آدمها اینقدر دورند؟ چرا من اینقدر رومانتیکم؟ چرا اینقدر خرم؟&lt;br /&gt;باید باور کرد آدمها تمام شده اند. من اس ام اس تو را اینطور جواب دادم. تو گفتی چرا نیامدی گردهمایی فارغ التحصیلان فرزانگان؟ و من گفتم باید باور کرد آدمها تمام شده اند. روزی و زمانی در زندگی من بود که زور می زدم آن آدمها باورم کنند. باور کنند من آدم خوبی هستم! گذشت و حالا، بعد از این هفت، هشت سال شاید با گذشت زمان باور کرده اند که ممکن است کسی که شبیه آنها نباشد، آدم خوبی باشد. گذشت و .... من گذشتم. آدمها وقتی تمام می شوند، تمام می شوند. من چرا باید تمام بیست و پنج سال گذشته را دویده باشم که حتی پدر خودم باورم کند؟&lt;br /&gt;امروز شنبه است. من پشت میزم می نشینم و می خواهم بزرگسال باشم. باید به خودم اعتراف کنم که اگر می خواستم زندگی کنم، نه اینکه ادای زندگی کردن را دربیاورم، حالا نمی باید اینجا می بودم. باید باور کنم که من، خواسته ام، تمام تلاشم را کرده ام که ادای زندگی کردن را دربیاورم.&lt;br /&gt;روز شنبه ای سر صبح بود و خیلی همه چیز ساده بود. از جلوی جوی آب رد شد و بوی گل دکه کوچک خزید زیر استخوان هایش. امروز روز چندم آبان بود؟ کی بود که زمان گم شد؟ کجا بود و کی صدایش کرد که سر گرداند؟ سر همین چهارراه، جلوی همین بانک ایران و ونزوئلا بود که پایش لغزید. جایی همین جا. همین حوالی. انگار با صورت روی زمین خوابیده باشد و خودش را ببیند که تمام می شود. انگار همهمه ادمها را بشنود و بداند زندگی توی خیابان شلوغ جریان دارد و پلیس های کلاه کج دارند نگاهش می کنند. انگار همکارانش از پنجره ساختمان های چندطبقه نگاهش کنند و سر تکان بدهند. انگار خودش را ببیند و گذر زمان را احساس کند. جایی همین حوالی، شاید سر همین چهارراه باشد، جایی که او تمام شده باشد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-8173793186396931730?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/8173793186396931730/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=8173793186396931730' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/8173793186396931730'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/8173793186396931730'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-5065444020562020413</id><published>2009-09-26T00:16:00.000-07:00</published><updated>2009-09-26T00:17:01.717-07:00</updated><title type='text'>باید استاد و فرود آمد، بر آستان دری که کوبه ندارد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سیگار را نصفه کشیده خاموش کردی. گفتی: گاهی بعضی چیزها زودتر، خیلی زودتر از اینکه آدم خودش بداند در زمان رخ داده است. تو آنجا نبوده ای و نمی دانسته ای. ولی بعضی چیزها رخ داده است و شده انتخاب تو. گفتی: نمی دانم، می فهمی؟ و سیگار باریک اس را آتش زدی. نشسته بود کنار پنجره و توی دود گم شده بود. سر تکان می داد و حرف  می زد. او حرف های خودش را، تو حرف های خودت را. مثل تمام این سال ها. مثل سال های دور نوجوانی و دانشجویی. توی اتاق بزرگه زیرزمین، تکیه داده به در، روی نیمکت چوبی محوطه خوابگاه های کوی و پارک لاله، روی تخت دو نفره اتاق خواب تاریک خانه نواب، اتاق به هم ریخته خانه سردار و روبروی شومینه، توی خانه شهرک نفت، وقتی تو خسته بودی و یخ زده ، کنار شومینه روی زمین خوابیده بودی و با چشمان پر از خواب سری تکان می دادی و بغضی را قورت می دادی. می گفتی: می فهمی؟ می فهمید. می دانستی که می فهمد. پرسید چرا نگاهت دور است؟ کجایی؟ و تو خندیدی و سیگار را نصفه کشیده خاموش کردی.&lt;br /&gt;می گفت: حس یک اتفاق دارم! گفت برای من حس کن! گفتم باجی بخدا مخم تعطیل است، حس را بی خیال! و باز سیگار دیگری آتش زد و چس دود کرد؛ مثل تمام این چند سال.  از همان روزهای اولی که رفته بود آینده نو، و خودش نمی دانست، زمان برایش انتخاب کرده بود که آن جمع، دوستان همیشگی اش شوند و کسی از آن جمع نزدیک ترین دوستش. تو آن روزها حس خوبی داشتی و نداشتی. نگران آینده بودی و خیال مسائل مالی رهایت نمی کرد. دغدغه جنبش و مبارزه هم داشتی و تازه، به کسی هم دلبسته شده بودی و روزهایی که می خواستی جای خالی اش آزارت ندهد، می رفتی آینده نو. جوگیر می شدی و سیگار می کشیدی و حرص می خوردی که چرا نمی توانی مقاومت کنی. او می نشست روی اوپن آشپزخانه و هی چس دود می کرد، مثل همین حالا. گیچ و گنگ بود و گم شده؛ مثل همین حالا. شور و حرارت همین حالا را داشت و گاهی توی حس می رفت، تو می خندیدی و می گفتی باجی! برویم روسری بخریم یا تی شرت؟  روزهای آینده نو ابری بود و باجی شادتر بود، امیدوارتر. نمی دانست چیزهایی در زندگی اش رخ می دهند، که او انتخاب نکرده و زمان دارد رخ می دهد. گفتی: نمی دانم، می توانی بفهمی؟ سر تکان داد و تو گفتی حالا، هر صد بار دیگر هم برگردی به گذشته اینها رخ می دهند. از دست تو خارج است. بعدها، بعدترها می بینی استارتش از جایی خورده که تو نبوده ای. نمی دانسته ای. انگار زمان برایت انتخاب کرده باشد.&lt;br /&gt;سیگار دیگری آتش زد. کنار پنجره نشسته بود و می گفت: تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز؟ و تو تکرار کردی با او: .... که مونده مردد، میون رفتن و موندن، میون مرگ و حیات! ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه، میون جنگلا.....طاقم می کنه! .... سرش را بین دو دست گرفت و گفت: فکرش را می کردی؟ کی فکرش را می کرد؟ و من یادم افتاد به آن شب تابستانی دور، دو روزی بعد از عقد شما. من زنگ زدم به تو. از صدایت شادی می باید وقتی که جیغ زدی: امروز عقد کردیم!... رضا و روزبه بهم گفتند حالا چرا اینقدر به هم ریخته ای؟ گفتم خواهرم امروز عقد کرده! گفتندای بابا! اینکه شادی دارد! مبارکه! من لجم گرفت و دهن کجی کردم وگفتم شماها نمی فهمید!.... می گویی: دریغ از یک ختنه سوران! و من تو را می بینم که با مانتوی سفید و شال بلند سفید نشسته ای روی پله های جلوی سینما قدس، صورتت پر از شادی است، مهدی از دور می آید و تو دست توی دستش می اندازی و بمن می گویی: فکر نکنی تنها هستی ها! ما هستیم! حالا دو نفری هوایت را داریم! و مهدی محکم بغلم کند و بگوید تو بچه مایی فاجعه! و سه نفری بخندیم و برویم رستوران بزرگمهر شام بخوریم......پک دیگری می زنی و دود را از دماغ و دهانت می دهی بیرون. من سیگار را باز نصفه خاموش می کنم.&lt;br /&gt;گاهی یاد آن سال می افتم. می دانی؟ یاد سرمای بدجور و مورمور شدن دست هایم، یاد گربه ولگرد زباله دانی و پارک ایرانشهر. یاد خس خس ریه هایم و تخت کنار پنجره، که وقت غلتیدن من چطور تکان می خورد. یاد باد که می وزید و شوفاژ داغ داغ. گاهی یاد گوشی درپیت تلفن می افتم و تو که از ساعت شش تا هفت کارت گرفتن شماره بود، که من گوشی را بردارم و روزهایم را با تو شریک شوم. گاهی یاد راه رفتن های چند ساعتی ام توی خیابان ها می افتم، با آهنگ های آبا توی گوشم و کنت پایه بلند که تمام نمی شد. گاهی فکر می کنم بعضی چیزها چقدر گریز ناپذیر است!ا&lt;br /&gt;من به تو گفتم همیشه دیر می شود. راست می گفتم و تو خوب می دانستی و منتظر دیر شدن بودی تا تمام قد جلوی کسی بایستی و بگویی نه! گفتم چرا، نمی دانم چرا همیشه دیر می شود؟ و تو توی دود سیگار گم شدی و من سیگار باریک را نصفه کشیده خاموش کردم. گفتم خیلی که متظر باشی آخرش می بینی بیخودی منتظر بوده ای. گفتم و بغض کردم. توی دلم گفتم ای خدایی که من بهت اعتقاد ندارم، نمی شود که این بار برای او دیر نشود؟ گفتی اینجا شده کلبه احزان. گفتم عزیز من چقدر کنسرو بخوریم؟ گفتی یک تن ماهی باز کن دیگر. و با فندک جادویی افسانه سیگار دیگری روشن کردی. خانه سرد بود و من، از راه که رسیده بودم، یخ کرده بودم. گفتم یک چیزی بده من بپوشم! گفتی شال مشکی را بپیچ دور شانه هایت. سوشرت سفید و قرمز به تنم زار می زد. گفتی خرابش نکنی! و من، گفتم از هرچه حرکت پشت بازو و زیربغل و سینه است، بدم می آید. سردم بود و سردم هست. دلم مهربانی ای می خواست که بغلم کند و بگوید عزیز من، نترس، تنها نیستی، من هستم! نوازشم کند و من گرم شوم و بین خواب و بیداری، خواب خانه را ببینم و مامان و بابا را که قربان صدقه صبا می روند و بگویم بابا، چقدر شبیه آقاجون شده اید! یعنی شبیه من،  شبیه عکس قاب شده بزرگ روی طاقچه خانه مادرجان، عکس پدربزرگ با همان ابروهای فرفری و همان چشم های خاندانی. سردم بود و یک دفعه، دلشوره گرفتم. سیگار را نصفه کشیده خاموش کردم و عق زدم. انگار که خودم را بالا بیاورم و دلتنگی لعنتی ام برای سال های رفته را. تو گفتی راست می گویی، ادم ها همیشه دیر می کنند، آدم ها کوپن شان را یکدفعه آتش می زنند. بعد، یکدفعه می گویند چی شد که اینجوری شد؟&lt;br /&gt;گفتم نمی توانم گوشی را توی دستم نگه دارم. انگشتهایم یخ زده. گفتی مگر کجا رفته ای؟ گفتم یک ساعتی را گز کرده ام. گفتم گربه ولگرد به سگ سفید اشرافی حسرت بدی خورد. دلم برایش سوخت. گفتی من اندوه می شوم که تنهایی توی سرما بروی پارک و دلت برای گربه ها بسوزد. گفتی تو الان هم نویسنده هستی. و بغض کردی. گاهی خاطره ها از یاد آدم می رود.&lt;br /&gt;گفتم اشکالی ندارد، به قول ونه گات، ما فقط به خوبی ها نگاه می کنیم. این را گفتم و این بار، سیگار را تا ته کشیدم.&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-5065444020562020413?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/5065444020562020413/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=5065444020562020413' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/5065444020562020413'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/5065444020562020413'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/09/blog-post_26.html' title='باید استاد و فرود آمد، بر آستان دری که کوبه ندارد'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-7801133192248362750</id><published>2009-09-22T21:32:00.001-07:00</published><updated>2009-09-22T21:32:44.724-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a name="OLE_LINK2"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a name="OLE_LINK1"&gt;&lt;em&gt;توضیح اول: این پست را به سفارش دوست بسیار عزیزم پویا برای کار و کاسبی اش (عکس پرینت) نوشته بودم، انگار مقصودش را در راستای کار و کاسبی اش برآورده نکرد، ولی از من خواست که روز اول مهر برای جشنواره عکس پرینت بگذارمش روی وبلاگم. فکر کنم یک تعداد خفنی چاپ عکس مجانی جایزه بگیرم: ) &lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;توضیح دوم: منظور از کار و کاسبی، همان بیزینس است، که در فرهنگ لغت روزمره من، این شکلی ترجمه می شود.:D&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;آلبوم کهنه را ورق می زنم. با برگ های قطور و نایلون هایی که وقتی دستم بهشان می خورد، پودر می شوند و می ریزند. عکس ها را نگاه می کنم و در اتاق را می پایم که مادر مچم را نگیرد. عکس های عروسی مادر و پدر، عکس های دوره دختری مادر با دامن های ماکسی و شلوارهای پاچه کشاد، عکس دخترعموها و پسرعموها، مادربزرگ و پدربزرگ و دایی ها، عموها و عمه ها، در روزهایی که من در این دنیا نبوده ام. هر صفحه چیزی کم و زیاد شده. عکس ها ترتیب زمانی ندارند؛ جایی مادر با ابروهای پر و موهای دم اسبی دست به کمر کنار درختی ایستاده، چند صفحه ای جلوتر با دایی ها و پدر تکیه به پشتی داده اند و می خندند و باقلا می خورند، صفحه آخر آلبوم کودک تپلی را در آغوش گرفته و کنار سد کرج ایستاده، چادر از سرش افتاده و آفتاب روی موهای روشن اش می درخشد.&lt;br /&gt;من غرق عکس های عروسی می شوم. آیینه شمعدان و حلقه ها را تماشا می کنم و چادر سفید سر عروس را، که مادر هنوز ته بقچه اش نگهش داشته. به پوست صاف، موهای یکدست مشکی و سیگار توی دست پدر خیره می شوم. ده سال دارم و شیفته چیزهای قایمکی ام. چیزهای کیف آور پنهانی، که توی گنجه ها و پشت کمدها پنهان می شوند تا دستان خرابکار ما بچه ها بهشان نرسد. به صفحات ضخیم آلبوم کهنه دست می کشم و غرق کیف و لذت روزهایی که نبوده ام و ندیده ام می شوم. عکس های سیاه و سفید، عکس های فوری با نور کم و حاشیه بزرگ سفیدشان، عکس های بزرگ و عکس های سه در چهار.....&lt;br /&gt;سرآخر همیشه اینقدر غرق تماشا می شوم که مادر مچم را می گیرد. روی دستم می زند و آلبوم را از دستم می کشد. برافروخته است و ناراحت که چرا هیچ کدام از چیزهایی که برایش مهم هستند از دست ما بچه ها امنیت ندارند. دعوایم می کند و از اتاق می اندازدم بیرون.  آلبوم را جایی قایم می کند که عقل جن هم بهش نرسد.....&lt;br /&gt;توی این عکس ما چهارتا رو به دوربین می خندیم. برادرم عقب ایستاده و دست ها را به نشانه پیروزی بالا برده، من دست دیگر را بالا برده ام و خواهرها دست به گردن هم دارند. کنارمان درختی پرشکوفه است که بهار از هر شاخه اش جاری است. عکس، مال عید امسال است. من گذاشته امش توی قاب خوشرنگی و روی اوپن آشپزخانه جایش داده ام. وقتی نیمه شبی خسته از کار روزانه آشپزی می کنم، یا وقتی سر صبحی با عجله لیوانی شیر سر می کشم، به لبخند چهار نفره مان خیره می شوم و خنده ام می گیرد. عکس ها را با دوربین دیجیتال گرفته بودیم. یا با گوشی های همراه و وقتی که باد شدیدی می وزید و صدای ترق توروق آتش و بوی دود طعم خوش سیزده به در داشت. عکس ها روی لپ تاپ برادرم بود و من، شب ها که خوابم نمی برد روی گوشی ام تک تک تماشایشان می کردم و به دلتنگی ام برای خانواده ام فکر می کردم.&lt;br /&gt;یک روز در شرکت کاری پیش امد؛ مدیر عامل می خواست از یکی از مدیران تقدیر کند و می خواست برایش عکش خودش را روی کارت تبریک چاپ کند. من مثل همیشه شدم مامور. دیدم طراحی و پرینت از حوصله و وقت من بر نمی آید. مثل همیشه به اینترنت متوسل شدم. دیدم قبلا کارها ساخته و پرداخته شده است!&lt;br /&gt; سرویس های آرشیو، اشتراک و چاپ انلاین عکس  راست کار من بودند.  عکس پرینت اولین سرویس در ایران بود. در عکس پرینت می توان عکسهای خود را در فضایی امن به صورت رایگان و نامحدود برای همیشه نگهداری کرد و به سادگی عکسها را برای دوستان و خویشاوندان در سرتاسر جهان به اشتراک گذاشت و مهم تر از همه، می توان از تصاویر خود سفارش چاپ عکس در ابعاد مختلف داد و آن را در آدرس مورد نظر خود تحویل گرفت.&lt;br /&gt;تازه، این تمام سرویس عکس پرینت نبود؛  در عکس پرینت علاوه بر سفارش عکس در ابعاد مختلف می توان هدایای متنوع دیگری نیز با عکسها ایجاد کرد و سفارش داد. یکی از این محصولات عکس پرینت کتاب عکس است. کتاب عکس، مجله ای اختصاصی و تمام رنگی از عکسهاست. می توان عکسهای یک سفر  دسته جمعی با دوستان  و یا عکسهای عروسی، نامزدی و یا تولد را در قالب یک کتاب عکس در عکس پرینت سفارش داد، یا از بین طرحهای متنوع کتاب عکس، یکی را مطابق با موضوع مورد نظر خود انتخاب کرد و عکسهای خود را داخل آن چید و طرحی دلخواه ایجاد کرد و سرانجام از آن سفارش چاپ داد. کتاب چاپ شده و اختصاصی به آدرس مورد نظر ارسال خواهد شد. همچنین می توان از همین کتاب برای تمام دوستان سفارش داد و به آدرس آنها ارسال کرد.&lt;br /&gt;اما آنچه گره گشای کار من بود، در قسمت محصولات عکس پرینت پیدا کردم؛  کارت تبریک های اختصاصی با عکسهای افراد.  با امکانات عکس پرینت می توان به مناسبت های مختلف از تولد گرفته تا ولنتاین، روز مادر و یا سالگرد ازدواج یا قدردانی از مدیر برتر، یکی از طرحهای متنوع کارت تبریک های عکس پرینت را انتخاب کرد و عکسهای خود را در آن قرار داد و از آن سفارش چاپ داد و به آدرس فرد مورد نظر ارسال کرد.&lt;br /&gt;خوبی این سرویس اینترنتی این است که علاوه بر کیفیت و سرعت عمل، قیمت مناسبی نیز دارد و با توجه به مناسبت های مختلف هدایای ویژه عکس پرینت امکان سفارش با ارزان ترین قیمت ممکن را فراهم می کند.&lt;br /&gt;برای استفاده از سرویس های عکس پرینت کافی است ابتدا از طریق این لینک عضو عکس پرینت شد و بعد عکسهای خود را آپلود کرد. به محض عضویت در عکس پرینت می توان از هدیه چاپ 10 عکس مجانی استفاده کرد . همچنین با معرفی هر مشتری جدید به عکس پرینت 10 عکس مجانی دیگر به حساب شما اضافه خواهد شد؛ این بهترین قسمت ماجرا بود؛ درجا برای همه دوستان ارسال کردم!&lt;br /&gt;عکس روی اوپن هدیه مجانی عکس پرینت است. گاهی وقتی تماشایش می کنم، فکر می کنم ما نسل خوشبخت تری هستیم که می توانیم نگران نابود شدن یادگارهای لحظه هایی که برایمان ارزشمند بوده اند، نباشیم. شاید خوش شانس تریم، که می توانیم ده پانزده سالی بعدتر، عکس های عروسی مان را به صورت اینترنتی با کودکانمان به اشتراک بگذاریم. کسی چه می داند؟ شاید تا آن روز این لحظه های ناب زندکی از امروز هم نایاب تر شده باشند. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-7801133192248362750?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/7801133192248362750/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=7801133192248362750' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/7801133192248362750'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/7801133192248362750'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/09/blog-post_22.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-2381904036799483702</id><published>2009-09-09T00:59:00.000-07:00</published><updated>2009-09-09T01:00:14.176-07:00</updated><title type='text'>تو اگر دوست می خواهی، مرا اهلی کن!ا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;تو پرسیدی هنوز خانه آریاشهری؟ و من پرت شدم به خانه کارون، که چقدر محله داغانی داشت و چقدر خانه خرابه ای بود و پر از سوسک و نم و کپک. یادم افتاد به اولین روزهایم توی آن خانه، به زمستان سرد لعنتی، به جمعه های دیرگذر آن سال، به شب های کشدار زمستان و صدای سوختن شعله بخاری، به تمام آن روزها و آن لحظه ها.&lt;br /&gt;گفت تو که دیگر توی این خراب شده کاری نداری! سیگار را از سیاوش گرفتی و یک پک، نه چند پک زدی. به خودت گقتی وسط صحن دانشگاه، توی ماه رمضان، با آن مردک خر بسیجی، که کنار دیوار مسجد ایستاده و تو را می پاید. دود را بیرون دادی و فکر کردی: به سلامتی من، به سلامتی ما!&lt;br /&gt;این زیرزمین اتاق تاریکی دارد که دخترها تویش روی دوچرخه ورزش می کنند، رقص نور دارد و آهنگ های بکوب. آی می کوبد! نگاه می کند به دو موی بافته روی شانه ها، با آن تاپ بندی و دختر بچه را توی بغل گرفته، که عین خودش سبزه است با لب های نازک و پیرهن قشنگی به تن دارد. نگاه می کند  مادر و دختر را و غرق حس عشق می شود. فکر می کند: آه، چقدر این منظره قشنگ است! بعد، از خودش خنده اش می گیرد، که چقدر رومانتیکم!&lt;br /&gt;پایدار دستش را گذاشت روی میز، گفت خانم شما ظرف عاطفی تان کم دارد! گفتم آقای پایدار لازم نبود شما نابغه باشید تا این را راجع به من بفهمید! گفت باید چیزی را که به شما نداده اند خودتان به خودتان بدهید! گفتم جمعه شبی بود، توی شهر کتاب ابن سینا و من فکر کردم: اه! چه بد! سیاوش گفت بیا بابا، این هم کیک شکلاتی، من گفتم من هم دفترچه یادداشت می خواهم! پایداراخم کرد و گفت باید کاری برای خشم تان می کردید، خانم!&lt;br /&gt;من گفته بودم یکی از دوستانم که مثل من خودشیفته است می گوید کار روانشناس ها اینست که ادم های خاص را تبدیل به آدم های نرمال کنند. خندیدم و سر تکان دادم: یعنی گند بزنند تویشان! خانم دکتر گفت به دوستت بگو از بدبینی اش کم کند. گفتم من می دانم چه مرگم است، خوب خوب می دانم ریشه اش کجاست و کی اینطوری شده ام، اما نمی خواهم، می فهمید؟ نمی خواهم درمان شوم! او گفت خودت خوب می دانی چقدر باهوشی! گفتم آقای دکتر! شما مثل پدر من هستید! راست می گفتم. خودش خوب می دانست. گفت پدر خوب می داند چی برای بچه اش خوب است. گفتم باید دیگر بروم. خانم دکتر گفت بیا و مقاومت نکن! گفتم ترجیح می دهم توی دفتر شما سیگاری بکشم. گفت بیا و مقاومتت را بشکن! من به تو وابسته شده ام. گفتم من دیگر بریده ام. آقای دکتر خودش خوب می داند. او گفت چرا می گذاری ادم به این ضعیفی تو را از میدان به در کند؟ گفت به دوستت بگو کار روانشناس ها این نیست که چیزی را از شما بگیرند، کارشان اینست که چیزهای منفی را از بین ببرند. گفتم من یکی خوب می دانم چه مرگم است. بغض کرد و گفت کاش با من حرف می زدی. من بهت وابسته شده ام! گفتم سخت نگیر، آدم های دیگر هم هستند. پایدار گفت خانم، شما احساس سرشکستگی نمی کنید؟&lt;br /&gt;هوا که ابری می شود مثل امروز من یاد آن اولین روز می افتم، که لیلا ثبت نام فوق داشت و با هم رفتیم آرایشگاه، من لاک قرمز زدم و مانتوی سفید پوشیدم، بهت گفتم وقت داری؟ گفتی برای شما همیشه وقت دارم! من درست صدایت را از پشت تلفنم عمومی نشنیدم. گفتم چی گفتی؟ تو اس ام اس زدی که عزیزم دوستت دارم! و من خندیدم و گفتم صبح های من ابری است.&lt;br /&gt;گفتم نه خیر! من احساس قوی بودن می کنم! حس می کنم به هیچکس وابسته نیستم و خیلی مستقلم! پایدار گفت چرا وقتی نشسته ای توی مطب من داری پایت را با حالت عصبی تکان می دهی؟ چرا پس امده ای اینجا و داری پول و وقت خودت را هدر می دهی؟ ساختمان دلگیر پزشکان با آسانسور داغانش. منم و این مطب دلگیر تو وکتاب هایی که توی مشمع پیچیده ای. چرت می گفتم البته. مگر من از سنگم؟&lt;br /&gt;فکر می کند: حرف زدن این مدیرم هم هم شبیه باباست. فکر می کند: کجا من تمام می شوم و تو شروع می شوی، با اینهمه شباهت مان به همدیگر؟  فکر می کند: چرا همیشه ادم های رده بالای شرکت را شبیه بابا می بینم؟&lt;br /&gt;گفت پدر می داند چی برای دخترش خوب است. نگاهش کردم و حس کردم این پیرمرد را با همه خصوصیاتش دوست دارم. حس کردم دارم اذیتش می کنم و از خودم متنفر شدم. راه برگشتی نبود. دیگر بریده بودم. گفتم شما مثل پدر من هستید وهمیشه هم خواهید بود. از جایش بلند شد و در همان حال گفت نه دیگر، اگر دلت نیست می خواهی برو. لبخند زد و من لبخندش را هنوز هم دوست داشتم.&lt;br /&gt;آدمها تمام می شوند. می گذرند و می روند. "اهلی کردن یعنی اینکه تو هر روز راس ساعت خاصی بیا و از دور مرا نگاه کن، آنوقت یواش یواش هر روز نزدیک تر بیا. بعد، من بعد از چند روز سر آن ساعت دلم به تپش می افتد. اگر نیم ساعت دیر کنی، من نگران می شوم...." آدمها زود تمام می شوند.&lt;br /&gt;"این روزرها دیگر دوستی چیز فراموش شده ای ست. جایی دوست نمی فروشند..... تو اگر دوست می خواهی، مرا اهلی کن!"....و&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-2381904036799483702?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/2381904036799483702/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=2381904036799483702' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2381904036799483702'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2381904036799483702'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/09/blog-post_09.html' title='تو اگر دوست می خواهی، مرا اهلی کن!ا'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-2654083973746116860</id><published>2009-09-01T02:06:00.000-07:00</published><updated>2009-09-01T02:07:10.766-07:00</updated><title type='text'>مدتی این مثنوی تاخیر شد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;یک، دو، سه، چهار! زور الکی نزن که زندگی ات را از یک حلقه تکرار شونده خلاص کنی، زور الکی نزن که از قفسه کتابخانه بابلی خودت خلاص شوی؛ چون که نهایتا همه محتویات قفسه ها عین هم است، حالا ترتیب قرار گرفتن و جایشان، یعنی نظم و تناوبشان با هم فرق می کند، اما همه عین هم اند و همه هم تکرار می شوند. ماکارونی دو روزی مانده به عید و آفتاب که توی موهای فرفری روشن افتاده بود، مزه تلخ کنت و بازی حکم. یک، دو، سه، چهار! تکرار تکراری زیر پل سید خندان و افسردگی بی حد، پارک بازی کودکان و تکرار درد دل های عاشقیت های دخترکان بیست و چند ساله. تکرار لعنتی این شرق تهران، و تو که هی زور الکی زدی که بکشی خودت را به غرب غرب، تا نزدیکی کرج هم رفتی و دو سالی هم همان جا درجا زدی، بعد.... زندگی چرخشی کرد و برگشتی سر دوراهی قلهک؛ آزمایشگاهی دیگر نبود آنجا و از چپ های قدیمی زیرخاکی و کلاس سولفاکتنت هم خبری نبود، حرف اعدام و شکنجه بود و اخراجی از دانشگاه، حالا، حتی اگر آن آزمایشگاه با همه ان خاطراتش دیگر چسبیده به سینما فرهنگ نباشد و تو، خواب ببینی آدم های نوزده سالگی و ترم مشروطی، ترم افتادن امتحانات به شهریور، تابستان اولین عشق و سفر به دل کویر و خوابیدن توی هتل پنج ستاره توریستی نائین را. انگار تو نیستی که دو سالی را زور زدی بروی غرب، هی هر روز شش صبح از خواب بیدار شدی و سوار مینی بوس لکنته شدی، لعنت به مترو که ازش متنفری و حالا، بشمار: روزی چند ساعت مترو سواری؟ یک، دو، سه، چهار؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-2654083973746116860?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/2654083973746116860/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=2654083973746116860' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2654083973746116860'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2654083973746116860'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='مدتی این مثنوی تاخیر شد'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-1768676721455150446</id><published>2009-08-30T23:10:00.001-07:00</published><updated>2009-08-30T23:10:50.638-07:00</updated><title type='text'>these days</title><content type='html'>These days…. You know? I feel there is a special thing about them, I don't know what, I have no idea what it can be, but I like to think there is something which means me a better life! I like to imagine myself in a better mode, I really feel exhausted of being concerned about some stuff that I have no control on them, and I just must wait for upcoming days and see what'll happen.&lt;br /&gt;You know? These days…..me, Tehran….damn Tehran!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-1768676721455150446?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/1768676721455150446/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=1768676721455150446' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1768676721455150446'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1768676721455150446'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/08/these-days.html' title='these days'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-4704768335247910254</id><published>2009-08-25T01:39:00.012-07:00</published><updated>2009-08-25T01:41:24.623-07:00</updated><title type='text'>all in all</title><content type='html'>I don't have telephone yet and I'm siting in the aisle, it's so hard to drink and eat here as a result of damn Ramzan (I've tried WC and pray room up to now:p), I have no frined and there is no possibilty to walk around without excuse, and wrose than that, while I'm siting there is no serious stuff to do! All in all, I must be bad sad and feel awful, but I am so happy, and jusi it matters!:)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-4704768335247910254?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/4704768335247910254/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=4704768335247910254' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4704768335247910254'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4704768335247910254'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/08/all-in-all_408.html' title='all in all'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-558607536621659951</id><published>2009-08-10T04:21:00.001-07:00</published><updated>2009-08-10T04:22:37.096-07:00</updated><title type='text'>بله، آقای دکتر!ا</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SoAC730SC3I/AAAAAAAAALM/PTFsZPYuRMA/s1600-h/3661512-md.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5368293983444405106" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SoAC730SC3I/AAAAAAAAALM/PTFsZPYuRMA/s320/3661512-md.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;زمستان تمام نشده بود و تو ایران نبودی. برف بدی می بارید. اتاق یخ زده بود. مهندس محرمی پنجره را باز کرده بود و نبسته بود. کامپیوتر من یک دفعه قاطی کرده بود. من نشسته بودم پشت میز مهندس محرمی و مراجع یکی از فصل های کتاب "اخلاق در مهندسی" را تایپ می کردم. دست هایم بدجوری یخ زده بود. پالتو کلفت سبزرنگ را کشیده بودم روی شانه هایم؛ عقلم نمی رسید که روپوش نخی سفید آزمایشگاه را دربیاورم و پالتو را تنم کنم؛ بله آقای دکتر! ما اینقدرها شیفته این سازمان بودیم!&lt;br /&gt;یادم به یک سالی قبلش افتاد. زمستان لعنتی بدسرما. یادم به صبح های روزهای برفی افتاد که هوا چندین درجه ای زیر صفر بود. من آن روزها خانه نداشتم، کثیف بودم و آواره، پناهنده شده بودم خانه لیلا تقی زاده و صبح ها که از خانه در می آمدم، هوا که هنوز تاریک بود، روی یخ های خیابان لیز می خوردم و می دویدم که به سرویس برسم. یادم هست روزی که مرکز به خاطر برف تعطیل شد، رفته بودم دانشکده آزمایش های این پروژه لعنتی را تمام کنم. جلوی در پارکینگ حافظ خوردم زمین. پدر کتفم درآمد! سلمان نگهبان حافظ خندید و گفت پس خوردی زمین خانم مهندس؟ بیا برو خب، بد اخلاق نباش.&lt;br /&gt;تو آمدی دنبالم و گفتی می خواستیم برویم برف بازی ها! گفتم ای بابا! سرد است! رفتیم سارا. قهوه خوردیم. سگ لرزی می زدیم!&lt;br /&gt;بله آقای دکتر! می خواستم بگویم و نشد. فرصتی نشد. شاید تو سال ها و ادم ها را نشناختی. می خواستم یادت بیاورم و بعد، تکیه دادم به صندلی. با اخمی شاید. چشم هایم را انداختم زیر، که یعنی اوکی. حق با شماست. با تمام این حرفها، تو هاله ای داشتی. شکی نبود. من سکوت کردم و تو حرف هایت را ادامه دادی. فکر کردم: این نسل سرخورده سال های ما! و فکر کردم: ما چون مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم؛ و آفتاب بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد!.... تو هم انگار فهمیدی و دیگر حرف که می زدی، به چشم های من نگاه نکردی. شاید چون رنجش و آزردگی را می دیدی.&lt;br /&gt;بله آقای دکتر! چند وقتی است به آدم ها برای خودخواهی شان بدطوری حق می دهم! از وقتی که کنار امدم که نزدیک ترین دوست هایم، کسانی که علیرغم تمام شایعات پشت سرشان بهشان با تمام وجود اعتماد کردم، توی چشم هایم خیره می شوند و دروغ می گویند، بله آقای دکتر! از همان وقت است که فکر می کنم آدم ها حق دارند و باید خودخواه باشند! اگر من عرضه اش را ندارم که خودخواه باشم، خیلی ساده از خریت خودم است!ا&lt;br /&gt;بله آقای دکتر! احساس احمقانه ای دارم که دارم بزرگ می شوم!ا &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-558607536621659951?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/558607536621659951/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=558607536621659951' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/558607536621659951'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/558607536621659951'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='بله، آقای دکتر!ا'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SoAC730SC3I/AAAAAAAAALM/PTFsZPYuRMA/s72-c/3661512-md.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-4868499891860626798</id><published>2009-07-22T21:48:00.000-07:00</published><updated>2009-07-22T21:49:09.343-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;تو داشتی صدای آمریکا تماشا می کردی. به ساعت گوشی نگاه کردم. گفتم یازده شده. برنامه در مورد فروغ بود. ابراهیم گلستان داشت چیزی می گفت در مورد این خانه سیاه است. خوابم می برد هی، با صدای تو که چیزی می گفتی یا سوالی می پرسیدی بیدار می شدم. جمله ای می گفتم. باز عمیقا خوابم می برد. من بودم و تو و تاریکی. من و تو نور مانیتور. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-4868499891860626798?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/4868499891860626798/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=4868499891860626798' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4868499891860626798'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4868499891860626798'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/07/blog-post_22.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-7421418706571187341</id><published>2009-07-08T22:43:00.000-07:00</published><updated>2009-07-08T22:57:46.186-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;گاهی چیزی خاطره می شود&lt;br /&gt;من عقب نشسته بودم؛ روی صندلی 141 نقره ای. یک نخ وینستون لایت توی جیبم داشتم. درآوردم و روشن کردم. گفت: شب ها را تنها می مانی؟ گفتم گاهی شاید. تو گفتی از تغییر می ترسم. آینده نگران کننده است. توی بزرگراه ها دور می زدیم و نور لامپ های زرد با نفس سنگین ما دوتا قاطی می شد. گفت بابا چیزی نشده که. حالا مگه چقدر می آمد خانه؟ ما دوتا چیزی نگفتیم. سکوت مان برای من به معنی این بود که می فهمید. که دوره ای تمام شده بود. که دلتنگ شلختگی و بی نظمی اش می شدم. سرم سنگین سنگین بود که ازم پرسید خوشحالی که از شر من راحت شدی؟ گفتم آره! خنیدیدیم و داشت خوابم می برد&lt;br /&gt;گاهی چیزی خاطره می شود. اندوه ها و لبخندها. شادی ها. حالا آن آینده اندکی نزدیک آمده. تو شادی و من آرامم. فکر می کنم: چه خوب که از تغییر نترسیدیم!ا  فکر می کنم: کی آینده می آید؟ کی تغییر اساسی زندگی من روی می دهد؟ وقتی که بخواهم باز چیزی را از نو بسازم، در سرزمینی که شاید از آن من نیست، ولی برای من می شود. کی این خیابان ها و این آدم ها، این آکاردئون زن پشت چراغ قرمز خاطره می شود؟ کی دور می شوم؟ گم می شوم و چیزی جدید در من می دود؟ ترس و اضطراب، نگرانی و دغدغه، شادی و هیجان رفتن و باز از نو ساختن شروع می شود؟ فکر می کنم: فلسفه زندگی من در تمام سال های رفته فقط تغییر بوده است؛ چیزی را ساختن، بنا کردن و باز.....رها کردن، به امید آغازی جدید، کشف و تجربه مسیری نشناخته، حس عمیق سفر کردن و لبریز شدن، بنا کردن و ....تو روی زانوی من می کوبی و می گویی: کجایی؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-7421418706571187341?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/7421418706571187341/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=7421418706571187341' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/7421418706571187341'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/7421418706571187341'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/07/141.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-3201515190166808761</id><published>2009-07-03T22:52:00.001-07:00</published><updated>2009-07-03T22:52:41.834-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;هوا نه سرد شده بود و نه نشده بود. صبحی ساعت شش بود و من روی موزاییک ها دراز کشیدم و تو برایم خرما آوردی. کف زمین گرم بود و تو نگاهم کردی و گفتی نگران نباش!ا&lt;br /&gt;سوزی داشت هوا، نه که نداشت. پشت چراغ قرمزی توی عباس آباد معطل مانده بودیم و من، صدای ضبط را زیاد کردم و دستم را روی دست تو گذاشتم. تو باز نگاهم کردی و گفتی نگران نباش! گاز دادی و چراغ را رد کردی. سر فاطمی توی بن بستی نگه داشتی و من کلاه طوسی بافتنی گوچی را سرم کشیدم. گفتی عزیز من، درست می شه. من نگاهت کردم و فکر کردم چقدر خوشبختم!ا&lt;br /&gt;از ولیعصر پایین رفتم و رفتم خوابگاه. پالتو را از تنم درآوردم و بافتنی قرمز را. پلوور قهوه ای راه راه را پوشیدم و مانتوی طرح دار مشکی طاهره را. روی مانتو سوشرت آبی را پوشیدم. فکر می کردم سوز ندارد هوا. داشت. یک ساعت و نیمی جلوی در حافظ معطل شدم و به تو فکر کردم. به دست هایت، که چه مهربانند و به نگاهت. به آن شب و تمام شب ها. حالا چند سالی گذشته و من هنوز از زیر پل حافظ که رد می شوم به تلفن عمومی نگاه می کنم و یادم می آید که چه شوقی داشتم برای زنگ زدن به تو از آن تلفن و شنیدن صدایت. که وسط روز بیهوا بهت بگویم دوستت دارم!ا&lt;br /&gt;حالا چند سالی گذشته، قبول. من رفتم آن روز صبح کمیته انضباطی و توی راهرو معطل ماندم. احمدآقا برای طاهری سخنرانی می کرد و من به تو فکر می کردم.&lt;br /&gt;امشب توی بزرگراه آهنگ را که می شنوم، پرت می شوم به آن صبح سرد. می بینم بی اندازه خوشبختم که هنوز کنار تو نشسته ام و گونه هایت را از نیمرخ تماشا می کنم و همین آهنگ را گوش می کنم.&lt;br /&gt;آنی تو&lt;br /&gt;آن کنایه مرموز که در نهضت عشق روان است!ا&lt;br /&gt;دانستن اش ضرور&lt;br /&gt;و گفتن اش محال&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;تو&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;آنی تو!ا&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-3201515190166808761?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/3201515190166808761/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=3201515190166808761' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/3201515190166808761'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/3201515190166808761'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-7990489164051749929</id><published>2009-06-23T21:51:00.000-07:00</published><updated>2009-06-23T21:53:50.981-07:00</updated><title type='text'>انگار....</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SkGxTba-mGI/AAAAAAAAALE/O959dAR5WiY/s1600-h/13.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5350752779629402210" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 219px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SkGxTba-mGI/AAAAAAAAALE/O959dAR5WiY/s320/13.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;انگار که شهر بسوزد و آتش بگیرد و تو بی خیال نشسته باشی کنار من و دستت، نرم بلعزد لای موهای من. من خوابم بیاید و نوازش دست تو را تاب نیاورم. انگار بیدار نباشم و نفهمم سرآخر شهر می سوزد یا شیشه ها می شکند؟ انگار چشم هایم از شدت خواب باز نماند و جایی، همین حوالی کسی فریاد بکشد الله اکبر!ا&lt;br /&gt;تو ساکتی و ما پنج نفر کنار هم نشسته ایم. ساعت نه شب است که زنگ در را می زنند؛ من خیال می کنم سرایدار امده زباله ها را ببرد و صدای مضطرب لیلا وارد من و خانه ام می شود و ما پنج نفر، از خشونت کودتا لبریز می شویم. این روزهای من با نگرانی و بی خوابی، با خماری و بداخلاقی گره می خورد، تا من سال ها بعد، به نزدیکانم بگویم که در این روزهای سیاه تهران کنار تو بوده ام؛ کنار هم بوده ایم.&lt;br /&gt;می گویم تجربه ای خواهد بود کودتا و کشتار و تو، دستم را می گیری و می گویی تجربیات تلخ ما.&lt;br /&gt;او اطلاعیه را می خواند و از باتوم خورده ها حرف می زند. من خیره می شوم و بوی دود و فریاد می شنوم، می گویم شدیم نسل تکراری پدر، مادرهایمان. او می خندد و سری به تایید تکان می دهد. آرامش روزهای بیست و چند سالگی بخار می شود، او با اندوه می گوید سال های ما دارد به جنگ خیابانی می گذرد. و فکر می کنی: باید هرچه زودتر برویم استرالیا!ا&lt;br /&gt;باید رفت، باید پیش تر رفت! من همین کنار خانه ام دختربچه طنازی را می شناسم که موهای فرفری سیاهش روی شانه ها می ریزد و پشت درخت یاس پنهان می شود تا مادر چادری اش پیدایش نکند. شهر می سوزد و بوی درخت یاس کنار ورودی مجتمع، خیال سال های ما می شود.&lt;br /&gt;انگار که شهر بسوزد و من بی خیال، تکیه داده باشم به زانوهای تو و ندانم تاریخ از کنار شب های پر اضطراب ما می گذرد. انگار شیشه ها خرد شود و صدای موسیقی تند در سالن نیمه تاریک بپیچد و من به دو بافه موی آفریقایی تو نگاه کنم و هی آب سر بکشم. انگار جایی همین حوالی کسی فریاد بکشد الله اکبر!ا&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-7990489164051749929?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/7990489164051749929/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=7990489164051749929' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/7990489164051749929'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/7990489164051749929'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/06/blog-post_23.html' title='انگار....'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SkGxTba-mGI/AAAAAAAAALE/O959dAR5WiY/s72-c/13.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-3648853442001818468</id><published>2009-06-14T21:26:00.000-07:00</published><updated>2009-06-14T21:31:45.995-07:00</updated><title type='text'>خوشا مرگی دگر با آروزی زایشی دیگر</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SjXOoBrjc6I/AAAAAAAAAK8/nsaWcOEkE_4/s1600-h/phoenix.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 284px; height: 320px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SjXOoBrjc6I/AAAAAAAAAK8/nsaWcOEkE_4/s320/phoenix.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5347407319613535138" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt;پس از چندین فراموشی و خاموشی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt; صبور پیرم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt;ای خنیاگر پارین و پیرارین&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt;چه وحشتناک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخیزد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt; چه وحشتناک خواهد بود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt; آن آواز&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt;که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt;نمی دانم در این چنگ غبار آگین&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt;تمام سوگوارانت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt; که در تعبید تاریخ اند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt;دوباره باز هم آوای غمگین شان&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt; طنین شوق خواهد داشت ؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt;شنیدی یا نه آن آواز خونین را ؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt;نه آواز پر جبریل&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt;صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt; که بال افشان مرگی دیگر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt; اندر آرزوی زادنی دیگر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt; حریقی دودناک افروخته&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt;در این شب تاریک&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt;در آن سوی بهار و آن سوی پاییز&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt; نه چندان دور&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt; همین نزدیک&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt; بهار عشق سرخ است این و عقل سبز&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt;بپرس از رهروان آن سوی مهتاب نیمه ی شب&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt; پس از آنجا کجا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt; یارب ؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt;درآنجایی که آن ققنوس آتش می زند خود را&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt; پس از آنجا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt;کجا ققنوس بال افشان کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt; در آتشی دیگر ؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt;خوشا مرگی دگر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="style34"&gt;&lt;span class="style39"&gt; با آرزوی زایشی دیگر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-3648853442001818468?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/3648853442001818468/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=3648853442001818468' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/3648853442001818468'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/3648853442001818468'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='خوشا مرگی دگر با آروزی زایشی دیگر'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SjXOoBrjc6I/AAAAAAAAAK8/nsaWcOEkE_4/s72-c/phoenix.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-528455949566981105</id><published>2009-06-02T21:14:00.000-07:00</published><updated>2009-06-02T21:16:57.080-07:00</updated><title type='text'>ببین دیازپام 10 خورانده اند خلق را!ا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;       توی باشگاهی که می می روم، کلی دخترهای خوشگل هستند که برای خوش هیکل تر شدن می آیند ورزش؛ برنزه و باریک، موهای های لایت و ابروهای تاتو، حتی توی ناف شان نگین هم کاشته اند! می بینم تعداد روبان سبز به مچ بسته ها هی دارد زیادتر می شود، حتی بین آنها!ا&lt;br /&gt;      توی بخش طراحی مهندسی یک نیروی جدید آمده، خوش منش مثل همیشه سه سوت آمار دخترهای خوشگل اضافه شده به بخش را دارد، می آید سراغم: خانم عسگری نیروی جدید گرفته؟ می گویم نمی دانم والله! می گوید خوب نیرویی گرفته! بر می گردم سر میزم، می بینم ته سالن کنار میز ایمان نشسته، از دور روبان سبز را دور مچش می بینم!ا&lt;br /&gt;      آذرنوش دختر آخری دکتر است. ماشین اسپورتج دارد؛ برای کسانی که شاید مثل من ندانند این ماشین چیست عرض می کنم که شاسی بلند می باشد و بسیار شیک! از تعاونی که برمی گردم، فکر می کنم اسم ماشین را شاید یادم رفته، پشت ماشین را نگاه می کنم، درجا خشکم می زند: عکس میرحسین!ا&lt;br /&gt;      دکتر دوامی در مراسم دریافت بالاترین مدال علمی کشور در فرهنگستان علوم، در مورد عدم وجود خرد در سیستم اداره کشور سخن گفته؛ ماجرا مال دو سالی پیش است. بعد از سخنرانی اش قیافه رییس فرهنگستان بدطوری توی هم بوده، یکی آمده ازش به خاطر سخنانش تشکر کرده، بله دیگر، نیازی نیست بگویم که آقای مهندس میرحسین موسوی بوده!ا&lt;br /&gt;      دکتر ورهرام وقتی در بحث در مورد میرحسین کم می آورد می گوید خانمش خیلی آدم حسابی است، که من تایید می کنم.&lt;br /&gt;اینکه من بر خلاف بسیاری از اطرافیان فکر نمی کنم این سبز بازی ها حرکتی مدرن است، خیلی ساده به دلیل خاستگاه آن است. وقتی چیزی از دل اعتقادی عمیقا سنتی به سید بودن و برگزیده بودن و خوب بودن درآمده، نمی تواند ابزاری برای رسیدن به مدرنیته باشد. و بیش و پیش از آن می بینم که این سبز بازی دیگر به پوستر میرحسین چسباندن محدود نشده، بلکه حالا چند روزی است می بینم عکس های نکبتی احمدی نژاد بیشتر هم شده. یعنی طرفداران او هم روی ماشین های شان عکس اش  را می چسبانند. پس من چنین نیتجه می گیرم که این حرکت صرفا برای نمایش دادن، فریاد کردن و برجسته ساختن خویشتن آدمهاست. در انتخابات، رای گیری مخفی است، وقتی به صدای بلند با هر ابزار ممکن اعلام می کنیم که به چه کسی می خواهیم رای بدهیم، یعنی می خواهیم خودمان را از میلیون ها آدم بی چهره متمایز کنیم. و این، تنها از یک جهت برای من خوشایند است، که ابزاری می شود برای دوست شدن دختر و پسرها با هم&lt;br /&gt;       راننده تاکسی گفت کروبی خوب است، من به کروبی رای می دهم. گفتم ایول! ولی ترجیحا اگر می توانید رای ندهید! گفت نه رای که باید بدهیم، حیف است!ا&lt;br /&gt;من از قضا فکر می کنم همین نکته خوشایند من زیرآب میرحسین خان را خواهد زد، چرا که هنوز بافت و بدنه اصلی رای دهنده جامعه ما، همان قشر مذهبی قانون و خداترس هستند، که این قرطی بازی های دختر و پسرهای جوان را خوش ندارند؛&lt;br /&gt;      وقتی گشت ارشاد سه سالی پیش خیلی جدی شد، مادرم اهی به آسودگی کشید و گفت بهتر! دیگر سر و وضع ها خیلی افتضاح شده بود!ا&lt;br /&gt;نکته آخر اینکه من به کروبی هم رای نمی دهم، چرا که بزرگترین افتخار خود را بهترین یار امام بودن می داند. من فکر نمی کنم که می توان با استفاده از ابزارهای سنتی به جامعه ای مدرن رسید. فکر می کنم که مدرنیته ابزار خاص خودش را دارد، و یار امام بودن قطعا جزء مفادش نیست. نتیجه تخمی تست کردن این ایده را در هشت سال لعنتی اصلاحات به عینه دیدیم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;To be continued….&lt;br /&gt;در همین راستا پست زیبای حمیدرضا را هم بخوانید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://doosie.blogfa.com/"&gt;http://doosie.blogfa.com/&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-528455949566981105?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/528455949566981105/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=528455949566981105' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/528455949566981105'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/528455949566981105'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/06/10.html' title='ببین دیازپام 10 خورانده اند خلق را!ا'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-2485383969178129059</id><published>2009-05-31T20:25:00.000-07:00</published><updated>2009-05-31T20:26:09.557-07:00</updated><title type='text'>ببین دیازپام ده خورانده اند خلق را!ا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;گذرگاه سنگفرش پارک را رد کردیم. نگاهی کردم به پشت سرم. زنی سعی می کرد با دو پسر خردسالش بدمینتون بازی کند. گفتی بی خیال. می گذره. گفتم کی می ری قم؟ گفتی نمی رم. کون لق همه! کمی بعدتر بود که رفتیم شام بیرون خوردیم سه نفری. و تو شال سفید بلندت توی باد تکان می خورد. ان روزهای سه نفری ما کجا رفت؟&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;سر چهارراه ایستاده و لبخند به لب دارد. می خندی و می گویی: دارد موج می شود ها! پراید را پوستر چسبانده و دور مچش روبان سبز بسته، ماشین ها را نگه می دارد و به زور پوستر می دهد؛ به خیلی ها هم نه چندان به زور، به سادگی و اراده خودشان&lt;br /&gt;شال سبز را سرت می کنی وبه اخم بدبینانه من می خندی و می گویی حرکتی مدرن است بازی با رنگ. می گویم مدرنیته با سبز سیدی؟&lt;br /&gt;پشت ترافیک مانده ام و دور میدان آزادی را می چرخم، که اولین بار بیل بورد معروف را می بینم: شانه به شانه هم دارند به سمت دوربین می آیند و پایین پوستر، شعار معروف دموکرات ها: برای تغییر آمده ایم! نمی دانم چرا از قضا منی که از اوباما متنفرم اینقدر از این بیل بورد خوشم می آید و یک لحظه هوس می کنم شیخ را انتخاب کنم. شاید به خاطر مردی که شانه به شانه اش دارد می آید و زمانی لقب امیرکبیر را یدک می کشید؛ همانی که تو رو ترش می کنی و بددهن می خوانی اش. می خندم و به معجزه تبلیغات فکر می کنم&lt;br /&gt;می گویی دارد موج می شود و از حرکت مدرن بازی با رنگ حرف می زنی. فکر می کنم حوصله مرکز را ندارم، از درگیری و فحش خوردن توی مرکز خسته شده ام، از تحقیر شدن و چیزی نگفتن. فکر می کنم باز شنبه و باز مرکز.&lt;br /&gt;می گویی جو، تحریم نیست، من فکر می کنم اگر تحریم نکرده بودیم، جو چی بود؟ فکر می کنم تحریم پروسه ای مان بر است، فکر می کنم اگر نتوانم در یک انتخابات آزاد رای بدهم، خب رای نمی دهم.&lt;br /&gt;حس عجیبی دارم. انگار دلم خیلی بیشتر از اینها پر باشد که بخواهد به این زودی از یادم برود. انگار نتوانم فراموش کنم و ببخشم. انگار.... دیگر هیچ چیز را متعلق به خودم حس نمی کنم زیر این آسمان خاکستری رنگ.&lt;br /&gt;دختر از تاکسی پیاده می شود و روبان سبز دور مچش زیر نور آفتاب برق می زند. می گویم: آقای دکتر اینها از عوامل اصلی انقلاب فرهنگی بوده اند! شانه بالا می اندازد: همه اینها بوده اند. می گویم بگوید اشتباه بود. چرا وقتی ازش می پرسند جواب نمی دهد؟ می خنددکه مگه همه سوالا رو باید جواب داد؟ انگار که در ادامه اش بخواهد بگوید آره، آره، آره، آره....یا حتی یس، یس، یس، یس&lt;br /&gt;دیشب خواب می دیدم عباس از زندان آزاد شده، اما توی بیمارستان بستری است، توی خواب گریه می کردم و می دانستم حالش خراب است&lt;br /&gt;می گویی خیلی خوب حرف زد توی برنامه انتخاباتی اش، فکر می کنم: توی نهارخوری دوربین روی میز ما زوم شده. همه می خندیم، ولی حالمان گرفته می شود. به شیدا می گویم پشت گوشی هیچی نگو، همه مکالمات ضبط می شود. به بابک می گویم وقتی شایلین بزرگ شه باید فکر کنه بابالش سانسورچی بوده؟ یاهو رو بستی، فیس بوک رو دیگه احمدی نژاد از خیر فیلتر کردنش گذشت، شما کوتاه نمی یاین؟ احسان می گوید به این چرا می گی؟ این بنده خدا عامل اجرایی یه! می گم هر چی می کشیم از این فامیلای شما می کشیم. فکر می کنم: به قول مرحوم عباس: با فیلترینگ مبارزه می کنم، پس هستم!ا &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-2485383969178129059?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/2485383969178129059/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=2485383969178129059' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2485383969178129059'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2485383969178129059'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/05/blog-post_31.html' title='ببین دیازپام ده خورانده اند خلق را!ا'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-8928252676319635594</id><published>2009-05-25T22:12:00.001-07:00</published><updated>2009-05-25T22:21:32.741-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/Sht7ivJcASI/AAAAAAAAAK0/N2lz0dorqkE/s1600-h/untitled.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5339997619879674146" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 208px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/Sht7ivJcASI/AAAAAAAAAK0/N2lz0dorqkE/s320/untitled.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;این روزها دیگر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تعداد موهای سفیدم را نمی دانم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یک روز کامل جشن می گیرم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گاهی صد بار در یک روز می میرم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.....&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قیصر امین پور&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;پی نوشت: نمی دونم چی شد که ظرف یک ماه گذشته یک دفعه کلی از موهام سفید شد. و نمی دونم چی شده که این موضوع اصلا واسه ام مهم نیست!ا&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-8928252676319635594?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/8928252676319635594/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=8928252676319635594' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/8928252676319635594'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/8928252676319635594'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/Sht7ivJcASI/AAAAAAAAAK0/N2lz0dorqkE/s72-c/untitled.bmp' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-1163888386597963965</id><published>2009-05-21T02:07:00.001-07:00</published><updated>2009-05-21T02:22:19.482-07:00</updated><title type='text'>what is done, is done!</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;پنج شنبه آخروقت. آلبوم را چند روزی پیش ورق زده بودی. آدم ها، نشسته بر زمین، یا ایستاده سرپا. لبخندها، زیر نور دلپذیر آفتاب بهاری و ....کلیک! این لحظه عکس می شود. آدم های سال های قبل. آدم های سال های دیرگذر افسردگی و گیجی و بهم ریختگی. آدم های سال های فرار و دلهره و اضطراب. سال های مبارزه و ترس و سرخوردگی. آدم های.... آن سال ها&lt;br /&gt;فکر می کنی: اگر نگفته بودی مرامی، اگر فکر نمی کردم خیلی باهوشم، فکر می کنی: اگرها و اگرها..... عکس را دوباره نگاه می کنی. آدم های آن سال ها. جمع شدگان دورهم در مجمع عمومی ها و انتخابات ها. فکر می کنی: چرا انتخاب کردم؟ فکر می کنی: به قول فروغ چرا نگاه نکردم؟..... بی رحمی رفتارها و اندوه آن سال ها. تلاش ها و سرخوردگی ها. فکر می کنی: هرچه شده، دیگر شده&lt;br /&gt;هرچه شده، دیگر شده. و تو دیگر بیست ساله نمی شوی و فکر نمی کنی من باید انتخاب کنم. فکر نمی کنی اینها دوستان من هستند. دیگر بیست ساله نمی شوی و کلاس هایت را برای درآوردن واژه دودر نمی کنی. یادت می افتد به صبح شنبه ای توی بوفه عمران، گفت: بیا واژه را پروژه ای دربیار! گفتی من اعتقادی به این انتخابات ندارم. گفت پس مرامی در بیار! گفتی باشد. سه ماهی گذشت و یک روز دیگر گفت بیا برو با اینها حرف بزن بگو انصراف بدهند. گفتی من اعتقادی به مخ زنی ندارم. گفت مرامی برو. گفتی باشد..... علی فرخی داد زد: به تو چه راه افتادی رفتی مخ کاندیداهای طرف مقابل را زدی؟ متین سری تکان داد و گفت ازت انتظار نداشتم! مهدی حبیبی خط و نشان کشید که آبروت را توی معدن می برم! ....سرش پایین بود و چیزی نمی گفت. رفتی توی روابط عمومی. دنبالت آمد و گفت هر فحشی می خواهی بدهی، بده! حق داری. گفتی حتی لیاقت فحش دادن هم نداری! داد زد با من درست حرف بزن، که تو رفته بودی....اینها شنبه ای بود انگار. یکشنبه محمود آمد و گفت ما تصمیم گرفته ایم سردبیر واژه عباس حکیم زاده باشد. خداحافظ! دیگر کاری با تو نداریم! و تو دیگر خواص فیزیکی را با هفت افتاده بودی، بس که دوشنبه ها را برای واژه دودر زده بودی&lt;br /&gt;هرچه شده، دیگر شده. به عباس گفتی توی این مجمع رای نداریم! گفت نصیبه آمد، سیگار را بده بمن. گفت زشت است دخترها سیگار بکشند! گفتی حالا سال ها گذشته. می توانید من را برسانید تا آریاشهر؟ گفت نه. گفتی یعنی هنوز بعد از تمام این سال ها؟&lt;br /&gt;شاید تو خودت آدم عجیبی بودی. گذشت و آن سال ها را توی دانشکده نماندی. روزها توی اتاقک روابط عمومی گذشت و کتابخانه. این آدم ها تو را نمی توانستند تحمل کنند. آمده بودند که روشنفکر باشند، کار سیاسی بکنند و تمرین دموکراسی. حتی آمده بودند که از حقوق زنان دفاع کنند، اما به تو گفت سیگار را بده به من، نصیبه آمد. تو خندیدی و فکر کردی: چرا دارم این عکس را تماشا می کنم؟ چرا متنفرم؟ گفتی: سال ها گذشته و تنفر در من مانده. کسی گفت آنها هم متنفرند! گفتی پس چیزی از دست ندادم!....آمده بودند که مدرن باشند، اما... شاید نشده بود. شاید جایی از کار می لنگید. تو نمی دانستی. آمده بودند برای آزادی تلاش کنند. انگار همه شان چند سالی بزرگتر بودند، انگار بیژن و عباس و نصرالله کمتر مسئله داشتند. انگار همین چند سال چیزی بود! آمده بودند انجمن که برای آزادی تلاش کنند؛ آزادی چیز نزدیکی بود و فریاد زدن توی تریبون، انگار راحت تر از پذیرش دختری بود که اگر مردی را دوست داشت، می رفت و ابراز عشق می کرد و نمی شد باور کرد دیگر برایش این احساس ها بعدتر تمام شده. راحت تر از قبول سیگار کشیدن و هنوز، آدم بودنش. انگار راحت تر بود. تو نمی دانستی. توی تریبون فریاد کردی: ما حقوق برابر می خواهیم! و آن لحظه خاطره شد&lt;br /&gt;هرچه شده، دیگر شده. می دانم و قبول دارم. آن سال ها تمام شده و عکس را که تماشا می کنم، فکر می کنم چه خوشحالم در جمع این آدم ها نیستم! فکر می کنم چقدر راحتم از اینکه چهره ها و لبخندهایشان را نمی بینم! چه شادم که در کنار دریاچه اوان ننشسته ام و فکر می کنم دیگر همان سال ها، همان روزها و همان وقت هایی که برای ثابت کردن خودم به آدم هایی که ادعای نخبه بودن و اخلاقی بودن و روشنفکر بودن و لیبرال بودن و هزار چیز دیگر بودن را دارند، کافی است. فکر می کنم چقدر خوب است که دیوانگی آن سال های من برای همیشه تمام شده، و فکر می کنم چقدر خوشبختم که تو با منی! چقدر خوشبختم که زن مستقلی هستم و با دیگرانی مثل لیلا و مهدی دوستم و چقدر انسان ترم وقتی انسان بودنم را فریاد نمی کنم. فکر می کنم: به سلامتی خودم و آپارتمان کوچکم!.... و آلبوم را می بندم.&lt;br /&gt;هرچه شده، دیگر شده، و یادها خاطره شده. ثانیه ها گذشته وبگذار زمان یادها را با خودش ببرد! شاید، یک روزی، یک جایی، یک وقتی..... کسی چه می داند؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-1163888386597963965?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/1163888386597963965/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=1163888386597963965' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1163888386597963965'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1163888386597963965'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/05/what-is-done-is-done.html' title='what is done, is done!'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-4411959146769148034</id><published>2009-04-22T00:32:00.000-07:00</published><updated>2009-04-22T00:34:04.669-07:00</updated><title type='text'>می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;خانه ام پر است از فندک هایی که آتش نمی کنند. از کبریت زدن برای سیگار متنفرم انگار. دیگر نیمه شب ها که از خواب بپرم، با موهای خیس عرق که دور گردنم پیچیده و سرفه های خشک، سایه پیچک روی شیشه را نمی بینم و صدای سوختن شعله بخاری را نمی شنوم. دیگر صدای آکاردئون قدیمی را غروب ها از توی کوچه نمی شنوم و شاید، دیگر دختر همسایه فضول وسواسی برایم آش رشته با سیرداغ زیاد نیاورد.&lt;br /&gt;خانه ام پر است از لباس هایی که باید دور ریخته شوند. از کتاب هایی که باید خوانده شوند و از وسایلی که باید به سمساری سرکوچه فروخته شوند. پر است از روزهای ضعف و ترس و دلهره من. از اشک ها و لبخندها، از آدمها و صورتک ها. از صداها و نجواها. از خودم و خود دیگرم. از دیگری در من. خانه ام پر است از روزهای ابری و از دود پنهانی سیگار. از بخاری که سرهم بندی شده بود و سوسک های پنهان. از بوی فاضلاب و کپک پشت کمد و دیوارها. خانه ام پر است از تو، از لحظه های روزهای تعطیل و پیک هایی که با هم می زدیم و خاطرات شب های بارانی پاییزی.&lt;br /&gt;خانه ام پر است از بی نظمی و شلختگی تو و طنز تلخ دلتنگی احمقانه من برای شلختگی ات. از گیردادن های ابلهانه خودم و حرص خوردنم. از متلک گفتن و غلط کردن های بعدش. از شب های اندوه دونفره و عشق های سرخورده سال های بیست سالگی.&lt;br /&gt;دیگر اگر آسمان ببارد خاطرات روزهای دور کودکی و زیرزمین پرنم خانه مادربزرگ مکرر نمی شود. اگر باد بهاری بوزد و صدای شرشر آب از توی کوچه پشت خانه را نشنوم دلتنگ شهر کویری نمی شوم. روزهای خانه جدید من از جنس دیگری خواهد بود. آدم هایش هم&lt;br /&gt;روزهای خانه جدید من پر است از پوشیدن پیراهن جدیدی که انسی برایم از شمال آورده؛ سفید و مشکی با آستین های حلقه ای، می پوشمی و جلوی آینه چرخی می زنم. خودم را ورانداز می کنم. چه حس خوبی دارم!ا&lt;br /&gt;روزهای خانه جدید من پر است از گم شدن. از بی چهره شدن. از غرق شدن. از ناپیدا و بی نام شدن. از سفید و سیاه شدن و در سایه ماندن.&lt;br /&gt;من فیش حقوق را که گرفتم، انسی گفت عجب ماه افتضاحی! چرا ترمیم را حذف کرده اند؟ گفتم بی چهره شدن را دوست دارم. گم بودن و بی نام بودن. من دیوانه شهرهای استوایی می شوم، تو بگو فقط!ا&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم! خیال گونه در نسیمی کوتاه، که به تردید می گذرد. می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم، در باغچه های تابستان، خیس و گرم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-4411959146769148034?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/4411959146769148034/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=4411959146769148034' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4411959146769148034'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4411959146769148034'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-3335339307130005774</id><published>2009-03-10T02:34:00.000-07:00</published><updated>2009-03-10T02:35:17.403-07:00</updated><title type='text'>روزی، روزگاری، من</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;صلیب سبزرنگ زیر قطره های باران گم و پیدا می شود. انگار که فرشته ای نزول اجلال کرده باشد از آسمان در تاریکی تکراری شب های بارانی و خلوت این سال ها. صلیب سبزرنگ الهامی می شود انگار و رعد و برق بر فرق سرش می کوبد، پیرزنی بدون روسری از ماشین مدل بالایی پیاده می شود، با چشمانی بی حالت نگاه می کند، دریچه ای از روی در بزرگ باز می شود و به زبانی که تو نمی دانی چیزی می پرسد، پیرزن سر تکان می دهد....جمعه شب تکراری سال های دانشجویی.....عباس گفت بریم بیکن ویلا، به بیژن که مثل همیشه می نالید از بی پولی لبخند زد: دلارهای عمو بوش را خرج می کنیم....سیگار را از دست رضا گرفتی و روشن کردی؛ بهمن بزرگ، بالای پله های ساختمان جدید انجمن مشرف به خیابان، رضا پچ پچ کرد: نصیبه آمد، سیگار را بده من، پوزخند زدی و گفتی برو توی مجمع،  نوبت سخنرانی ات می گذرد، سجاد از توی سالن برایت دست تکان داد.....اتاق کوچک کانون گفتگو، مشرف به خیابان، با احسان و یوسف و بیژن در را از تو قفل می کردید وبهنام سیگار کنت داشت، ستاره و مژگان می خندیدند و دعوای شما چپ های احمق و شما لیبرال های کثیف تمامی نداشت.....سال اول دانشگاه، سال عاشقی، سال گه گیجه، سال هرچه تنهایی و کسالت و فرسودگی، سال غروب های دیرگذر بهاری.... سال های سال.....&lt;br /&gt;قبرها. گل های بنفشه بر قبرها. پلاکاردها و تابلوها. روبروی اتاقک حقیر روابط عمومی انجمن. چشمانت را می بندی و وقتی می گشایی، انگار هنوز تمام بچه ها را می بینی، نشسته یا ایستاده بر در اتاق، روی نیمکت جلوی هوا فضا، سیگار به دست و جمع شده دور هم، توی صحن، کنار روابط عمومی. روزبه و رضا، سجاد، مهدی حبیبی، یاشار، حمید طبا، هادی لطفی، متین و مهدی مشایخی....با دریافتی ناگهانی به لحظه حال برمی گردی: مهدی توی اوین است و تو دیگر لبخند شادش را از پس چشمان سبز نمی بینی....قبرها و در پلمپ شده روابط عمومی، آنجا که بر کاشی ها نقش بسته بود: روابط عمومی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه صنعتی امیرکبیر. روزهای اول دانشگاه، و یاشار که روابط عمومی را نشانت داد&lt;br /&gt;قبرها. زیر هرکدام، پلاکی، چکمه ای، استخوانی. قبرها و تمام روزهای گذشته. هرگوشه ای، بر هر سنگی و روی هر دیواری، خاطره ای، یادی از خودت، یادی از دوستان فراموش شده، خاطره ای از عشقی و یادگاری از لحظه ای.....خیره می شوی، نگاه می کنی و تمام سخنرانی ها، تمام همایش ها و تمام تریبون ها در شقیقه هایت می کوبد. فکر می کنی: حقوق بشر، حقوق بشر، حقوق بشر....بزن باران که دین را دام کردند، شکار خلق و صید خام کردند....فکر می کنی: شعار پشت شعار و شعر پشت شعر روی مقواهای رنگی، عابد توانچه که پوسترها را می چسباند و فکر می کنی: دست های یکپارچه بالارفته با صدای محکم الله اکبر بسیجیان و رضا که برگه های طیف شیراز را پاره پاره کرد، فکر می کنی: غروری که در چشمان بچه ها روی پله های روابط عمومی در هم می شکست و سروش و فرهاد نوری که داد زدند بسیجی برو گمشو! فکر می کنی: تمام روزهای رفته، تمام خاطرات و تمام آنچه پشت سر مانده...فکر می کنی: آه از روزها!ا&lt;br /&gt;روزی، روزگاری، مشروطی. روزی، روزگاری، لابی. روزی، روزگاری، پلی تکنیک. روزی،ر وزگاری، اوین. روزی، روزگاری،....من&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-3335339307130005774?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/3335339307130005774/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=3335339307130005774' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/3335339307130005774'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/3335339307130005774'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/03/blog-post_10.html' title='روزی، روزگاری، من'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-8413455023004107504</id><published>2009-03-04T02:36:00.000-08:00</published><updated>2009-03-04T02:46:08.821-08:00</updated><title type='text'>ما را به خاطر بیاور!ا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/Sa5Z6JT_zbI/AAAAAAAAAKs/PQEuCEJTov0/s1600-h/793e.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5309279866183470514" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 141px; CURSOR: hand; HEIGHT: 190px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/Sa5Z6JT_zbI/AAAAAAAAAKs/PQEuCEJTov0/s320/793e.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; خوب نگاه کنید: آنکه گوشه سمت راست عکس نشسته مهدی است. دانشجوی ارشد برق پلی تکنیک، بچه مثبت هشتادی اراکی، که شاید زمانی یکی از صمیمی ترین دوستان من توی انجمن و حتی توی پلی تکنیک بود. مهدی را از اردوی تشکیلاتی انجمن در سال 82 شناختم و بعدتر، شبی که شیرین عبادی با نوبل صلح برگشت توی مهرآباد با هم صمیمی شدیم. مهدی از منطقی ترین بچه های انجمن بود، عضو شورای مرکزی الی الابد، و قشنگ ترین حرکت این چند سالش، سخن گفتن در مناظره با بسیج&lt;br /&gt;نفر دوم عباس است، دوست عزیز من، که اولین بار سر ماجرای تجاوز استاد حزب اللهی دانشکده ریاضی به دختری دانشجو پایش به انجمن باز شد. عباس نامه ای نوشته بود خطاب به دانشجویان، که به ده دلیل دکتر رضاخواه باید از دانشگاه اخراج شود. در دوره دولت مهرورزی که عباس مدام تعلیق می خورد و ممنوع الورود بود، رضاخواه در تجمعات انجمن دانشجویان را کتک می زد و پست می گرفت. درست نمی دانم عباس چند ترم تعلیق خورد، ولی می دانم مدرک اش را هنوز نتوانسته بگیرد، و در ماجرای شوم نشریات پلی تکنیک سه ماهی به زندان رفت. عباس بر خلاف دیگران اعتراف نکرد و همین، مایه نجات اش شد. یادم هست سال 84 بعد از عمل ستون فقرات و جاگذاری پلاتین در کمرش، به جای من سردبیر واژه شد و آخرین بار یک ماهی پیش بود که دیدم اش، بر مبارزه آرام پای می فشرد و از توطئه های آشکار سرمقاله های کیهان می گفت. عباس اولین کسی بود که به پلی تکنیک ممنوع الورود شد و .....شاید آخرین کسی باشد که بتواند فارغ التحصیل شود&lt;br /&gt;نفر سوم نریمان است، پسر خوش قریحه دو رشته ای، کمی لمپن و بیشتر مایه مرام و رفاقت. نریمان از ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر محروم شد و آخرین تصویری که ازش در ذهن دارم، تریبون سی مهر سال 86 است، که با بغض ازم خواست مجری تریبون شوم&lt;br /&gt;دو نفر بعدی را خوب می شناسید، مجید و احمد، که با توطئه کثیف بسیج در جعل نشریات دانشجویی یک سال و نیمی را در زندان گذراندند، و به وحشیانه ترین شکل ممکن شکنجه شدند. آزادی شان از تابستان چند ماهی بیشتر به طول نکشید و حالا، طرفداران سید عبا شکلاتی می خندند که اینها شغل شان شده زندان رفتن!ا&lt;br /&gt;اسی و کوروش و حسین و ....همه پلی تکنیکی هایی که در اوین هستند را خوب می شناسید، اینها همان هایند که سه سالی پیش در سالن تربیت بدنی پلی تکنیک دیکتاتور را چنان برآشفتند که تیتر یک معتبرترین نشریات جهان شدند، و نمی دانم چطور شد که حالا که سوت و کف ها خیلی مهم شده و ایجاد فضای سوت و کف با رای دادن به خاتمی از نان شب هم واجب تر، خاتمی یادش رفت بگوید که زندانی کردن دانشجو خلاف حقوق بشر است!ا&lt;br /&gt;خاتمی یادش نرفت بگوید، خیلی خوب هم یادش بود، فقط.... فقط به تخمش هم نبود که دانشجویان هزینه داده اند و می دهند، همانطور که در جریان هجده تیر هم با هزار بهانه و توجیه از زیر موضع گیری شانه خالی کرد؛ اقایان خواهش می کنم دادتان درنیاید که ما زندان رفته ها و هزینه داده های هجده تیر هستیم، ولی می خواهیم به خاتمی رای بدهیم. گیرم شما حافظه تاریخی تان را گذاشته اید توی طاقچه یا قابش گرفته اید، تکلیف شرعی ما هم همین است؟ اصلا....مگر تاریخ برای درس گرفتن نیست؟ انگار شنیده ام که می گویند: آزموده را دوباره آزمودن خطاست&lt;br /&gt;سال کبیسه لعنتی تمام می شود، سال های سرد این دهه های تکراری لعنتی تمام می شود، نسلی زندان را می شناسد، با گشت ارشاد و تحریم و گرانی، با بیکاری بی امان و فحشا و فقر بی حد و مرز تا مغز استخوان تحقیر می شود، اما اشتباهات گذشته اش را با لبی خندان و سری بلند از نو مکرر نمی کند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نوشته ها، خطوط، کلمات تکراری برای رنج تکرار نشدنی دوستان زندانی، آنها که خاطره ها داری از بودن شان در هر گوشه این شهر خراب شده، و آنها که برایت عزیزند، دوستان نزدیک و صمیمی، رفقای سال های بیست و چند سالگی. نوشته ها تکرار می شوند، دوست ها به زندان می روند و رنج منتقد بودن خنده دار می شود برای آنها که هجوم این چند سال را با رگ و پی شان حس نکرده اند و از تعلیق و درگیری و بازداشت چیزی نمی دانند. برای آنها که چشم در چشم دیکتاتور خشم سرکوب را فریاد نکرده اند. انگار تو غریبه می شوی توی این آدم ها، این آدم هایی که از قضا خیلی ژست های دموکراتیک هم می گیرند و از حقوق بشر و گفتگوی تمدن ها هم دم می زنند. خوب یا بد، دیگران با آهنگ و کلیپ و شعار و کف و سوت ارضا می شوند، اما انگار دانشجوی منتقد جزیره ای تنها می شود میان نوستالژیک های دهه هفتاد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;........&lt;br /&gt;ما را به خاطر بیاور &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ما را که تازه جوانانی 22 ساله بودیم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شور عشق در سینه داشتیم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وپیش از آنکه عاشق شویم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سینه به خاک سپرده &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مردیم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ما را به خاطر بیاور&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ما را که سینه سرخانی خنیاگر بودیم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و ده به ده &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نه در آسمان و نه در کوهسار و نه بر شاخسار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;که در بازار &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پیش از آنکه آوازه خوان شویم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بر شاخه تکیده از تکیه گاه خویش &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جان را سپرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یم به خاطر دارم پیامتان و سرنوشتتان را&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;که همیشه از گذرگاه خاطرم در گذر است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آوازه های صامت سینه سرخان سینه بر میخ تجسد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;که از تکرار یادشان شاید &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پیش از آنکه شاعر شوم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بیست و دو ساله می میرم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-8413455023004107504?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/8413455023004107504/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=8413455023004107504' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/8413455023004107504'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/8413455023004107504'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='ما را به خاطر بیاور!ا'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/Sa5Z6JT_zbI/AAAAAAAAAKs/PQEuCEJTov0/s72-c/793e.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-2030268648929050648</id><published>2009-02-22T23:27:00.000-08:00</published><updated>2009-02-22T23:29:03.597-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;گفت تو با من بیا. گفتی کافی شاپ تیراژه؟ گفت اصلا حرفشم نزن. اعصابشو ندارم. فردا باید برم صیغه رو جاری کنیم. و پشت بندش: یعنی تو میگی بهم رودست زد مرتیکه؟ گفت می خوام برم روی تختم بیفتم از الان تا فردا صب. گفتی نمی ارزه. گفت تو لطف کردی امروز&lt;br /&gt;می رقصیدند. تکان دست ها و پاها و سر و کرشمه چشم و عشوه ابروها. دست دراز کردی و حلقه موها را کشیدی و باز کردی. خندید و دست های کشیده برنزه را دراز کرد؛ انگار که بخواهد بپرد. موهای مشکی لخت پخش شد روی صورت و چشم های مشکی گم شد. کمر را تکان داد و بازوها را قوس داد. صدا پخش شد زیر نور زرد لامپ&lt;br /&gt;توی اشرفی اصفهانی از سرما لرزیده بود. شاید توی پارک خلوتی با درخت های خشک سیگاری هم کشیده بود. یک فنجان قهوه تلخ توی کافی شاپ گلدیس سر کشیده بود.&lt;br /&gt;کسی داد زد: باید با ترس های خودت روبرو شوی و تو جیغ زدی. پولی نبود. ساعت: پنج و ربع صبح&lt;br /&gt;ماشین را روشن کرد و گاز داد. پسر بچه با موهای طلایی مثل سیبی که از وسط با مادرش نصف شده باشد برایت از عقب ماشین دست تکان داد. گفت ریخته رنگان عوض ریخته گران. ماشین دور شد و قطرات باران لامپ عقب را هاشور زد&lt;br /&gt;سر را چرخاند و موها ریخت روی گردن. توی هوا تاب خورد. تماشایش کردی و دنبال پاکت سیگارت گشتی. نشسته دور هم بر زمین، دستها بالا: به سلامتی!ا&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-2030268648929050648?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/2030268648929050648/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=2030268648929050648' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2030268648929050648'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2030268648929050648'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/02/blog-post_22.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-7155637783502681504</id><published>2009-02-10T22:34:00.000-08:00</published><updated>2009-02-10T22:36:38.197-08:00</updated><title type='text'>pessimistic</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SZJxzsZigII/AAAAAAAAAJ0/UHQLtNXKmJM/s1600-h/ashtray5.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5301424844274040962" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 199px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SZJxzsZigII/AAAAAAAAAJ0/UHQLtNXKmJM/s320/ashtray5.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;چه مسخره بود که فقط یک نخ مارل برو مانده بود وقتی من از خواب بیدار شدم&lt;br /&gt;گفنم لعنت به تو و صدایت! نگذاشتید من بخوابم! تو گفتی زیادی حرف نزن ضعیفه! یک چایی برای مان درست کن! و فرار کردی که کتک نخوری&lt;br /&gt;پاکت سیگار را تکان دادم و گفتم تف تو روحت! همه رو کشیدی؟ سیگارهای من کو؟ گفتی بیا این یک نخ را با هم بکشیم&lt;br /&gt;سیگار را گیراندی و شروع کردی به سخنرانی. من که گوشم نمی شنید، توی خواب و بیداری و فکر و خیالات خودم بودم. فکرم می پرید و برمی گشت و صدای تو را نمی شنیدم&lt;br /&gt;گفتم بده من. گفتی لامصب بذار لااقل دوتا کام بگیرم. گفتم بد ه من بابا. گفتی خب بیا، سرش مال تو،تهش واسه من. اتفاقا من همیشه حس می کنم تهش بیشتر کام می دهد. من گفتم برعکس، تهش که می رسد ناراحت می شوم که تمام شده&lt;br /&gt;خندیدی و یکدفعه نگاهت برق زد: تفاوت دید را می بینی؟ تو منفی نگری من مثبت نگر&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-7155637783502681504?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/7155637783502681504/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=7155637783502681504' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/7155637783502681504'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/7155637783502681504'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/02/pessimistic.html' title='pessimistic'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SZJxzsZigII/AAAAAAAAAJ0/UHQLtNXKmJM/s72-c/ashtray5.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-4413789623229300205</id><published>2009-02-02T22:30:00.000-08:00</published><updated>2009-02-02T22:39:36.448-08:00</updated><title type='text'>آوازخوان، نه آواز</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;صدایت لحن تلخی داشت وقتی که برایم از مرک راهزن گفتی. تو گفتی کشیش مرد و راهزن را با خدا آشنا کرد. صدایت لرزید و یاد گذشته خیلی دور افتادی. گفتی می دانی؟ می فهمی؟ هفده هجده سالم بیشتر نبود. من خندیدم و سر تکان دادم. گفتی خانم مهندس ما آوازخوان می خواهیم، نه آواز&lt;br /&gt;گفتی نمی دانم، می فهمی چه می گویم؟ من نمی فهمیدم.....تکان خورده بودم از کشف خداباوری ات. مگر نه اینکه تو مثل من طرفدار تمدن بود ی و لیبرالیسم و سرمایه داری؟ گفتی می فهمی خانم مهندس؟ باز سر تکان دادی، دست ها را در هم گره کردی، به دور دورها خیره شدی و گفتی: خانم مهندس، تمدن غرب، تمدن غرب....ومن نگاه تو را می فهمیدم. گفتی که ما اینجا آوازخوان می خواهیم، نه اواز. من گفتم تیم می شویم. گفتی تو بگو اجرا می کنم من قبول می کنم. سودش با دو برابر مال خودت. گفتم حالا کی حرف پول زد؟&lt;br /&gt;به تو گفته بودم نه به خاطر درآمدش، به خاطر اینکه صنعت ما واقعا احتیاج دارد. دانشگاه های ما هم. با اندوه و تلخی گفتی صنعت این کشور به ما چه ربطی دارد؟ ومن تائید کردم. گفتم نه. ربطی ندارد&lt;br /&gt;تو گفتی باید کاری کرد. باید فضا را حفظ کرد. حداقل ها را. نه که هزینه ها را ندانیم. نه که از بازی نترسیم. گفتی حالا دیگر سالی دو ماه زندان رفتن برای ما عادی شده. من حرص خوردم و گفتم عادی شدنش اصلا چیز خوبی نیست. گفتی می دانم.  من حرص خوردن باز. داد زدم آخه به تو چه؟ من می گم چرا من؟ چرا دوست های من؟ گفتی اگر همه اینطوری فکر کنند فضا خراب می شود. جامعه اتمیزه می شود. و این خیلی خطرناک است. کم آوردم. مثل همیشه. مثل هر بار. سینه خیز رفتم. گفتم مگر تو چند بار می خواهی زندگی کنی؟ گفتی نمی توانم سکوت کنم. بازی همین است&lt;br /&gt;آوازخوان، نه آواز. خانم مهندس آوازخوان می خواهیم، نه آواز. و پشت بندش: نیست، خانم مهندس؟ با همان لحن و صدای دلنشین همیشگی&lt;br /&gt;کی بود که می گفت توی آمریکا هم اگر بدانند خداناباوری از حقوق اجتماعی محروم می شوی؟ گفتی حرف زیاد است، اما اگر بخواهی عمل کنی....ومن بی اختیار به یاد این شعر افتادم و یادم نیامد مال کیست: فرصت برای حرف زیاد است، اما اگر گاه گریسته باشی....آه&lt;br /&gt;من راهزن را بیشتر درک می کردم. به تو نگفتم.گفتم تیم می شویم و تو گفتی هرچه تو بگویی. گفتم این رسالت ماست در قبال صنعت. خودتان از رسالت در قبال صنعت گفتید. و خودم هم توی دلم فکر می کردم کدام صنعت؟ صبحش گفته بودی که ما صنعت نداریم، تولید داریم. من گفتم پس هنر کجای این دسته بندی است؟ گفتی اتوپیا، خانم مهندس آرمان شهر، مدینه فاضله. من مثل همیشه سر تکان دادم و نگاهی به انسی کردم. توی دلم می گفتم یعنی می شود کشیشی اینقدر دگم باشد که با راهزن برای شرارت اش دوئل کند و اینقدر نفهمد که حتی توی خون خودش بلولد و دست راهزن را بگیرد و بگوید حالا که داری می میری ایمان بیاور؟&lt;br /&gt;گفتم دکتر خدای چدن است! آقای سی. آر. ام آه بلندی کشید. گفتم مسئله خدا بود که آه کشیدید؟ بی مقدمه گفت ما برای چیز دیگری رفتیم جنگ. سیریش شدم. گفتم برای چی؟ گفت برای اینکه شما بتوانید با راحتی زندگی کنید! با پیروزمندی گفت و از اتاق رفت بیرون. بلند گفتم دست شما درد نکنه!ا&lt;br /&gt;این روزها، من: ما تبعیدیان همیشه تاریخ خواهیم ماند &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-4413789623229300205?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/4413789623229300205/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=4413789623229300205' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4413789623229300205'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4413789623229300205'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='آوازخوان، نه آواز'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-4563417058154588180</id><published>2009-01-31T04:41:00.000-08:00</published><updated>2009-01-31T04:55:12.551-08:00</updated><title type='text'>کافه نشینی-2</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SYRKHAWg69I/AAAAAAAAAJk/5kFGRLEp9sI/s1600-h/rain1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5297440545908517842" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 214px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SYRKHAWg69I/AAAAAAAAAJk/5kFGRLEp9sI/s320/rain1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید زده به سرم. شاید گیج شدم. خل شدم. شاید قاطی کردم. شاید خواب می بینم. یعنی می شود که بیدار باشم و حسم اینقدر نسبت به زندگی عوض شده باشد؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;.....&lt;br /&gt;قارچ های سوخاری را با چنگال نمی خوردم. می خواستم طعم دهانم عوض شود و باز از نو سیگار بکشم. وینستون لایت یا کمل. حالا یادم نیست. کافه سیاه و سفید این حس بخصوص را نداشت. روزهای گرم خرداد بود و ما، ساعت ها توی کافه جاخوش می کردیم. آمار پشت آمار و حرف پشت حرف. سیگار پشت سیگار و قهوه و ساندویچ و نوشابه. بحث هایمان کمتر سیاسی می شد، وقت هایی که بیژن بود فقط، و او هم خیلی نبود. درگیر رومانتیسیسم آن روزهای خودش و من، توی خودم گم شده بودم. عباس و دیگران فراری بودند و گرمای هوا بیداد می کرد.&lt;br /&gt;بحث های کافه سیاه و سفید ربطی نداشت به ساعت های زمستانی این غروب و این اختلافات روشنفکرانه ما، سر داکینز و فروید و سوسولیسم مدشده به جای چپ بازی. حتی ربطی نداشت به دلتنگی های بیژن برای پگاه و من که فضای کافه رفیقم بود و خیره بار و دود سیگار نمی شدم.&lt;br /&gt;با اینهمه این کافه که حالا پاتوق شده بود اتمسفر دیگری داشت و این اتمسفرش بدطوری مرا گرفته بود. حسی داشتم که در تمام روزهای دانشجویی نداشتم. انگار که تمام این شش سال پشت سرت قرار گرفته، یک طرف است و تو طرف دیگر. انگار که شده باشی تماشاچی روزهای گذشته ات. خاطراتت را توی طاقچه گذاشته ای و داری به خودت پوزخند می زنی. من قهوه سیری می خواستم و موکای خامه دار حالم را گرفت. یاد گرفتم فرانسه سفارش بدهم و شیر هم بخواهم.&lt;br /&gt;اینها چیزهای مهمی نبود و نیست. قرار نبود که گیج اتمسفر کافه بشوم و خودم را تعطیل کنم. حس عجیبی داشتم از وارد شدن به دوره ای جدید از زندگی. ناگهانی کنده شدن از زمین و توی هوا معلق شدن. چنگ زدن به توده مه دور و برت و نفس های صدادار کشیدن و سرفه های خشک کردن.&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;نمی دانم چطور شد که بیهوا از خواب پریدم. اول خوب شومینه را نگاه کردم. دست چپ ام که به عادت همیشگی روی پیشانی گذاشته بودم خشک شده بود و تکان نمی خورد. بعد، یک مدت طولانی برق اتاق خواب را تماشا کردم. راهرویی که به اتاق خواب می رسید و صدایی که به گوشم می خورد. من کی بودم و اینجا کجا بود؟&lt;br /&gt;شاید زده به سرم. شاید گیج شدم. خل شدم. شاید قاطی کردم. شاید خواب می بینم. یعنی می شود که بیدار باشم و حسم اینقدر نسبت به زندگی عوض شده باشد؟&lt;br /&gt;یعنی می شود این من باشم که دارم خودم را تماشا می کنم که نیمه شبی از رختخواب بیرون خزیده و توی اتاقی که نمی داند کجاست پنجره را باز کرده و برانداز می کند که ببینی کی باران گرفته که هنوز زمین خیس نشده؟ یعنی می شود صدای باران بیاید و اسفالت کف کوچه خشک خشک باشد؟ یعنی من دارم تلاش می کنم که کف کوچه را ببینم؟&lt;br /&gt;دیرتر یادم آمد زمان حضور دارد. نگاه کردم به ساعت و دیدم یک ربعی بیشتر نیست که خوابیده ام. اینجا هم خانه تارتار بود و باران معلوم نبود کی شروع شده بود.&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;دوسالی می شد که شب بیداری و گیجی اش به سرم نزده بود. خیره این غریبه احمق بودم و تماشایش می کردم که چه دیوانه وار به زندگی چنگ زده.&lt;br /&gt;شاید دیوانه شده ام؟ شاید دارم مریض می شوم؟ شاید من مستعد گونه ای از مریضی ناشناخته باشم و خودم ندانم؟ شاید این خانه سرشار از شبح و جن و ارواح خبیثه است؟....صلوات بفرستید آقا! جن از بسم ا...می ترسه!ا&lt;br /&gt;Maybe yes, maybe not!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-4563417058154588180?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/4563417058154588180/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=4563417058154588180' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4563417058154588180'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/4563417058154588180'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/01/2.html' title='کافه نشینی-2'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SYRKHAWg69I/AAAAAAAAAJk/5kFGRLEp9sI/s72-c/rain1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-159933132932131215</id><published>2009-01-26T03:12:00.001-08:00</published><updated>2009-01-30T02:55:13.749-08:00</updated><title type='text'>کافه نشینی -1</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SX2b9kmdUQI/AAAAAAAAAJM/6_fWPvfR4sI/s1600-h/untitled.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5295560218956878082" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 228px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SX2b9kmdUQI/AAAAAAAAAJM/6_fWPvfR4sI/s320/untitled.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کافه نشینی حس غریبی داشت.&lt;br /&gt;من ماه ها بود که کافی شاپ نرفته بودم. انگار یک چیزی ام می شد. نگاهم بین میزها می چرخید و سرخورده سر میز من و دوستانم برمی گشت. انگار دور بودم از این آدمها و نبودم. انگار این آدمها را می شناختم و نمی شناختم. انگار...گیج می زدم بین همه سال های رفته و نیامده.&lt;br /&gt;کافه نشینی حس غریبی داشت و دارد. انگار که نشسته ای توی یک خیابان شلوغ و گذر روزها و آدمها و جریان زندگی را نگاه می کنی. انگار داری توی حجم سیالی از ماده شنا می کنی و نور و دود و صدا توی رگ هایت تاب می خورد و می چرخد. انگار که تو باشی و تو نباشی، این رنگ های تند چهره ها و مدل های عجیب و غریب مو، این سیگارها، دست به دست شدن فندک و ژست روشنفکری، ....یعنی گذشت ثانیه ها برای دیگرانی که می خندند و چیزی از وزن زمان نمی دانند هم به همین سختی است؟ به همین دیرگذری و به همین لختی؟ انگارنیست؛ تو که نمی دانی&lt;br /&gt;به بار نگاه می کنم. مرد میان سال کچلی پشت صندوق ایستاده و دیگران سرگرم کارند. دختری روی میز کنار بار نشسته و به زور سیگار می کشد. چهره اش نمی دانم چرا آشناست برایم و نمی دانم چرا تنهاست؟ انگار سیگار کشیدن را دیروز شروع کرده؛ چس دود می کند و مضطرب است&lt;br /&gt;من عاشق بار هستم. از سروش می پرسم روی بار هم می شود نشست؟ می گوید وقتی کافه شلوغ باشد چرا که نه؟&lt;br /&gt;خیال خوشایندی دارم از نشستن پشت بار کافه خلوتی در دم دمای میان روز، ساعت ده صبح یک ربع کم یا زیاد – از ساعت های کامل روز متنفرم-، سر کشیدن قهوه و ورق زدن مجله یا خواندن کتاب؛ توی جایی، شهری ایالتی، روستایی که هیچ کس تو را نمی شناسد و تو هم با همه غریبه ای. خیال یا شاید هم آرزوی خوشایندی از سیگار بهمن متوسط که توی دستت دود می شود. نشستن و فکر کردن به حجم سفیدی که درست نمی دانی چیست؟ و تماشای آفتاب میان روز پاییزی، بی قوت و نرم، که روی کف کافه بازی می کند.&lt;br /&gt;نور از چراغ های روی سقف روی فندکی که توی دست من است می افتد. نگاهم به سقف می افتد و خیره طبقه بالا می شوم، که نمی دانم انباری چیزی است یا نه. نمی دانم این آدم های توی این تابلوها که خیره شده اند بمن کی هستند؟ از کجا آمده اند و توی کدام راهروی بی پایان زمان گم شده اند و منجمد مانده اند؟ کی و کجا کسی این سایه ها را روی بوم آورده و نشسته دل سیری کنار اثر هنری خودش به سیر و سلوک و تماشا و اسیر پیچ و خم های اندام های شخصیت ها شده. نمی دانم این چهره ها اینهمه ابهام را چطور در زمینه هر روزی این کافه بی ساکن تاب می آورند؟ خیره صورت ها و نگاه ها و خنده ها و بغض های هرازگاهی آدمهایی که اینجا می نشینند، محو شیطنت ها و گپ های روشنفکرانه و التهابات تند عاشقانه، سردرگم و گیج ساعت های پایان ناپذیر تکرار در این پسکوچه خلوت شهر می شوند و می مانند که چرا هیچکس نمی ماند و همه هی می آیند، می نشینند و می روند و دود را رو به سقف فوت، فوت، فوت..... می کنند.....&lt;br /&gt;من پک عمیقی می زنم به بهمن توی دستم، مخالف خوانی می کنم و سرم گیج می خورد. حس می کنم به طرز احمقانه ای تنها هستم. حس می کنم این شهر را جز توده خاکستری شلوغی با رنگ های تکراری نمی بینم و حس می کنم چقدر سایه ها تندپایند و زودگذر و من، فرصت خواندن خطوط بودن شان را ندارم.&lt;br /&gt;حس می کنم کافه نشینی مدتی ست از کارهای روزمره ام حذف شده، اصلا وقت نداشته ام بیایم بنشینم، درست و حسابی و سرفرصت سیگاری بکشم و زندگی عجیب آدم ها را از پس میزهای کناری ام بخوانم و حدس بزنم. حس می کنم دلم برای طعم تلخ قهوه اندکی بیش از کمی تنگ شده و سرما در من خانه می کند. با من به خانه می آید، روی کاناپه بادی کنار بخاری می نشیند و در لابلای پیچ و خم پتویم پنهان می شود و با من به خواب می رود. حس می کنم سرما از پشت سایه پیچک روی پنجره نیمه شب روی من می افتد و توی کابوس هایم با من قایم موشک بازی می کند. انگار که اندوهگین شده باشم و انگار که چیزی در من تغییر کرده باشد، جابجا شده باشد و نفهمیده باشم؛ مثل جا گذاشتن کلید توی خانه و مثل ریگ ته کفش که هی آزارت بدهد و تو تنبلی ات بیاید درش بیاوری و تکانکی بدهی اش. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-159933132932131215?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/159933132932131215/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=159933132932131215' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/159933132932131215'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/159933132932131215'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2009/01/1.html' title='کافه نشینی -1'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SX2b9kmdUQI/AAAAAAAAAJM/6_fWPvfR4sI/s72-c/untitled.bmp' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-6230906947202831201</id><published>2008-12-31T04:16:00.000-08:00</published><updated>2008-12-31T04:20:37.293-08:00</updated><title type='text'>می نویسم تا یادم نرود</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SVtjf_sDzlI/AAAAAAAAAJE/K-HO_K7WQIU/s1600-h/tajamoamirkabir85919xf6.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5285927988972736082" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 213px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SVtjf_sDzlI/AAAAAAAAAJE/K-HO_K7WQIU/s320/tajamoamirkabir85919xf6.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;من از سال های کسالت نوجوانی متنفر بودم. هرم گرمای کویری و التهاب تکراری بلوغ.&lt;br /&gt;آن سال ها ما در حلقه کوندرایی بودیم. وسط وسط حلقه شاید. دیوانه شور و هیاهو و جسارت و فریاد. عاشق خاتمی و ستاد انتخاباتی اش و شیفته روزنامه های زنجیره ای با مقالات و شعارهای دهن پرکن.....اولین چیزی که در انجمن پلی تکنیک آموختم نقد بیرون از قدرت بود. حالا شیفته نقد بودیم و عبور. وسط حلقه کوندرایی دست هایمان را به هم گره می کردیم و یار دبستانی می خواندیم. حسرت دیگرانی که دورتر ایستاده بودند، توی چشم های شان زبانه می کشید و ما،....لبریز از هیجان می شدیم با فریادها و شعارها.....سال های آخر هزینه نقد بیرون از حاکمیت بالا رفت؛ آنقدر که تعلیق و ممنوع الورودی و تعطیلی نشریات خنده دار شدند. شاهد زندان رفتن دوستانی شدیم که کنار ما می ایستادند؛ دست ها گره در هم، ای ایران و یار دبستانی می خواندیم. دیدیم که زندان رفتن حتی بهانه نمی خواهد، بهانه اش را بسیج می تراشد. دیدیم که بچه ها نوجوان به زندان می روند و بالغ بیرون می آیند. در تلخی خنده شان اندوهی تمام نشدنی است از اخراج از دانشگاه و آن طنین جمله مجید در گوشم، که می گفت: بعد از زندان مفاهیمی همچون آزادی و حقوق بشر برای ادم تقدس پیدا می کنند....من زیر پل حافظ ایستاده بودم و احمد را هم همان جا دیدم. ان روزها، آخرین لحظات من در پلی تکنیک بود، جایی که با تمام وجود دوستش دارم و تمام مسیر زندگی مرا شکل داده است....جنبش منتقد در تمام این چند سال هزینه ها را به جان خرید: از سال های زندان رفتن علی افشاری و احمد باطبی تا ...احمد، مجید و احسان، راه درازی را پیمود. با اینهمه از آرمان هایش دست نکشید و بر انسانیت اش پای فشرد. و خوب به خاطر دارم، وقتی که عکس احمدی نژاد در سالن تربیت بدنی پل تکنیک سوخت، شکوری راد از لزوم برخورد با دانشجویان منتقد سخن گفت.....می نویسم تا یادم نرود. می نویسم تا از خاطرم پاک نشود تمام سال های ترس و اندوه و اضطراب. تمام لحظات کشیدن بار مبارزه، بار تلاش برای حفظ فضاهای حداقلی را، وقتی دیگرانی که باز، حالا به یمن این چهار سال جهنمی احمدی نزاد به میان حلقه پریده اند و تملق خاتمی را می گویند، به سوراخ موش خزیده بودند. چه حس انزجاری دارم از جشن های دعوت از خاتمی و تکرار رمانتیک بازی های سال های 76-80. انگار تمام این چهار سال نیامده، اینهمه دانشجو از تحصیل محروم نشده اند، فعالان سیاسی، از جنبش زنان گرفته تا تحکیم و اقلیت ها و هزار کوفت و زهرمار دیگر...به زندان نرفته اند. انگار یکدفعه زمان ما را میان بر کرده و پریده به همان سال 78، و هی از ما اصرار که: خاتمی بیا! و هی از او انکار که نه بابا! ما و این حرفها!....می نویسم تا یادم نرود که همین حکومت 8 ساله اصلاح طلبان زمینه ساز امدن احمدی نژاد شد و تمام سرکوب های این چند سال...که از قضا، تمام بارش را همین کسانی کشیدند که امروز هیچ ارادتی به خاتمی ندارند و به همین بهانه، هزار انگ می خورند و طرد می شوند. می نویسم تا یادم نرود که سال های سرد اندوه و اضطراب چگونه گذشت....می نویسم تا یادم نرود استقامت و انسانیت دوستانم و کسانی، بسیار کسانی که حتی نمی شناسم شان....زیرا که مردگان این سال ها، عاشق ترین زندگان بوده اند&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-6230906947202831201?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/6230906947202831201/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=6230906947202831201' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/6230906947202831201'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/6230906947202831201'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2008/12/blog-post_31.html' title='می نویسم تا یادم نرود'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SVtjf_sDzlI/AAAAAAAAAJE/K-HO_K7WQIU/s72-c/tajamoamirkabir85919xf6.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-9031890431385093871</id><published>2008-10-30T02:52:00.000-07:00</published><updated>2008-10-30T03:00:01.248-07:00</updated><title type='text'>باید کاری بکنم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;عجب طنین رخوت آوری دارد پنج شنبه پاییزی، با هوای ابری و سکون محض مرکز، وقتی مشتری ها کم اند و خیلی از بچه ها نیستند! من غرق تماشای تکان خوردن برگ درختان در باد شدید از پنجره ام. هوای اتاق بخش علمی گرم و نمناک است و من دارم با دکتر رجبی حرف می زنم و چرتم می برد و نمی برد. پشت کامپیوتر خودم می نشینم، طراحی مهندسی ساکت و آرام است و بوی شیرین بیسکویت تویش پیچیده. به بخار گرم نسکافه که از لیوانم برمی خیزد خیره می شوم و خیال پشت خیال است که می آید. انگار همین من نبوده ام که دیشب توی سرمای خانه ام تنهایی قوز کردم کنار کامپیوتر و دل سیری گریه کردم. دست و دلم به کاری نمی رفت و حس سرد تنهایی مرا در خود گرفته بود. به تمام سال های رفته نگاه می کردم و می دیدم چقدر انگیزه ها و دلخوشی هایم، بهانه هایم برای زندگی احمقانه اند. چقدر بچه گانه و خوش خیالانه به آدم ها نگاه می کنم و شیفته خاطرات می شوم. باید کاری بکنم. باید یک تعمیرکار خوب پیدا کنم که بیاید و لوله بخاری را درست کند. باید بیشتر بنویسم، بیشتر مطالعه کنم. باید بروم توی باد قدم بزنم و برگهای زرد را که توی جوی آب می ریزند و می رقصند تماشا کنم. باید ویترین مغازه ها را سیر تماشا کنم و بروم توی کافه ای تنهایی بنشینم، قهوه سیری بخورم و توی پارک یک نخ سیگار بکشم. باید کاری بکنم. باید به دوست های قدیمی ام سری بزنم. شاید هم....یک سر بروم قم و دل سیری بخوابم.....یادم نیست چطور شد پرت شدم وسط تنهایی بی پایان شب های پاییزی و دویدن دنبال سرویس سر صبح ها. یادم نیست و دلم، قدم زدن توی برف بالای بالای کوه را می خواهد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-9031890431385093871?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/9031890431385093871/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=9031890431385093871' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/9031890431385093871'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/9031890431385093871'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2008/10/blog-post_30.html' title='باید کاری بکنم'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-1586366167472430253</id><published>2008-10-22T04:58:00.000-07:00</published><updated>2008-10-22T05:12:30.180-07:00</updated><title type='text'>اینجا هوا دارد سرد می شود دوباره</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SP8WOkYIvrI/AAAAAAAAAIs/ZfBb-eibeEM/s1600-h/2003396672539065176_rs.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5259947329330921138" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SP8WOkYIvrI/AAAAAAAAAIs/ZfBb-eibeEM/s320/2003396672539065176_rs.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; اینجا پر از برگ های زرد شده دوباره، و آدمها صبح های زود کاپشن می پوشند. توی اتاق میکروسکپ الکترونی وقتی که می نشینی ملک روبرو خوب پیداست. یک باغ بزرگ پر از درخت، با استخر و سوله و باقی قضایا. اینجا را ندیده بودی، نگاهش هم نکرده بودی حتی توی روزهای و ساعت های بی شمار، با اینکه روبروی پنجره بود! تا یک روز که آقای رحمانی گفت دوست داشتی صاحب این ملک بودی؟ که تو رفتی توی نخ درخت ها و استخر. نه. ندیده بودی اش، تا رحمانی گفت دکتر فکر می کند از خرید میکروسکپ الکترونی به قیمت 300 میلیون تومن ضرر کرده، اگر این ملک را خریده بود حالا ده برابر شده بود. بد دردی است، ولی واقعا راست می گفت! بی خیال همه مقاله ها و تزهایی که به واسطه این میکروسکپ چاپ شده! این ملک واقعا چیز قشنگی است!.....ما همیشه می خندیدم به کارتون هایی که توی چند ثانیه گذر فصل ها را نشان می داد: ریختن برگ ها و برف و شکوفه و میوه ها و باز....ریختن برگ ها ازپنجره، وقتی که آنت داشت با دنی حرف می زد، یا سی پسر توی جزیره گم شده بودند. خنده دار بود، نه؟ تو نگاهی می کنی به این ملک روبرو. باز برگ های درختان زرد شده. یاد روزهای یخ بندان سال گذشته می افتی و شمردن لحظه های برفی، تمشای سنگین تر شدن شاخه ها همراه رحمانی (که فردا تعطیل می شود یا نه، یا ماشین اش توی برف ساعت هشت شب می ماند یا نه؟).....می بینی، بزرگترها دنیا را از دریچه چشمان خودشان می بینند وقتی برای بچه ها کارتون می سازند؟....اینجا هوا سرد شده و شب ها را موقع خواب جوراب می پوشیم. اینجا هوا دارد سرد می شود. نقطه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-1586366167472430253?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/1586366167472430253/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=1586366167472430253' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1586366167472430253'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1586366167472430253'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2008/10/blog-post_22.html' title='اینجا هوا دارد سرد می شود دوباره'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SP8WOkYIvrI/AAAAAAAAAIs/ZfBb-eibeEM/s72-c/2003396672539065176_rs.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-7645586059657907406</id><published>2008-09-24T06:44:00.000-07:00</published><updated>2008-09-24T06:46:47.207-07:00</updated><title type='text'>یکرنگی چادرهای مشکی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SNpEhje8deI/AAAAAAAAAGI/vWuKqeGCtDE/s1600-h/Untitled-2.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5249583658905138658" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SNpEhje8deI/AAAAAAAAAGI/vWuKqeGCtDE/s320/Untitled-2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; هوا هنوز تاریک نشده. سوار ون می شویم. باد بین برگ های درختان کوچه فرنان می پیچد. صدای خانم فردین را می شنوم که می گوید ون مزخرف ترین ماشین دنیاست. توی جاده مخصوص که هستیم، نگاهی می کنم به لامپ روشن ماشین. دوباره پاییز دارد می رسد، روزهایی که در تاریکی از خانه بیرون می آیم و در تاریکی بازمی گردم....من ته ون نشسته ام. نگاهی به دو ردیف جلو می اندازم. می بینم همه همکارهایم مقنعه و مانتوی مشکی پوشیده اند، بی هدف، بی هماهنگی قبلی. سیاهی توی نور زرد رنگ لامپ در این غروب پاییزی چقدر دلگیر است! نمی دانم و نمی فهمم چرا همه مشکی پوش اند. توی مرکز کسی گیری به پوشش نمی دهد، حتی تا جهاتی بر عکس هم هست، یعنی هرچه مرتب تر و خوش لباس تر باشی بیشتر تحویلت می گیرند. اینها به طرز احمقانه ای یکرنگ اند اما. حتی خانم اسدی که مرتب و خوش لباس است شال مشکی پوشیده. خانم گیوی کیلومتر نه پیاده می شود. به مقنعه مشکی که بی تعارف تا کمر می رسد نگاهی می کنم و به صورتش که با هاله مشکی قاب گرفته شده؛ حتی یک تار مو هم بیرون نیست. خانم گیوی توی مرکز روسری سفید می پوشد، آرایش می کند و موهای روشن سشوار کرده اش را از روسری بیرون می ریزد. چهره دلنشین و اندام متناسبی دارد و رفتار خوشایندش با اینکه چند ماهی بیشتر نیست آمده همه را نسبت بهش خوشبین کرده. نمی فهمم چرا بیرون از مرکز خودش را این شکلی می کند؟ شاید تاکسی سوار شدن توی اتوبان مجبورش می کند قیافه موجهی داشته باشد....من توجه به رنگ ها را اولین بار از زبان کیوان انصاری شنیدم. که شاید شنیدن اش از او که دکترای پلیمر رنگ می خواند چیز چندان عجیبی نبود. دکتر از بازی رنگ گفت. و من دیدم که راست می گوید. که چقدر تنوع رنگ در جامعه ما کم است! بعدتر جایی خواندم که زنان ایرانی اکثرا به دلیل عدم تناسب اندامشان از پوشیدن لباس های رنگ روشن پرهیز می کنند، چون لباس های تیره لاغر تر می نمایدشان. احمقانه ولی حقیقی است. دکتر راست می گفت، باید رنگی بودن را به آدمها بیاموزیم، رنگارنگ بودن را.....من در شهری بزرگ شدم که همه چیز سیاه بود. همه ماه های سال عزاداری بود و قتی نبود، چادرهای سیاه و آدمهای سیاه را می دیدم. تناسب اندام در پس چادر معنایی نداشت و زیبایی تنها به چهره محدود می شد. حالا می دانیم که بالاترین سرانه مصرف لوازم آرایش را قم دارد؛ و بالاترین آمار فساد پنهان کشور را هم.....به رنگ های تیره نگاهی می کنم و شانه بالا می اندازم. یکرنگی این جامعه سیاه پوش فضا را مه آلود می کند. دنبال روشنی می گردم. دنبال نشاط و روحیه.کسی جایی سراغی دارد؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-7645586059657907406?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/7645586059657907406/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=7645586059657907406' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/7645586059657907406'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/7645586059657907406'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2008/09/blog-post_24.html' title='یکرنگی چادرهای مشکی'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SNpEhje8deI/AAAAAAAAAGI/vWuKqeGCtDE/s72-c/Untitled-2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-3654899558230727594</id><published>2008-09-06T05:38:00.000-07:00</published><updated>2008-09-06T06:01:11.567-07:00</updated><title type='text'>روزها گر رفت گو رو باک نیست</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SMJ-6G_ZEoI/AAAAAAAAAGA/gndyY9zse6M/s1600-h/6gmxlds.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5242892452986688130" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SMJ-6G_ZEoI/AAAAAAAAAGA/gndyY9zse6M/s320/6gmxlds.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;من اعتراض کردن را از قضایای آغاجری شناختم. فریاد کردن و تفکر داشتن را هم. حالا فکر می کنم می شد که آنروز وقتی توی خیابان رشت راه می رفتم خودم را به نشنیدن صدای "یار دبستانی" بزنم. می شد که خون توی رگهایم تندتر نجوشد و قلبم تاپ تاپ به دیواره سینه ام نکوبد. می شد که به خودم نگویم نه، نمی توانم بی خیال باشم......نه. نمی شد. من نمی توانستم و همه چیز همین جوری می شد......علی عزیزی کلاسورش را گذاشت زیرش و نشست کنارم، جلوی سلف توی صحن. گفت خیلی خوب شد فضا اینجوری شد. دانشگاه ها از رکود درآمد. خندیدم و گفتم آره موافقم. من مبهوت سخنان دانشجویان شده بودم. باورم نمی شد بشود این حرف ها را گفت، با فریاد، توی تریبون. سینا نشسته بود کنارم و مخ دختری را می زد. دلم می خواست سیلی جانانه ای بهش بزنم. یعنی نمی فهمید چه حرف های مهمی دارد گفته می شود؟ چرا آنروزها نسل انقلاب را درک نمی کردم؟ نه. حلقه کوندرایی مجالی برای فکر نمی گذارد. آدم هایی که دست ها را در هم حلقه می کنند و همصدا آواز می خوانند و می چرخند. این حلقه را آن سال ها نمی شناختم. بعدتر توی تجمعات وسط اش می چرخیدم. کمیته انضباطی بارها بابت اش بهم طعنه زد. افسوس آدم هایی که توی حلقه نبودند را می شناختم. دیگر زیاد کوندرا خوانده بودم.....غروب بود که تجمع تمام شد. عده ای (حالا می شناسم شان) به نرده ها می کوبیدند و می خواستند توی خیابان بریزند. بچه های انجمن وانتظامات جلوی در به هم زنجیر شده بودند. من جلوی در حافظ ایستاده بودم، منتظر اتوبوس. کسی بهم گفت ایستادن اینجا ممنوعه! صدای علی عزیزی را نشناختم. ترسیدم و برگشتم. داشت می رفت حوزه هنری شب شعر. من داشتم می رفتم قم. تشویقم کرد و بهم بلیط اتوبوس داد.......آن سا ل ها زود گذشت. من خاطره اولین باری که به قم رفتم از یادم نرفت. توی شب سردی که عقب پژو چرت می زدم و خانم های سیگاری کنار دستم را نکوهش می کردم. هنوز عاشق نشده بودم و مهتابی که در سرمای جاده قدیم قم بر می می تابید لبریز از خیالم می کرد. صدای پچ پچ مردهایی که جلوی پژو نشسته بودند و دلهره امتحان میان ترم ریاضی یک (که در اعتراض به حکم آغاجری لغو شد)، و من که هی چرتم می برد و هی بیدار می شدم. آن سال ها زود گذشت و من، دارم پس از شش سال دوباره می روم قم. شب سردی نیست و من تا قم بیدارم. استرس عجیبی در پوستم می خلد. خلوتی پس از افطار پرتم می کند به آن چهارشنبه دوردست، با بلیطی که از علی گرفتم و نوای اذان توی ترمینال. دلم برای یک سیگار غش می رود و در خودم مچاله می شوم. به لامپ های بزرگراه که به خاطر کمبود برق یکی در میان خاموشند نگاه می کنم و فکر می کنم، فکر می کنم، فکر می کنم.....چهار زانو جلوی بابا می نشینم و هی حرف می زنم. خانه پدری حالا شده خانه بابا. تمیز و مرتب و خلوت شده. به نگرانی آنروزهایم برای خرابی و خاک گرفتگی، ویرانی خانه فکر می کنم و خنده ام می گیرد. به بغض هرازچند گاهی ام. به تمام این روزها، این لحظه ها، سردرگمی ها و دلتنگی ها و اندوه ها....روزها گر رفت گو رو باک نیست! تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-3654899558230727594?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/3654899558230727594/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=3654899558230727594' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/3654899558230727594'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/3654899558230727594'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='روزها گر رفت گو رو باک نیست'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SMJ-6G_ZEoI/AAAAAAAAAGA/gndyY9zse6M/s72-c/6gmxlds.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-2837545225785886561</id><published>2008-08-14T21:13:00.000-07:00</published><updated>2008-08-14T21:24:52.112-07:00</updated><title type='text'>رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SKUE_MJgGpI/AAAAAAAAAF4/oHRqvhC5g8U/s1600-h/dsc_0530.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5234595625527417490" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SKUE_MJgGpI/AAAAAAAAAF4/oHRqvhC5g8U/s320/dsc_0530.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div align="right"&gt;با تو که حرف زدم باورم نمی شد صدایت را درست شنیده باشم. اصلا باورم نمی شد صدایت را شنیده باشم توی بیداری. ذوق عجیبی زیر پوستم می دوید و مورمورم می کرد. تو می خندیدی و صدایت پشت خطی که هی قطع و وصل می شد مژده شادی ها بود.....حالا تو آمده ای دوست من، این یک سال و نیم، این تمام روزهای سرد و تلخ گذشته خاطره شده، از مردی و مردانگی، نه از انسانیت ات. تو آمده ای و شهر با من می خندد، شادی می کند و من، خیال می کنم غصه ها دیرگذرند، اما می گذرند. آن روزهای یخ بندان زمستان گذشته، من نمی دانم تو در آن روزها در گوشه تنگ کدام سلول پیچیده در خود صبح ها را غروب می کرده ای، ولی خاطره ام از تمام آن ساعات غروب های تلخ دیرگذر جاده مخصوص است، که من تمام راه تا تهران را خیره به جاده در خیال تو فرو می رفتم. ماشین آقای گوهری بخار نداشت و باد از سوراخ های پنجره بدطوری تو می وزید. می دانم تلخ ترین تصورم از اوین بعد از آمدن عباس از زندان شکل گرفت، از تو که به راستی جوان بودی برای تحمل آنهمه رنج و شکنجه. خیال تو که وقتی من دارم توی خیابان ها قدم می زنم و تو لحظه ای از ذهنم بیرون نمی روی، تو که غروب های دیرگذر و شب های کشدار دی را چطور خیره می شوی به بادی که توی محوطه اوین می وزد.....با اینهمه، می دانم و می دانی که زندان شبیه هیچ کدام از تصورات ما نیست.....این روزهای رفته دوست من، سخت گذشته، این روزهای بی تو، با شنیدن هرازگاهی خبر شکنجه ات و دیدن اشک مادرت. ولی حالا می دانیم که این مسیر طی شده. این راه رفته شده. هر یک از ما، در حدی که توانسته ایم، قدمی برداشته ایم، گامی، حرکتی، نقطه عطفی. پله ها را با هم پشت سر گذاشته ایم، پله های زجر و رنج و خفقان را. پله ها خوب نبودند، سخت و بد بودند، و بسیاری از ما در بزنگاه ها بریده ایم، کم آورده ایم. ولی اینها مهم نیست. باور کن دوست من، که حالا دیگر اصلا مهم نیست. مهم اینست که این مسیر را پیموده ایم و به ایجا رسیده ایم. حالا تو بیرون امده ای. سرمای لعنتی دی تمام شده، گذشته، و روسیاهی و خفت اش برای آنها مانده که انسانیت و استقامت تو ویران شان کرده. تو که به گناه نکرده تاوان سردی و بی تفاوتی دیگران را با گذراندن بهترین روزهای عمرت پشت میله ها پرداخته ای. حالا تو آمده ای، و من دیگر خیره عکس ات با آن لبخند ماندگار روی کمد شورای صنفی دانشکده و پشت در کانون گفتگو نمی شوم. تو آمده ای و رنج و اندوه های مشترک مان خاطره شده. تو آمده ای، و دیکتاتور داغ خفت سالن تربیت بدنی پلی تکنیک را در پس سینه اش حس می کند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-2837545225785886561?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/2837545225785886561/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=2837545225785886561' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2837545225785886561'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/2837545225785886561'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2008/08/blog-post_14.html' title='رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SKUE_MJgGpI/AAAAAAAAAF4/oHRqvhC5g8U/s72-c/dsc_0530.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-6899829427338780834</id><published>2008-07-23T01:40:00.000-07:00</published><updated>2008-07-23T02:00:13.899-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;توی خانه بوی آشغال پیچیده. بو کپک. ماندگی و ترشیدگی که نمی دانم از کجا بیرون می زند؟ به گوشه و کنار آشپزخانه سرک می کشم. ماشین لباس شویی و پشت کابینت ها، یخچال و کنار چاه. زیر ظرفشویی و توی سطل آشغال. نه. بو از هیچکدام اینها نیست. بی خیالش می شوم. لباسم را عوض می کنم و پنجره را باز می کنم. باد کولر بو را با خودش می برد بیرون. گندیدگی جایی - که من نمی بینم اش- می ماند و کپک ها زیادتر می شوند. من چرتم می برد. نسکافه و آب سرد تا ساعت شش عصر جواب می دهد برای بیدار ماندن. توی سرویس هم بیهوش می شوم. بیدار که می شوم هوا تاریک شده. لامپ اتاق خاموش است و صدای دوردست ماشین های توی خیابان را می شنوم. بوی گندیدگی هم نمی آید. من خوشحال می شوم که بو رفته. و یادم می رود که فردا عصر که به خانه برسم، بوی شدیدتری پیچیده توی هال. ومن باز هم نخواهم دانست منشا اش کجاست؟......همزیستی مسالمت آمیز ما توی این خانه با همه موجودات موذی به طرز عجیبی چشمگیر است: مورچه ها از روز اول ورودمان رسما اعلام حضور کردند و سوسک ها درهمان سرمای بی سابقه زمستان گذشته تالاپ و تالاپ می افتادند کف اتاق ها. حالا دیگر مدتی است که کپک هم برایمان منظره ای عادی شده: توی کمد رختخواب ها و توی ماشین لباس شویی، بین لباس های کثیفی که از تنبلی (والبته کمبود وقت) چند هفته ای می ماند. گرد و خاک و کرک فرش قرمز هال (که از رو نمی رود درکرک دادن) که اصلا گفتن ندارد.....ما به گند عادت کرده ایم و گند هم هی پررو تر می شود. سوسک ها به انواع و اقسام سم های هر ازگاهی من احتمالا پوزخند می زنند و شب ها که لامپ خانه روشن می شود، سوتی می کشند به نشانه هشدار برای هم و توی سوراخ سنبه های بی شمار خانه گم می شوند......اینها چیزهایی ست که این روزها برای من عادی شده: کپک توی جاهای غیرمنتظره خانه، سوسک و مورچه، کم خوابی مفرط، نسکافه تلخ، گزارش نویسی فوری، دیوانه بازی های سر صبح خانم مهندس و غرغر تمام نشدنی اش....و خبر بازداشت دانشجویان، شاید حالا اندکی یوزف. ک را درک می کنم!ا&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-6899829427338780834?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/6899829427338780834/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=6899829427338780834' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/6899829427338780834'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/6899829427338780834'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2008/07/blog-post_23.html' title=''/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-8379187423756796617</id><published>2008-07-08T03:59:00.000-07:00</published><updated>2008-07-08T05:45:19.659-07:00</updated><title type='text'>ارغوان شاخه همخون جدامانده من</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp3.blogger.com/_zWJEiwbibnY/SHNLav_o9UI/AAAAAAAAAFo/_44dCFhqbZk/s1600-h/untitled20.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5220599315984610626" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_zWJEiwbibnY/SHNLav_o9UI/AAAAAAAAAFo/_44dCFhqbZk/s320/untitled20.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://bp1.blogger.com/_zWJEiwbibnY/SHNJ9P0UTyI/AAAAAAAAAFg/oUgYBOjeb00/s1600-h/19.bmp"&gt;&lt;/a&gt;&lt;div align="right"&gt;ارغوان شاخه همخون جدامانده من &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آسمان تو چه رنگ است امروز؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آفتابي ست هوا؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;يا گرفته است هنوز ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آفتابي به سرم نيست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از بهاران خبرم نيست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آنچه مي بينم ديوار است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آه اين سخت سياه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آن چنان نزديك است كه چو بر مي كشم از سينه نفس&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نفسم را بر مي گرداند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ره چنان بسته كه پرواز نگه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در همين يك قدمي مي ماند &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;كورسويي ز چراغي رنجور&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قصه پرداز شب ظلماني ست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نفسم مي گيرد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;كه هوا هم اينجا زنداني ست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هر چه با من اينجاست &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;رنگ رخ باخته است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آفتابي هرگزگوشه چشمي هم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بر فراموشي اين دخمه نينداخته است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اندر اين گوشه خاموش فراموش شده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;كز دم سردش هر شمعي خاموش شده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باد رنگيني در خاطرمن گريه مي انگيزد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ارغوانم آنجاست &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ارغوانم تنهاست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ارغوانم دارد مي گريد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چون دل من كه چنين خون ‌آلود &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هر دم از ديده فرو مي ريزد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ارغوان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اين چه رازي است كه هر بار بهار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با عزاي دل ما مي آيد ؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;كه زمين هر سال&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از خون پرستوها رنگين است &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وين چنين بر جگر سوختگان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;داغ بر داغ مي افزايد ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ارغوان پنجه خونين زمين &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دامن صبح بگير&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وز سواران خرامنده خورشيد بپرس&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;كي بر اين درد غم مي گذرند ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ارغوان خوشه خون &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بامدادان كه كبوترها &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جان گل رنگ مرا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بر سر دست بگي&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به تماشاگه پرواز ببر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آه بشتاب كه هم پروازان &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نگران غم هم پروازند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ارغوان بيرق گلگون بهار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو برافراشته باش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شعر خونبار مني&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ياد رنگين رفيقانم را &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بر زبان داشته باش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو بخوان نغمه ناخوانده من&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ارغوان شاخه همخون جدا مانده من &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-8379187423756796617?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/8379187423756796617/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=8379187423756796617' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/8379187423756796617'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/8379187423756796617'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2008/07/blog-post_08.html' title='ارغوان شاخه همخون جدامانده من'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_zWJEiwbibnY/SHNLav_o9UI/AAAAAAAAAFo/_44dCFhqbZk/s72-c/untitled20.bmp' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-7973996324811889602</id><published>2008-07-03T02:21:00.000-07:00</published><updated>2008-07-03T02:27:25.629-07:00</updated><title type='text'>آقا سعید</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://bp1.blogger.com/_zWJEiwbibnY/SGybKvqRk9I/AAAAAAAAAFY/B2ax5XDtmAY/s1600-h/untitled18.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5218716677110338514" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_zWJEiwbibnY/SGybKvqRk9I/AAAAAAAAAFY/B2ax5XDtmAY/s320/untitled18.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; می پرسم نون ندارین؟ می گوید نه. می گوید بابا دخترم نونوایی همین سر خیابونه به خدا. من دیگه دلیلی نداره نون بسته ای بیارم. می خندم و سر تکان می دهم.&lt;br /&gt;ته مغازه تاریک و راحت اش نشسته. رادیو گوش می دهد و مگنا قرمز دود می کند. دستی به سبیل اش می کشد. حس می کنم مغازه از خانه اش هم راحت تر است. ترک است، مثل همه کاسب های خیابان کارون. دیده ام که توی همین مغازه هم نهار می خورد و هم شام. به من هم تعارف کرده. مغازه اش خنکا و تاریکی روزگار سنتی گذشته را دارد. چیزی از خاطره های دوران کودکی. زیرزمین های نمور خانه مادر بزرگ پدر بزرگ ها، با بطری های رنگارنگ و کارتن هایی که آدم را مورمور می کرد که بفهمد تویشان چیست؟ می پسرم بستنی ندارین؟ می گوید از وقتی یخچالم خراب شده دیگه بستنی نیاوردم. همان راحتی خیال ادم های قدیمی را دارد، که وقتی چیزی خراب می شود سال ها می گذرد تا تعمیر شود، شاید هم هیچوقت نشود.....&lt;br /&gt;ته مغازه نشسته و با کسی که نمی بینم تخته بازی می کند. صدای تاس ها را می شنوم. امروز هم می پرسم نون دارین؟ اوقاتش تلخ می شود. می گوید بابا نونوایی که سر کوچه ست! اصلا خودم باید واسه ت نون بگیرم! می گویم باشه، باشه، اشکالی نداره.&lt;br /&gt;هر روز از ته مغازه من را می بیند که می گذرم. سر ساعت هفت و ربع عصر. زندگی و منطق اش با من جور در نمی آید. نمی تواند درک کند که یک دختر جوان بیست و چند ساله، چرا نباید توی صف بایستد و نان تازه بگیرد؟ نمی تواند بفهمد که چطور می توان از لذت گاز زدن نان سنگک برشته و بربری تنوری گذشت؟ نمی تواند زندگی با نان ماشینی و بیسکویت و پفک را درک کند. شکم گنده اش را می خاراند و سیگاری دود می کند. روی موکت پشت پیشخوان روی زمین می نشیند و طالبی گاز می زند.&lt;br /&gt;امروز عصر داشت دبه آبی را می برد سر خیابان. من را توی کوچه دید. سلام کردم. گفت می خوای برم واسه ت نون بگیرم؟ گفتم نه مرسی. نون گرفتم. و با افتخار کیسه نان ماشینی را نشانش دادم. اخم کرد و انگار به هیچ وجه قابل درک نباشد، گفت آخه دخترم این نونا که خوردن نداره! گفتم نه خوبه. صف نونوایی شلوغ بود. شانه بالا می اندازد و می گذرد. من می مانم و نان ماشینی. به صف نانوایی سنگکی نگاهی می کنم و می گذرم. فردا شاید توی صف بایستم و نان تازه بگیرم. فردا، آره فردا شاید.....و&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-7973996324811889602?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/7973996324811889602/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=7973996324811889602' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/7973996324811889602'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/7973996324811889602'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='آقا سعید'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp1.blogger.com/_zWJEiwbibnY/SGybKvqRk9I/AAAAAAAAAFY/B2ax5XDtmAY/s72-c/untitled18.bmp' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-1207779004285098719</id><published>2008-06-25T20:53:00.000-07:00</published><updated>2008-06-25T23:34:43.664-07:00</updated><title type='text'>من اسیر ناله های شب شدم</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SGMTbstRQZI/AAAAAAAAAFI/9VfPVerKV5k/s1600-h/untitled5.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5216034160003596690" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SGMTbstRQZI/AAAAAAAAAFI/9VfPVerKV5k/s320/untitled5.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;آفتاب توی مخ من می تابد و من می دوم توی گذرگاه های تکراری دانشگاه. من می دوم و می دانم اجازه ندارم از ساختمان معدن آن طرف تر بروم. حتی توی معدن هم اجازه ندارم زیاد بمانم. توی آسانسور مدیریت مقنعه ام را می کشم جلو. روی مبل دفتر اتاق رحیمی که می نشینم، سرم را می اندازم زیر. آرام و شمرده و موقر صحبت می کنم. من مسخ می شوم و یادم به حرف دکتر می افتد، دکتر عزیز، که تنها استادی از پلی تکنیک بود که در حق من استادی کرد: " از در و دیوار پلی تکنیک انگار نکبت می بارد!" ....از در و دیوار دنیا این روزها نکبت می بارد. قلم من هم انگار سر ناسازگاری گذاشته با من. چند هفته ای ست هی پست می نویسم و به وبلاگ نرسیده، بخار می شود. یا حتی می آید روی وبلاگ و چند ثانیه ای بعدتر، به دلم نمی چسبد و گم و گورش می کنم. می خواهم کاری کنم، هواری بکشم، چیزی را عوض کنم، ولی نه. تن می دهم به رخوت دور و برم، که مثل سایه ای رویم افتاده، دور و برم را در خودش گرفته و چسبناک و لزج، می چسبد به سرانگشتانم و رگ و ریشه ام. حس غریبی از دلتنگی دائمی با من است و خاطرات رهایم نمی کنند. می بینم که تنهایم، و دغدغه های این روزهایم از جنس دیگری ست. شاید هم نه، نه من تغییر کرده ام و نه دنیا. تنها هر دو از هم خسته ایم. هر دو بریده ایم و نیاز به نفس کشیدنی دوباره داریم.....اما بیشتر اوقات حس عجیبی از شادی دارم که به دنیای اطرافم ربطی ندارد. فکر می کنم که این لحظات گذشته نه تنها خسته ام نکرده، که بسیار هم خوشحالم از روی دادن شان. از دست و پنجه نرم کردن با تلخی نکبت بارشان و نهایتا، پشت سر گذاشتن شان. فکر می کنم چه خوب که تنهایم، و چه عالی که احمد آقا دیگر نقشی در معادلات دغدغه های من ندارد (البته دفعه قبل هم من وارد کارهایم نکردمش، دانشگاه الکی پایش را کشید وسط)، دیگر نمی تواند برایم سخنرانی کند در باب برخوردش با دانشگاه، که خودش دچار این توهم است که الگو شده (په! بابا توهم!). می بینم اینجوری بودن، اینجوری گذراندن و چیزی را از سر ساختن، برایم دیگر سخت نیست. بسیار ساده و راحت است. و روزها می گذرد و با خودش خبرهای خوب می آورد. من باز تو را با همه وجود دوست می دارم، و صبر می کنم تا ببینم چرخ کذران زمان کی و کجا مرا زیر خواهد گرفت؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/21500194-1207779004285098719?l=tahamisheh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tahamisheh.blogspot.com/feeds/1207779004285098719/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=21500194&amp;postID=1207779004285098719' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1207779004285098719'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/21500194/posts/default/1207779004285098719'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tahamisheh.blogspot.com/2008/06/blog-post_25.html' title='من اسیر ناله های شب شدم'/><author><name>hamisheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16232288023591754847</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SGMTbstRQZI/AAAAAAAAAFI/9VfPVerKV5k/s72-c/untitled5.bmp' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-21500194.post-994389369756252558</id><published>2008-05-31T05:22:00.000-07:00</published><updated>2008-06-02T03:59:36.651-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SEFDlOqgibI/AAAAAAAAAE4/fUTjv-xbIFg/s1600-h/untitled7.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5206516951087614386" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SEFDlOqgibI/AAAAAAAAAE4/fUTjv-xbIFg/s320/untitled7.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_zWJEiwbibnY/SEFDb-qgiaI/AAAAAAAAAEw/CMbI-AHrb6g/s1600-h/untitled7.bmp"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تو شروع کردی با دور تند کار کردن: اول لباس ها ریختی توی ماشین، بالای سرش وایسادی و پر از آبش کردی، گرم و سرد. پودر و باقی قضایا. جارو کشیدن سرامیک ها و شستن ظرف های چند روز مانده. این جایخی لجب
